درمانگران رزمنده(8)
یک روز وحشتناک خانم بنیادیان گاهي وقتها كه تنها هستم و در خلوت خودم به آن روزها فكر ميكنم، از خود ميپرسم، آيا اين من بودم كه آن همه سختي را تحمل كردم!؟ باورم نميشود. 31شهريور1359را ميگويم كه پس از فارغ شدن از كار روزانة بيمارستان به خانه آمدم. آن زمان من در پايگاه چهارم شكاري دزفول خدمت ميكردم و خانة سازماني داشتم

من، شوهرم و يك پسر بچة چهار ماهه و همچنين مادر و دو برادرم با هم زندگي مي‌كرديم. پس از صرف ناهار خواستم كمي استراحت كنم. ساعت1030 شب بود كه ناگهان صداي انفجار مهيبي تمام پايگاه را به لرزه در آورد. همه با وحشت از خانه بيرون آمديم. هيچ كس نمي‌دانست چه اتفاقي افتاده، همه نگاه‌ها به طرف باند پرواز بود. مي‌گفتند: كپسول‌هاي اكسيژن منفجر شده است. درگيرودار همين افكار بوديم كه ناگهان چندين هواپيما چون ديو سياه، غرش كنان از بالاي سرمان گذشتند. صداي ديوار صوتي آن‌قدر زياد و مهيب بود كه به زور مي‌توانستيم خود را نگه داريم. درها و پنجره‌ها به شدت به هم مي خورد و شيشه‌ها يكي پس از ديگري مي شكست. تازه فهميديم كه چه بلايي بر سرمان نازل شده است.

شوهرم با عجله، پسر كوچكمان و مادر و دو برادرم را سوار كرد و به طرف شهرمان، مسجد سليمان، حركت كرد و من نيز با عجله و دست‌پاچگي چادري به سر كردم و با دمپايي راهي بيمارستان شدم.

وقتي وارد بيمارستان شدم، مجروحان را در راهرو ديدم. براي من كه تا آن زمان اين چنين صحنه‌هايي را نديده بودم، وحشتناك و غم‌انگيز بود. آن روز شهداي زيادي داشتيم. همه بلاتكليف بوديم و فقط به هم نگاه مي‌كرديم. گويا همه سؤال داشتند، ولي هيچ كس حرف نمي‌زد. محل خدمتم اتاق عمل بود. از زماني كه وارد اتاق عمل شدم. مجروحان را سر شب و به نوبت به داخل آوردند.

از آن روز كار ما به صورت شبانه روزي شروع شد. آن روزها تعداد ما خيلي كم و فشار كار بيش از اندازه بود. روز دوم يا سوم جنگ بود كه رئيس بيمارستان ـ دكتر زماني‌ـ با تعدادي خلبان گفتگو مي‌كرد. همه خانم‌هاي پرستار نگران بودند كه اگر عراقي‌ها دزفول را بگيرند چه خواهد شد. نگراني‌ها آنقدر واضح بودكه دكتر زماني همه را جمع كرد و گفت: اگر ما احساس خطر كنيم و تشخيص بدهيم كه شهر در حال سقوط است، همگي شما را به شهرهاي اطراف مي‌فرستيم.

روز سوم جنگ بود، صداي توپخانه از صبح امان همه را بريده بود. تا جاييكه مي‌گفتند: امشب شهر سقوط خواهد كرد. خاموشي مطلق همه جا را فرا گرفته بود و هر كسي چراغ قوه‌اي در دست داشت تا به مجروحان سركشي كند. تا نيمه‌هاي شب صداي خمپاره و توپ ادامه داشت و همه لحظه به لحظه منتظر اتفاقي ناگوار بودند. به ناگاه صداها قطع شد. ظاهراً دشمن با مشاهدة مقاومت نيروهاي ايراني دست از حمله كشيده بود. آن شب هيچ وقت فراموشم نمي‌شود.

پانوشته:

1- بهيار بازنشسته نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران و تكنسين اتاق عمل

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده