شهید صیاد در کلام یاران(6)
اجازه بدهید من شخصاً بروم سرتیپ دوم آزاده حسین یاسینی خاطره­ من از شهید صیاد مربوط به سال­های جنگ می­ باشد، در آن سوی پنجوین عراق. در سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ ایشان در بازدیدی غیرمترقبه به منطقه عمومی لری (شیخ لطیف) دره میانه آمدند و قرار شد از یکی از یگان­های گردان ما بازدید کنند.

در تشریح، توسط سلسله مراتب تصمیم گرفته شد؛ گروهان یکم را که به لحاظ فاصله نزدیک با دشمن و سرکوب بودن دشمن از لحاظ استقرار روی ارتفاعات بلند و ثبت دقیق اجرای گلوله­های دشمن، مشکلاتی جهت بازدید خواهد داشت، به سمت منطقه سرخوار که فاصله چندین کیلومتری با دشمن دارد ببریم ـ که عموماً مسیر تردد قاچاقچیان بود ـ  تا گزندی به وی نرسد.

ایشان به محض اینکه مطلع شد چنین تصمیمی گرفته شده است، گروهان یکم را که من فرمانده­اش بودم، برگزید و بعد به من دستور داد که خود شما رانندگی کنید، کسی نمی­خواهد بیاید و در طول مسیر به اتفاق در مورد مسائل صحبت خواهم نمود. من که در رانندگی بسیار ضعیف بودم، با توکل به خدا و با جیپ کا.ام به سمت دره میانه که پای ارتفاعات شیخ گز نشین بود و در ادامه مسیر به جاده­ای می­خورد که به دشت خرمال منتهی می­شد و ارتفاعات بلند کله قندی نیز بدان اشراف داشت حرکت کردیم.

در واقع ما در یک گودی بودیم که دشمن از هر سو به ما مسلط بود و من در طول مسیر چگونگی استقرار یگان را برای ایشان تشریح کردم. یکی از دسته­ها را هم که در معرض شدید آتش و گاه اعزام گشتی­های عراقی بود و عموماً شبها درگیر بود و همچنین شهدایش نسبت به سایر دسته­های گروهان بیشتر بود، به نام «تپه شاهین» که در ضلع انتهایی یگان در جای پرتی بود، تشریح کردم. ایشان کمی مکث کرد و گفت: «چون وقت کم است، به همان تپه شاهین که بهتر است نام تپه شهدا را رویش بگذارید، برویم.»

بنابراین پس از توقف در فرماندهی پای پاسگاه به اتفاق هم از مسیر پاکوب از شیارها و شکاف­ها عبور کردیم و به محل رسیدیم و اقدامات انجام شده که گروهبان۲ وظیفه کمال جمال را که بعدها در آنجا به شهادت رسید، برای ایشان بازگو کردم: حفر کانال­های عمیق، ایجاد تونل جهت نمازخانه، اجرای نماز جماعت، احداث سنگرهای استراحت دوجداره جهت جلوگیری از تلفات، احداث سنگرها و مواضع پدافندی بسیار مناسب و ایجاد وحدت و یکدلی با مدیریت توانمند و به عرض رساندم که ایشان از شهر نیشابور ضمن آنکه  درجه­دار بسیار پرتلاشی از لحاظ عملیاتی است، فوق­العاده هم معنوی است و در اشاعه فرهنگ اسلامی همراه با تزریق جسارت، موجبات بالا رفتن روحیه در این دسته گردیده است. از آن روز آن تپه بنام تپه شهدا نام گرفت.

در آنجا تونلی بود که در قسمت انتهایی تپه به سمت نیروهای عراقی­ها حفر شده بود. قسمتی از آن را به علت سنگلاخ و محکم بودن قادر به حفر تونل نشده بودیم و آن را حدود ده متر به صورت کانال ادامه داده بودیم و این قسمت به طور کامل در دید بود که هرگاه کسی احیاناً در روز عبور می­کرد، بلافاصله آن محل با انواع گلوله­ها زده می­شد، و به همین علت هر گونه حرکت و تردد در شب انجام می­گرفت و در قسمت جلو، پُست کمین و استراق سمع چهار نفره بود که دو نفر می­خوابیدند و دو نفر نگهبانی می­دادند و وسائل سمعی و بصری آنها تلفن قورباغه­ای و دوربین دید در شب و دید در روز بود، منتهی چون احتمال می­دادیم خط تلفن را  یک باره عناصر گشتی دشمن قطع کنند، سه خط و در مسیرهای مختلف گذاشته بودیم و شب­ها عموماً تعویض نگهبانان انجام می­شد. شهید صیاد گفت: اجازه بدهید من شخصاً بروم. من عرض کردم این فاصله ده متری در دید دشمن است. باور کنید ایشان این ۱۰ متر را داخل کانال سینه­خیز رفتند و کسی را هم همراه خودش نبرد و از ما هم قول گرفت تماس نگیریم.

دشمن هم متوجه نشد. پس از ۲۰ دقیقه توقف، برگشت و مرا تحسین کرد و پیشانیم را بوسید و دستم را فشرد و گروهبان کمال جمال را در آغوش گرفت و ده دقیقه در تونل نماز جماعت سخنرانی کرد و از اینکه در این نقطه خطوط نبرد سربازان این­گونه به اعتقادات ارزش قائلند و با کمترین امکانات چنین فضای معنوی را ایجاد نموده­اند، تشکر کرد. پس از آن سؤالاتی را که از عناصر کمین کرده بود، بازگو کرد و ما هم قول دادیم آن تپه شاهین نامش به تپه شهدا تغییر کند، چون همه دسته­ها­ی یگان­ها به نام توحید، وحید، رحمان و آخرین شاهین بود، بعد از چند روز گروهبان۲ وظیفه کمال جمال به شهادت رسید، قبل از آن در حین اجرای نماز جماعت تعداد هفت نفر از سربازها به شهادت رسیده بودند که موجب احداث تونل نماز جماعت و سپس مسقف و دوجداره شدن سنگرها شد و با شهادت این درجه­دار وظیفه، اوامر شهید صیاد اجرا شد و تپه شاهین به تپه شهدا تغییر نام پیدا کرد.

ان­شاءالله برای سال بعد آماده باش

این خاطره مربوط به اعزام فرزندان مسئولین محترم نظام از مدرسه راهنمایی نیکان تهران به منطقه عملیاتی جنوب در سال ۱۳۷۷ است.

به لحاظ مسئولیت خطیر و مأموریت محوله به قرارگاه عملیاتی جنوب، فرماندهی محترم قرارگاه جنوب امیر کیومرث حیدری و جانشین ایشان امیر نصرالله عزتی بنده را توجیه کرده و مسئول توجیه منطقه و سرپرست این مجموعه تعیین نمودند؛ تأکیدات لازم در این خصوص شد و آنها یک هفته مهمان قرارگاه جنوب بودند.

در رأس این مجموعه، ریاست مدرسه حاج آقا دوائی بود. ساعت 8:30 صبح ترمینال راه­آهن اندیمشک نقطه آغازین استقبال از این عزیزان بود که با شور و اشتیاق خاصی وارد ایستگاه راه­آهن شدند و بلافاصله بعد از خوش و بش، سوار اتوبوس­های از پیش تعیین­شده شدند. در طول مسیر لحظه به لحظه از همان خاکریز اول دفاع مقدس در جنوب که با شهر اندیمشک شروع می­شد، توجیه شدند تا اینکه رسیدیم به شهر مقدس و مذهبی شوش، دانیال نبی(ع). با ادای احترام جمع حاضر به ساحت مقدس این رسول الهی به سمت رودخانه کرخه عبور کردیم. روی پل شهید ناجیان تشریحی از چگونگی وضعیت در زمان جنگ و عملیات فتح­المبین شد. یکی از فرزندان مسئولین به مزاح گفت: جناب سرهنگ یاسینی ان­شاءالله که این را هم برایمان تشریح می­کنید.

سپس به سمت محل استقرار یک گردان از تیپ۴۵ تکاور در غرب رودخانه کرخه حرکت کردیم. حدود ساعت 9:30 صبح صبحانه (عدسی بود) در حسینیه صرف شد و بلافاصله به سمت سایت­های ۴ و ۵ حرکت کردیم و پس از توجیه و تشریح به مواضع سدکننده بُرغازه و در نهایت چهارراه فکه و در ادامه به سمت پاسگاه فکه رفتیم.آنجا با توجه به وقت نماز یکی از فرزندان مسئولین اذان گفت و با صفوف منسجم نماز جماعت به امامت حاج آقا دوائی اقامه شد.

پس از آن زمان زیادی به منظور توجیه مجموعه در تفحص شهدای فکه و قسمتی در برج دیده­بانی پاسگاه گذشت. سپس در ادامه مسیر چگونگی احداث کانال کمیل و کانال حنظله و به دنبال آن موانع و استحکامات مین و شبکه­های فوگاز کارگذاشته­شده در منطقه و چگونگی عبور رزمندگان از این موانع در زمان جنگ تشریح شد. در ادامه مسیر به سه­راه سوبله، پاسگاه سوبله و پست­های کمین رسیدیم که پرچم ایران و عراق در فاصله چند متری از هم نصب شده بودند و عکس­های یادگاری با عناصر نگهبان خودی، مواضع دشمن و نیزارها و پاسگاه آن سوی مرز (عراق) گرفته شد. بعد از آن به چزابه رفتیم و در آنجا به تشریح تنگه چزابه و حماسه­آفرینی شهید سرلشکر مخبری پرداختیم. به دنبال آن و در ادامه مسیر به سه­راه بستان، رودخانه نیسان، پل بستان، جنگل، میشداغ، قرارگاه مقدم نزاجا که بعدها به نام شهید سپهبد علی صیادشیرازی نامگذاری شد و تنگه میشداغ رفتیم.

به لحاظ علاقه فرزندان محترم مسئولین، پس از صرف صبحانه در ساعت 9:30 تا ساعت ۵ عصر، هنوز تمایل چندانی به ناهار نبود و در نهایت ساعت 5:30 عصر ناهار صرف شد، و همه، بالأخص آقای دوائی راضی بودند. ایشان با امیر سپهبد شهید صیادشیرازی (خدایش رحمت کند) تماس گرفت و از این حرکت تشکر و قدردانی کرد. او بلافاصله اشاره داشت که جناب سرهنگ یاسینی صحبت کند. من شرمنده بودم و منتظر بودم تا مورد انتقاد قرار بگیرم که چرا صبحانه به فرزندان مسئولین عدسی دادید؟! چرا ناهار ساعت 5:30 عصر؟! چرا وقت شناس نبودید؟! با ترس عجیبی گوشی همراه را برداشتم و سلام کردم. با گرمی پاسخ سلامم را داد و فرمودند: حاج حسین بفرمائید چه خبر؟ مراتب را به ترتیب تشریح کردم؛ هر مرحله ایشان تحسین می­کرد.

 من به خیال خودم شاید ایشان می­خواست مرا دست بیندازد. دادن صبحانه عدسی و ناهار ساعت ۱۷۳۰ عصر! بهترین مورد از نظر خودم نماز به وقت و تشریح مرحله به مرحله از محل­های توقف بود. ایشان فوق­العاده تشکر کردند. اما بعد برافروخته شدند و گفتند: خیلی خوب بود که صبحانه عدسی دادید و نماز به وقت خوانده شد، منزل به منزل و مقصد به مقصد مجموعه را توجیه کردید، ناهار به آنها دیر دادید، ولی چرا ناهار این همه مفصل؟ مگر اینها به هتل آمده­اند؟ چه کسی دستور داده زرشک پلو با مرغ، سیب لبنانی، پرتغال بیروتی، سالاد و نوشابه، ماست پذیرایی شوند؟ مگر شما که سال­ها در جنگ و اسیر بودید این­گونه غذاها بود؟! حالا بگو ببینم شام چی هست؟ عرض کردم: کباب سلطانی کوبیده و یک سیخ کباب برای هر نفر با مخلفات مربوطه.

 شهید صیاد این بار دیگر برآشفته شدند و دستور دادند از امشب شب­ها آبگوشت، صبحانه عدسی و ناهار یک روز ساچمه پلو و یک روز چمن پلو (با عصبانیت هم این دستور را دادند) و به دنبال آن فرمودند: حاج حسین! در طول یک هفته اقامت اینها، دوره ۵۲ روزه تکاور را برایشان اجرا می­کنید تا با سختی­ها آشنا شوند و بعد ادامه دادند: برای ترابری آنها، برای ادامه راه تا اروندکنار چه پیش­بینی کردید؟ عرض کردم: بهترین اتوبوس­ها لحاظ شده. باز هم برآشفته شدند و این بار فرمودند: آقا جان! برادر من حسین آقای عزیز! همه را بفرستید برگردند، تا صبح وقت هست. از هر لشکر و تیپ تعدادی خودروی آیفا بدون چادر بگیرید، هرکدام از دانش­آموزان یک قمقمه به همراه فانسقه. خودت جلو حرکت کن، از جاده­های خاکی که دارای چاله و چوله باشد نه آسفالت، بگذار دل و روده­هاشان بریزه بیرون، حالا که قراره  گلوله کنار خودروشان نخوره، چاله چوله­های جاده­های مرزی را قدری احساس کنند و بعد هم در دوره تکاور از افسران بسیار متعصب و فوق­العاده خشن استفاده کنید که هیچ­گونه گذشت نداشته باشند.

بعضی از این فرزندان،0 کسانی هستند که پدرانشان برایشان راننده تعیین کردند تا به مدرسه برسانند، آنها میوه تو راه مدرسه و داخل مدرسه­شان آناناس و نارگیل هست. مثل سربازها نیستند که شاید دسرشان به سیبی ختم شود. حتماً آنها تیراندازی با سلاح­ها حتی اجتماعی را انجام دهند و شخصاً تیراندازی کنند. سختی ­پذیری را به آنها بیاموزید تا فردا که مسئول شدند، درد جامعه را درک کنند. این روند و توصیه ایشان در طول یک هفته سرلوحه کار قرار گرفت. اوایل خیلی سخت بود. بارها فرزند ایشان هم که همراه فرزند امیر طوطیایی در مجموعه بودند، مورد مذمت و نکوهش هم­کلاسی­ها قرار گرفتند. این بابای شما با یک دستور همه چیز را عوض کرد، زرشک پلو شد ساچمه پلو، کباب شد آبگوشت، و حالا هم این­همه سخت­گیری. آب هم که در طول هر وعده از صبحانه تا ناهار فقط یک قمقمه. ولی سومین روز همه شروع کردند به تعریف و تمجید و اینکه چگونه می­شد وارد ارتش شد و مجذوب شده بودند. هر صبح پس از اقامه نماز صبح، زیارت عاشورا، ظهرها پس از اقامه نماز دعای سلامتی و شب­های عصر سه­شنبه دعای توسل و شب جمعه دعای کمیل خوانده می­شد.

روز جمعه به قرارگاه جنوب در اهواز برگشتیم و بچه­ها از اندیمشک تا اروند را به دقت مشاهده کردند و از خاطرات بیان شده از شهدا و رزمندگان از مناطق قیدشده نکته­ها و برداشت­های بسیار خوبی نمودند و تعدادی هم با دوربین­های فیلم­برداری و عکاسی اکثر صحنه­ها را تصاویربرداری نمودند و نتیجه آن شد که در آخرین روز هرکدام همچون برادران متحد با یکدیگر قسم یاد کردند که راه شهدا را ادامه داده و روبروی هم قرار گرفتند و آیین سوگند در مسجد قرارگاه جنوب خوانده شد و هر دو نفر چفیه را به صورت نمادین دور گردن یکدیگر در روبروی هم انداختند. وقتی نوبت من شد، فرزند شهید صیاد مرا به عنوان برادر خودش خواند و چفیه اتحاد و یک­دلی و تعهد را به دور گردن همدیگر انداختیم و قسم و سوگند یاد کردیم و بعد من اشعاری خواندم و از ایشان خواستم آن را تقدیم پدر بزرگوارشان نمایند. در آنجا به ایشان گفتم: باید یادش باشد که پدر شما بهترین پدر تمام دنیاست، قدرش را بدانید. بعد به پایگاه نیروی هوایی دزفول رفتیم و مراسمی که آنجا پیش­بینی کرده بودند را دیدیم.

یک هفته نگذشته بود که امیر سرتیپ نصرالله عزتی، جانشین محترم قرارگاه جنوب که اکنون معاون هماهنگ­کننده وزارت دفاع می­باشد، مرا به پاس زحمات انجام­شده، برابر اظهارات ایشان که امیر صیادشیرازی دستور داده بودند مورد محبت قرار داد. ۴۸ ساعت بعد، خود امیر شهید صیاد شخصاً تماس گرفت و فوق­العاده تشکر کرد، بالأخص بعد از مشاهده فیلم یک هفته حضور، به من توصیه کرد «ان­شاءالله برای سال بعد آماده باش!» ولی گویا اجل امان نداد و او بار دگر درِ باغ شهادت را گشود.

 

منبع: شهید صیاد در کلام یاران، هادقی، محمود، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده