حدیث عاشقان(50)
فرمانده بايد جلوتراز همه باشد اين خاطره از ص 159 كتاب «پرواز تا بي نهايت» به روايت «ستوان حسن دوشن» انتخاب شده است. يك روز در جبهه پاتك سختي به ما زده بودند و عباس از اين موضوع عصباني بود. او را ديدم كه «جي سوت» خود را بسته و كلاه خلباني اش را برداشته و درحال رفتن به سمت هواپيماست. پرسيدم : ـ عباس واقعاً مي خواهي پرواز كني؟

پاسخ داد:

ـ بله.

من دل شوره داشتم وخيلي نگران بودم. نمي دانم چه شد كه به گريه افتادم . با اصرار زياد از او خواستم تا پرواز نكند. به اوگفتم: توعصباني هستي واگر پرواز كني تو را خواهند زد.

          نگاهي به من كرد، خنديد وگفت:

ـ اين همه هواپيما را زدند چه شد؟  اين چه حرفي است كه  مي زني.

          من مرتب گريه مي كردم و او را قسم مي دادم تا پرواز نكند. سرانجام به طرف آشيانه هواپيما رفت. دوباره التماس كردم كه ازهواپيما پياده شود؛ ولي او نسبت به حرفهاي من بي اعتنا بود.

رفتم و با دست چرخ جلو هواپيما را گرفتم. از او خواستم تا بيايد پايين. گفت:

ـ برادر من! بلند شو. زشت است همه دارند ما را نگاه مي كنند.

          وقتي پافشاري مرا ديد,  دژبان را صدازد  وخيلي جدي گفت:

          ـ اين آقا را ببر بياندازش زندان.

          دژبان هم آمد پشت يقه مرا گرفت و بلندم كرد.

سپس هواپيما را از آشيانه بيرون آورد و به طرف باند پرواز رفت. پس از پرواز عباس, دژبان از من عذرخواهي كرد و من به داخل قرارگاه رعد رفتيم در حالي كه نگران عباس بودم، بي اختيار شروع كردم به گريه كردن. سرهنـگ رستمي كـه متوجه گريه كردن من شد، مرا دلــداري مي داد كه نگران نباشم؛ ولي هيچ كس از اضطراب من آگاه نبود. درگوشه اي از قرارگاه منتظر نشستم. لحظه ها به سختي مي گذشت.

    دقايقي بعد عباس صحيح و سالم برگشت، مرا كه ديد به طرفم آمد و صورتم را بوسيد.

درحالي كه شاد وخندان بود گفت:

ـ چطوري شازده پسر؟ گفتم:

ـ سخت نگران تو بودم. خداي نكرده  اگر حادثه اي رخ مي داد من چگونه  جواب فرزندانت را مي دادم. گفت:

ـ مي بيني كه طوري نشده. در ضمن تا به حال اين همه بچه بي پدر شده اند. تو جواب آنها را چه داده اي؟ آيا فرزندان من با ديگران  تفاوت مي كنند؟

 سپس درحالي كه گويا از نتيجه عمليات خود خشنود به نظر مي رسيد ادامه داد:

ـ و هرگز فراموش نكن كه فرمانده بايد در رأس كارها باشد. تا وقتي كه خودش در سنگر نباشد, نمي تواند مسايل را درك كند، آن وقت سر آن فرمانده را كلاه مي گذارند.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده