درمانگران رزمنده(6)
روزهای تلخ و شیرین خانم اشرف نمازی 31 شهريور سال 1359: ساعت 2 بعدازظهر: تازه از سر كار برگشته بودم كه خبر دادند، جنگ شروع شده است. آن هم با كشور عراق! يك كشور مسلمان ديگر! باوركردني نبود. راديو و تلويزيون را روشن كردم و متوجه شدم اين موضوع حقيقت دارد. پي در پي آژير قرمز به صدا درميآمد و از پناهگاه و سنگر و... صحبت ميشد و پشت سر هم پيامهاي كوتاه جنگي اعلام ميكردند.

محل كارم در بيمارستان نيروي هوايي بود. فرداي آن‌ روز وقتي به بيمارستان رسيدم، دفتر پرستاري اعلام كرد: هر كس داوطلب براي رفتن به پايگاه وحدتي(بیمارستان دزفول) است، ثبت نام كند. بلافاصله نيروي زيادي اعمّ از پزشك، پرستار، تكنسين  و خلاصه هر كسي در هر رشته‌اي كه بود، اعلام آمادگي كرد و اسامي به دفتر پرستاري ارسال شد. من نيز جزو نيروهاي داوطلب براي گام برداشتن در راه ملت و دينم بودم و اعلام آمادگي خود را با ثبت نام در فهرست داوطلبان انجام دادم. فرداي همان روز بود كه عازم پايگاه وحدتي دزفول شديم.

وقتي به پايگاه دزفول رسيديم، مشاهده كرديم كه كل راهروها، اورژانس، بخش‌ها و اتاق عمل مملو از مجروحان جنگي است كه نياز فوري به كمك دارند.  شتابان با توجه به نوع كار و تخصص خود به ياري مجروحان شتافتيم.

مجروحان از ناحية سر، سينه، شكم و دست يا پا صدمه ديده بودند و اكثر آنها در حالت كما به سر مي‌بردند.

وقتي به عمق مسئله نگاه مي‌كردم، صحنه كربلا و آن پرستار تنها، «خانم حضرت زينب(س)» را به ياد مي‌آوردم كه چگونه با ايثارگري، صبر، استقامت و شهامت، يك تنه، همة مشكلات و مصائب روز عاشورا را تحمل كردند و در عين حال آرام‌‌بخش دل اسرا و بازماندگان محسوب مي‌شد. به راستي در آن واقعة بزرگ، بزرگ‌ترين درس فداكاري و ايثار را به مسلمانان بالاخص قشر درماني جامعه آموختند. با مرور اين افكار، متحول شدم و نهايت تلاشم را براي ياري رساندن به آسيب‌ديدگان به كار بردم. البته اين تلاش همگاني بود و همة همكارانم با تمام قوا در راستاي كمك به مجروحان گام برمي‌داشتند. اينها مقدمه‌اي بود براي اينكه گوشه‌اي از خاطرات آن زمان را براي شما بازگو كنم.

هنگامي كه جنگ آغاز شد، با مادر و خواهر كوچكتر از خودم زندگي مي‌كردم. متأسفانه مادرم بيماري بسيار دردناكي داشت و تقريباً مراحل آخر عمر خود را سپري مي‌كرد و هر لحظه ممكن بود از دنيا برود. اين مسئله برايم خيلي ناراحت‌كننده بود. از طرفي مسئلة ازدواج خواهرم مطرح شده بود. مانده بودم كه بين مشكلات خانوادگي و جنگ چه‌كار بايد بكنم.

سرانجام تصميم گرفتيم كه خواهرم ازدواج كند و دو برادرم پرستاري و مراقبت از مادرم را به عهده بگيرند تا من با خيال راحت عازم دزفول شوم.

سه سال اول جنگ، يعني تا اوايل سال1363 در دزفول بودم  و  طي اين مدت حوادث بسيار غمگين و دلخراشي را ديدم؛ آن‌چنان كه غم‌هاي خودم از جمله غصة بيماري مادرم را به كلي فراموش كردم. بعضي روزها چنان درگير كار مي‌شديم كه نمي‌دانستيم چه روزي از ايّام هفته است. گاهي اتفاق مي‌افتاد كه در عرض يك هفته و يا يك شبانه‌روز، يك ساعت هم نمي‌خوابيديم و بعضي اوقات شايد تا 48 ساعت هم فرصت غذاخوردن پيدا نمي‌كرديم. گذر زمان چنان از دست ما خارج شده بود كه بعضي شب‌ها فقط براي دو ساعت به خوابگاهي كه در پايگاه داشتيم، مي‌رفتيم. خيلي فوري لباس‌هاي خوني خود را مي‌شستيم و به كمك اتو، نيمه خشك كرده، دوباره مي‌پوشيديم و به بيمارستان بر مي گشتيم. اصلاً احساس خستگي نمي‌كرديم.

آن زمان به‌عنوان تكنسين راديولوژي عازم دزفول شده بودم و در آن زمان  آن‌قدر امكانات گسترده نبود كه بتوان به‌راحتي كار كرد، امّا عشق، علاقه، ايمان و حرارتي كه در دلم به وجود آمده بود، آن‌قدر قوي بود كه با كمك و ياري خداوند منّان به طور شبانه‌روزي بهترين كارها را براي مجروحان انجام مي‌دادم. اين امر با توجه به اينكه اكثر كشورها پشتيبان صدام و عراق بودند، بسيار عجيب و خارق‌العاده و مي‌توانم بگويم از معجزات الهي بود. خداوند هرگز بنده‌هايش را كه خالصانه در راه او قدم برمي‌دارند، تنها نمي گذارد و در زمان جنگ به وضوح اين مسأله احساس مي‌شد.

يادم مي‌آيد يك شب قبل از پيروزي در عمليات فتح‌المبين، به اتفاق يكي از دوستان با قطار عازم تهران شديم تا مادرم را كه حالش بسيار وخيم بود، ملاقات كنم. دقيقاً يك ساعت بعد از رسيدنم به تهران، تلفن زدند كه بايد به دزفول برگردم. بلافاصله از مادرم خداحافظي كردم و به اتفاق دوستم آماده شديم و با هواپيما به دزفول برگشتيم و از باند فرودگاه سوار آمبولانس شده و بدون اينكه روپوش بيمارستان را بر تن كنيم، مشغول كار شديم.

بيشترين مجروحاني را كه تا آن زمان ديده بودم، مربوط به عمليات فتح‌المبين بود. تا آن‌زمان به صورت يكجا، آن‌قدر مجروح نديده بودم. عاجزانه از خدا درخواست مي‌كردم كه هيچ كدام از تجهيزات راديولوژي، اعم از تيوپ دستگاه و تاريك‌خانه خراب نشود تا پيش مجروحان شرمنده نشويم. به راستي كه خداوند در هر كار خيري به بندگانش كمك مي‌كند. برايم جاي سؤال بود كه چطور بيمارستاني كوچك جوابگوي اين همه مجروح است؟  به قول معروف هيچ جاي كار لنگ نمي‌زد و اين از جمله اعجازهايي بود كه در آن دوران شاهدش بودم.

يكي از خاطراتي كه از بيمارستان برايم به يادگار مانده است، زماني بود كه داشتم عكس يك مجروح را مي‌گرفتم. دكتر اورژانس هم در آنجا حضور داشت و مجروحان را نظارت مي‌كرد و هر كدام كه صدمه بيشتري ديده بود در اولويت قرار مي‌داد و به اتاق عمل مي‌فرستاد. به دكتر گفتم: لطفاً اين مجروح را زودتر به اتاق عمل بفرستيد. دكتر هم نبض او را گرفت و گفت: اين كه نبض و تنفس ندارد، با او كاري نداشته باش! دلم خيلي سوخت، چون خيلي جوان بود. رنگ چهره‌اش پريده بود و بي‌حركت روي تخت افتاده بود. در دلم خيلي برايش متأثر شدم و گريستم. مرتب از خدا مي خواستم كمكش كند. نا اميد شده بودم. وقتي كه برانكاردي را براي جابجايي او آوردند، ديدم كه لبانش تكان مي خورد، ولي صدايش در نمي‌آيد. هيجان زده به دكتر گفتم: دكتر او نفس مي‌كشد و لبش تكان مي‌خورد. يك بار ديگر نبض و تنفس او را بررسي كنيد! دكتر او را ديد و گفت: حق با شماست عكس‌هايي را كه براي او درخواست شده، سريع بگيريد تا دكتر جراح درباره او تصميم بگيرد. او را به اتاق عمل بردند. آخر شب خواستم از حالش جويا شوم. به بخش جراحي رفتم و سراغش را گرفتم، ديدم زنده است و تازه از اتاق عمل برگشته، بسيار خوشحال شدم كه از بيهوشي درآمده است. برايش دعا كردم و مدت يك ساعت كنارش ماندم و بعد برگشتم.

فرداي آن روز به ملاقاتش رفتم. كمي با من صحبت كرد. گفتم: خداوند به تو حيات دوباره بخشيده است و تو شهيدي زنده محسوب مي‌شوي. من تا زماني كه اينجا هستي به ملاقاتت مي‌آيم و تو تنها نيستي، مرا هم مانند خواهر خودت بدان. بعد از يك هفته آن مجروح مرخص شد و رفت پيش خانواده‌اش و من خيلي خوشحال بودم از اينكه آن جوان به‌طور معجزه‌آسايي از مرگ نجات پيدا كرده است. از اين اتفاق‌ها بسيار بود و ما بعضي روزها، خوشحال مي‌شديم از اين كه مجروحان سلامتي خود را باز مي‌يافتند و گاهي اوقات هم از اينكه نمي‌شد براي بيماران كاري انجام داد، خيلي غصه‌دار و اندوهگين مي‌شديم و برايشان اشك مي‌ريختيم.

حالا پس از گذشت سال‌ها از آن همه ايثار و گذشت سخن مي‌گويم. نمي‌دانم كدام خاطره را شرح دهم و از كدام ايثارگري و جانبازي داد سخن بدهم. هراسانم از اينكه آيا مي‌توانم اوج حماسه‌ها را بيان كنم يا نه؟ نمي‌دانم چقدر مي‌توانم گوشه‌اي هر چند ناچيز از جوّ آن زمان را براي شما توصيف كنم. مي‌دانم كه اگر ذره‌اي از آن ايثارگري‌ها و فداكاري‌ها، امروز بروز و ظهور پيدا كند، ايران گلستان مي‌شود. به اميد فردايي بهتر براي ملت ايران و آينده‌اي روشن براي كادر درماني، سخن را به پايان مي‌بريم.

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي‌ماست

هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به‌جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد.

پانوشته:

1- بهيار و تكنسين راديولوژي بازنشستة نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده