حدیث عاشقان(48)
اولين تجربه و موفقيت اين خاطره از ص 12كتاب « تانك شكار رفيع» شامل خاطرات «سرهنگ جانباز رفيع غفاري» منهدم كننده 142 تانك و 51 نفربر زرهي فعال دشمن, ركوردار بي نظير در شكار تانك انتخاب شده است. غروب روز 19 دي 1359، در حاليكه بر روي ارتفاعات سپتون پدافند مي كرديم، دشمن با تمام قدرت تيراندازي ميكرد و سپس تانك هايش به طرف پل كرخه حركت كرد. فاصله ما با عراقي ها و تانك هايشان به حدود 9 كيلومتر مي رسيد. من درآن زمان فرمانده قبضه وتيرانداز موشك تاو بـودم و مي ديدم تانك هاي دشمناز سنگرهــايشان بيرون آمده و به طرف جناح چپ منطقه ما پيشروي مي كنند، ولي برد موشك ما به آنها نمي رسيد. عهد و پيمان و راز ونيازي كه با خداكرده بودم، به خاطرم آمد. پيش خود گفتم: وقت آن رسيده كه درمقابل محبتهاي مردم جانفشاني كنم و به هرترتيبي شده جلوي پيشروي تانكهاي دشمن را سدكنم.

منطقه رابه فرمانده دسته، ستوان اردشير پازوكي نشان دادم و توضيح دادم، اگر از راهي كه مي‌گويم جلو برويم و به تانكها نزديك شويم، به راحتي  مي توانيم آنها را منهدم كنيم. او قبول كرد وخود نيز با ما همراه شد. البته بايد اضافه كنم كه جلو رفتن زير ديد و تير مستقيم  دشمن به اين سادگي نبود، خوشبختانه بعداز طي مسافت كوتاهي هرچه جلوتر مي رفتيم، به علت ويژگيهاي زمين از ديد آنها خارج  مي شديم. توانستيم خودمان را به محل موردنظر- تپه- كه در فاصله 1500 الي2000 متري تانك ها بود برسانيم.

دربالاي تپه رفته و بادوربين دو چشمي، منطقه را نگاه كردم. ديدم يكي از تانكهاي عراقي درست به سمت من موضع گرفته و بقيه تانك ها هم يا درحال پيشروي به سمت چپ بودند، يا ايستاده و به طرف پل كرخه تيراندازي مي كنند. براي اين‌كه خاطرم از تانك روبرو جمع شود،آن تانك را انتخاب كردم. با هماهنگي من، راننده خودرو حامل موشك انداز، حركت كرد و موضع گرفت. من بلافاصله تانك مورد نظر را هدف گرفتم و منهدم شد. از شادي در پوست خود نمي‌گنجيدم و آن لحظه را هرگز از ياد نمي برم. چون آن موقع براي اولين بار بود كه هدف واقعي را باموشك مي‌زدم. تا آن موقع هرچه تيراندازي كرده بودم، هدفهاي غير واقعي و آموزشي بود.

درهر صورت چون از ديگر سَمتها تهديد نمي شديم شروع به انهـدام تانك هاي ديگـركردم. بارهمـراه هرقبضـه بيش ازشـش موشك نبـود و اگـر مي خواستيم موشك بيشتري با خود حمل كنيم، نمي دانستيم چگونه عمل كنيم. بعداً با هرقبضه، موشكهاي زيادي حمل كرده وبهترين نتيجه را هم گرفتيم، ولي آن روز متأسفانه موشكهايمان تمام شد، و تا برگرديم و دوباره موشك بياوريم شب مي شد.

عراقي ها بعد از انهدام تانك هايشان متوجه عمل تيراندازي  ما شدند و آن جا را زيرآتش گرفتند. چون ماندن ما درآن جا نتيجه اي نداشت به منطقه پدافندي خود بازگشتيم و درمراجعت با تشويق ها و ابراز احساسات بيش از حد از طرف ساير همرزمان قرارگرفتيم.

آن شب از خوشحالي خواب به چشمهايم نرفت. پيش خود فكر مي كردم؛ باتوجه به اين‌كه از پيشرفته ترين سلاحهاي ضد تانك يعني موشك انداز تاو برخوردار هستيم، چگونه  دشمن تا اين حد درخاك ما پيشروي كرده است. شب، افكارم به همه جا دور مي زد واز خداوند استمداد كردم كه مرا در اين راه موفق بدارد تا بتوانم دوشادوش ديگر شكارچيان تانك، ادوات زرهي دشمن را منهدم نمايم.

در هرصورت نزديكي هاي صبح متوجه شدم عراقي ها نتوانسته اند كاملاً عقب نشيني كنند و تانكهايي را كه منهدم شده همراه با كشته ها يا مجروحان آنها نتوانسته اند تخليه نمايند. حتماً با روشن شدن هوا اين كار را خواهند كرد. از اين رو تصميم گرفتم؛ قبل از روشن شدن هوا خودم را به محل انهدام تانكهاي دشمن برسانم تا اگر باقيمانده  تانك يا ادوات زرهي دشمن درآن جا بود، دوباره شكاركنم. اين موضوع را با ستوان پازوكي فرمانده دسته درميان گذاشتم  و وي باگردان هماهنگي كرد و به اتفاق هم به محل مورد نظر حركت كرديم.

كم‌كم هوا روشن مي‌شد. با ‌دوربين منطقه را نگاه كردم، ديدم به غير ازتانكهاي منهدم شده در منطقه، چيزديگري  درآن جا نيست .

بعد از چند دقيقه ناگهان ازدور يك تانك عراقي را ديدم كه به طرف تانكهاي منهدم شده مي آمد. خوشحال شدم و پيش خودم گفتم بالاخره آمدن ما به اين‌ جا  بي نتيجه نبوده است. به خدمه اطلاع دادم آماده باشيد كه اگر تانك به برد ما رسيد، جيپ حامل تيراندازي را به محل روز قبل بياوريد. همان طور هم شد، تانك عراقي به نزديكي تانكهاي منهدم شده رسيد وبچه ها هم  موشك انداز را به موضع آوردند. من هم پيش قبضه نشستم، شليك كردم وتانك را هدف قرار دادم و آن را منهدم نمودم. همزمان با تيراندازي من و انهدام آن تانك، عراقي ها با كليه سلاحهايشان به طرف ما شروع به تيراندازي كردند. چون ماندن در آن جا به صلاح نبود، به يگان برگشتيم.

 

اولين درجه تشويقي

 فرمانده گردان ما را احضاركرد وگفت: از قرارگاه تيپ شما را خواسته اند. به اتفـاق فرمانـده گردان به قـرارگاه رفتيـم و به حضـور فرمانده تيپ1 لشكر21حمـزه «سرهنگ بهروزسليمانجاه»معرفي شديم و ايشان هم مرا با استفاده از اختيارات لشكري به يك درجه تشويقي بالاتر يعني استوار يكمي مفتخر فرمودند. بادريافت تشويق روحيه و اعتماد به نفس من چند برابر شد و از آن به بعد نقاط مختلف را شناساسي مي كردم و تانكهايي كه در برد سلاحم بود، منهدم مي كردم.

توصيه آموزشي تجربي رفيع غفاري:

پس از آموزش خوب در ميدان آموزش

دقت + سرعت + جرأت = موفقيت  در ميدان نبرد

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

منطقه رابه فرمانده دسته، ستوان اردشير پازوكي نشان دادم و توضيح دادم، اگر از راهي كه مي‌گويم جلو برويم و به تانكها نزديك شويم، به راحتي  مي توانيم آنها را منهدم كنيم. او قبول كرد وخود نيز با ما همراه شد. البته بايد اضافه كنم كه جلو رفتن زير ديد و تير مستقيم  دشمن به اين سادگي نبود، خوشبختانه بعداز طي مسافت كوتاهي هرچه جلوتر مي رفتيم، به علت ويژگيهاي زمين از ديد آنها خارج  مي شديم. توانستيم خودمان را به محل موردنظر- تپه- كه در فاصله 1500 الي2000 متري تانك ها بود برسانيم.

دربالاي تپه رفته و بادوربين دو چشمي، منطقه را نگاه كردم. ديدم يكي از تانكهاي عراقي درست به سمت من موضع گرفته و بقيه تانك ها هم يا درحال پيشروي به سمت چپ بودند، يا ايستاده و به طرف پل كرخه تيراندازي مي كنند. براي اين‌كه خاطرم از تانك روبرو جمع شود،آن تانك را انتخاب كردم. با هماهنگي من، راننده خودرو حامل موشك انداز، حركت كرد و موضع گرفت. من بلافاصله تانك مورد نظر را هدف گرفتم و منهدم شد. از شادي در پوست خود نمي‌گنجيدم و آن لحظه را هرگز از ياد نمي برم. چون آن موقع براي اولين بار بود كه هدف واقعي را باموشك مي‌زدم. تا آن موقع هرچه تيراندازي كرده بودم، هدفهاي غير واقعي و آموزشي بود.

درهر صورت چون از ديگر سَمتها تهديد نمي شديم شروع به انهـدام تانك هاي ديگـركردم. بارهمـراه هرقبضـه بيش ازشـش موشك نبـود و اگـر مي خواستيم موشك بيشتري با خود حمل كنيم، نمي دانستيم چگونه عمل كنيم. بعداً با هرقبضه، موشكهاي زيادي حمل كرده وبهترين نتيجه را هم گرفتيم، ولي آن روز متأسفانه موشكهايمان تمام شد، و تا برگرديم و دوباره موشك بياوريم شب مي شد.

عراقي ها بعد از انهدام تانك هايشان متوجه عمل تيراندازي  ما شدند و آن جا را زيرآتش گرفتند. چون ماندن ما درآن جا نتيجه اي نداشت به منطقه پدافندي خود بازگشتيم و درمراجعت با تشويق ها و ابراز احساسات بيش از حد از طرف ساير همرزمان قرارگرفتيم.

آن شب از خوشحالي خواب به چشمهايم نرفت. پيش خود فكر مي كردم؛ باتوجه به اين‌كه از پيشرفته ترين سلاحهاي ضد تانك يعني موشك انداز تاو برخوردار هستيم، چگونه  دشمن تا اين حد درخاك ما پيشروي كرده است. شب، افكارم به همه جا دور مي زد واز خداوند استمداد كردم كه مرا در اين راه موفق بدارد تا بتوانم دوشادوش ديگر شكارچيان تانك، ادوات زرهي دشمن را منهدم نمايم.

در هرصورت نزديكي هاي صبح متوجه شدم عراقي ها نتوانسته اند كاملاً عقب نشيني كنند و تانكهايي را كه منهدم شده همراه با كشته ها يا مجروحان آنها نتوانسته اند تخليه نمايند. حتماً با روشن شدن هوا اين كار را خواهند كرد. از اين رو تصميم گرفتم؛ قبل از روشن شدن هوا خودم را به محل انهدام تانكهاي دشمن برسانم تا اگر باقيمانده  تانك يا ادوات زرهي دشمن درآن جا بود، دوباره شكاركنم. اين موضوع را با ستوان پازوكي فرمانده دسته درميان گذاشتم  و وي باگردان هماهنگي كرد و به اتفاق هم به محل مورد نظر حركت كرديم.

كم‌كم هوا روشن مي‌شد. با ‌دوربين منطقه را نگاه كردم، ديدم به غير ازتانكهاي منهدم شده در منطقه، چيزديگري  درآن جا نيست .

بعد از چند دقيقه ناگهان ازدور يك تانك عراقي را ديدم كه به طرف تانكهاي منهدم شده مي آمد. خوشحال شدم و پيش خودم گفتم بالاخره آمدن ما به اين‌ جا  بي نتيجه نبوده است. به خدمه اطلاع دادم آماده باشيد كه اگر تانك به برد ما رسيد، جيپ حامل تيراندازي را به محل روز قبل بياوريد. همان طور هم شد، تانك عراقي به نزديكي تانكهاي منهدم شده رسيد وبچه ها هم  موشك انداز را به موضع آوردند. من هم پيش قبضه نشستم، شليك كردم وتانك را هدف قرار دادم و آن را منهدم نمودم. همزمان با تيراندازي من و انهدام آن تانك، عراقي ها با كليه سلاحهايشان به طرف ما شروع به تيراندازي كردند. چون ماندن در آن جا به صلاح نبود، به يگان برگشتيم.

 

اولين درجه تشويقي

 فرمانده گردان ما را احضاركرد وگفت: از قرارگاه تيپ شما را خواسته اند. به اتفـاق فرمانـده گردان به قـرارگاه رفتيـم و به حضـور فرمانده تيپ1 لشكر21حمـزه «سرهنگ بهروزسليمانجاه»معرفي شديم و ايشان هم مرا با استفاده از اختيارات لشكري به يك درجه تشويقي بالاتر يعني استوار يكمي مفتخر فرمودند. بادريافت تشويق روحيه و اعتماد به نفس من چند برابر شد و از آن به بعد نقاط مختلف را شناساسي مي كردم و تانكهايي كه در برد سلاحم بود، منهدم مي كردم.

توصيه آموزشي تجربي رفيع غفاري:

پس از آموزش خوب در ميدان آموزش

دقت + سرعت + جرأت = موفقيت  در ميدان نبرد

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده