خلبانان(33)
خلبان عراقي كه گويي متوجه اين موضوع شده بود، گستاخترشد و مرا دور زد و يك فروند موشك قابل هدايت به سوي بالگرد ما تيراندازي نمود. من متوجه موشك او شدم و با مانوري كه انجام دادم از مسير موشك خارج شدم، ولي لحظهاي بعد دومين موشك عراقي به پشت بالگرد من برخورد و بالگرد از كنترل من خارج گرديد. در اين گير و دار بود كه احساس كردم كه سومين موشك به طرف من درحال پرواز است. به سختي بالگرد را به بلندي كوچكي كه در آن نزديكي بود، هدايت كردم و فرياد ياعلي برآوردم.

دو سيّد

سرهنگ خلبان سيّدهادي رحيمي

   ما براي اجراي مأموريت در عمليات فتح‌المبين عموماً نيروهاي عراقي را دورمي‌زديم و مأموريت انهدام نيروهاي دشمن را انجام مي‌داديم. در اين عمليات كه بسيار موفقيت‌آميز بود، وقتي تصمیم به بازگشت گرفتيم، درحال عبور ازجادة فكه بوديم‌ كه با يك بالگرد عراقي روبه‌رو شديم. بلافاصله بالگرد عراقي را به هم پروازم جناب سيّد جلال حسيني نشان دادم و تصميم گرفتيم به جنگ او برويم.

 درآن ايام، پرواز ما سه فروندي بود. يعني سه فروند بالگرد جنگنده و يك فروند بالگرد رسكيو كه عموما ً214 بود. اين مسئله را با سايرخلبانان درميان گذاشتيم و قرار شد؛ بالگرد ما به جنگ بالگرد عراقي برود. من براي رسيدن به بالگرد عراقي مانوري انجام دادم و خود را به او نزديك كردم و وقتي خواستم با تيرباركاليبر20 آن را هدف قرار بدهم، متوجه شدم كه سامانه گان (تيراندازي) ما گيركرده و مجبور شدم؛ راكتي به سوي آن شليك كنم. ناگهان بالگرد عراقي متوجه حضور بالگرد ماشد و شروع به مانور نمود. وقتي تصميم به شليك راكت دوم به سوي او گرفتم، متوجه شدم كه ديگر لانچر1 من خالي است و راكتي ندارم.

   خلبان عراقي كه گويي متوجه اين موضوع شده بود، گستاخ‌ترشد و مرا دور زد و يك فروند موشك قابل هدايت به سوي بالگرد ما تيراندازي نمود. من متوجه موشك او شدم و با مانوري كه انجام دادم از مسير موشك خارج شدم، ولي لحظه‌اي بعد دومين موشك عراقي به پشت بالگرد من برخورد و بالگرد از كنترل من خارج گرديد. در اين گير و دار بود كه احساس كردم كه سومين موشك به طرف من درحال پرواز است.  به سختي بالگرد را به بلندي كوچكي كه در آن نزديكي بود، هدايت كردم و فرياد ياعلي برآوردم. موشك از زيركابين من رد شد و ما توانستيم بالگرد آسيب ديده را از منطقه دور كنيم. وحتي به منطقه امني رسيدم به كمك خودم، كه او هم سيّد بود،گفتم: چطور بود؟ و او در جواب گفت:

   سيّد دستت درد نكند مانور خوبي انجام دادي.

   وقتي به قرارگاه رسيديم، هوا تاريك شده بود. خيلي خسته بودم، سعي كردم بخوابم  ولي خواب و خيال موشك بالگرد عراقي نمي‌گذاشت من بخوابم. وقتي هم لحظه‌اي چشمانم بسته مي‌شد، همان موشك عراقي را مي‌ديدم كه به طرف بالگرد من در حركت است و من هم فرياد مي‌زدم يا علي كمكم كن!

   آن شب چندين بار اين خواب تكرارشد و بعضي از دوستان ازصداي من بيدارشدند.

   يكي از دوستان كه به حالت عصبي من پي برده بود، دقايقي دركنار من نشست و با من صحبت كرد و در نهايت گفت: شما دوتا سيّد بوديد كه باهم پرواز مي‌كرديد و جدّ سادات شما را نجات داد.

اين حرف او آرامشي به من داد كه ديگر از فكر موشك خارج شدم و بقية شب را به راحتي  استراحت كردم تا خود را براي نبرد ديگري آماده كنم.

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده