حدیث عاشقان(48)
ياسيني آوردم. شهيد ياسيني پس از اينكه او را خوب تحويل گرفت، ر وبه او كرد و گفت: مي داني براي چي تو را خواسته ام؟ بله، جناب سرهنگ، حكم اخراج مرا صادركرده ايد. من حرفي ندارم، چون خودم اين بلا را سرخودم آوردم. حالا هم مستحق اين تنبيه هستم. نه، اشتباه مي كني! درسته كه حكم اخراج تو صادر شده، ولي ميخواهم براي آخرين بار فرصتي به تو بدهم تا خودت را اصلاح كني. جناب سرهنگ! كــارمن از اين حرفهاگذشته، من نه تنها خودم را بدبخت كرده ام؛ بلكه خانواده ام را نيز گرفتار اين مواد افيوني كرده ام. فكرنمي كنم راه نجاتي برايم وجود داشته باشد. هزينه ترك اين مواد« هروئين» هم بالاست و ازعهده من خارج است.

آخرين فرصت براي معتاد

 

اين خاطره از ص 134 كتاب « انتخابي ديگر» به روايت «سرهنگ مهدي رافعي شيخي»  انتخاب شده است.

 

به سبب زياد بودن مواد مخدر درمنطقه چابهار، متأسفانه يكي از پرسنل پايگاه به دام هروئين افتاده و معتاد شده بود. به رغم اين كه هشدارهاي لازم ازطريق مسئولان به وي داده شده بود، اما همچنان ادامه مي داد و حتي روز به روز وضع او وخيم تر مي شد، طوري كه يكي از دختران او، هم به استعمال مواد مخدر مي پرداخت و هم به خريد و فروش مبادرت مي ورزيد.

سال 1365 بود و شهيد ياسيني فرمانده پايگاه چاه بهاربود. سرانجام وقتي هشدارهاي مسئولان موثـر نيفتاد، با تشكيـل كميسيـون پنج نفره حكم به اخراج اين شخص داده شد.

فرمانده پايگاه « جناب ياسيني»  درمواردي كه دستور خاصي مي داد ولازم بود تاحصول نتيجه پي گيري شود، به من و ياتعدادي ديگر از همكاران محول مي كرد. روزي جناب ياسيني مرا خواست و گفت:

آقاي شيخي! طبق رأي كميسيون پنج نفره سركار… را اخراج كرده ايم، ولي با تحقيقي كه من در زنــدگي او كـرده ام. دخترش نيز به مواد مخدر معتاد است و در«كنارك» اقدام به خريد و فــروش مي كند. فكر مي كنم اگر او را اخراج كنم، زمينه براي آنها بيشتر فراهم شود و ممكن است بيشتر به منجلاب كشيده شوند.

  گفتم: جنـاب سرهنـگ! شما وظيفـه تان را انجام داده ايد. فكر نمي كنم كاري خلاف قانون و شرع باشد.

درجوابم گفت: درست است ولي ما در قبال پرسنل يك وظيفه قانوني داريم و يك تعهد وجداني و خدايي. وظيفه قانوني همين است كه انجام شده وايشـان طبـق قانـون بايـد از جامعه نيروي هوايي رد شود، ولي فكر مي كنم نسبت به وظيفه دوم كوتاهي كرده ام.

– ببخشيد قربان! فكر نمي كنم شما كوتاهي كرده باشيد، اگر هم تصميم به اخراج اين شخص گرفته شده براي سلامت پرسنل پايگاه  ومحيط كار لازم است.

– درسته، ولي به نظرم اگرفرصت ديگري به او بدهيم شايد به خودش بيايد. معتقدم كه طرد كردن مهم نيست، بلكه ساختن مهم است.

گفتم:

هرطور شما صلاح مي دانيد، عمل مي كنيم. حالا بفرماييد دستورچيست؟ چه كار بايد كرد؟

شما برو اين شخص را پيدا كن و به دفتر بيار.

چون كاملاً آن شخص را مي شناختم و محل سكونتش را مي دانستم، بي وقفه سراغش رفتم و او را نزد جناب ياسيني آوردم. شهيد ياسيني پس از اين‌كه او را خوب تحويل گرفت، ر وبه او كرد و گفت:

          مي داني براي چي تو را خواسته ام؟

            بله، جناب سرهنگ، حكم اخراج مرا صادركرده ايد. من حرفي ندارم، چون خودم اين بلا را سرخودم آوردم. حالا هم مستحق اين تنبيه هستم.

          نه، اشتباه مي كني! درسته كه حكم اخراج تو صادر شده، ولي مي‌خواهم براي آخرين بار فرصتي به تو بدهم تا خودت را اصلاح كني.

          جناب سرهنگ! كــارمن از اين حرفهاگذشته، من نه تنها خودم را بدبخت كرده ام؛ بلكه خانواده ام را نيز گرفتار اين مواد افيوني كرده ام. فكرنمي كنم راه نجاتي برايم وجود داشته باشد. هزينه ترك  اين مواد« هروئين» هم بالاست و ازعهده من خارج است.

          در اين لحظه شهيد ياسيني به وي گفت: اگر هزينه درمان را من بدهم  و به مدت دو ماه علاوه بر حقوق خودت هزينه زندگي ات را بپردازم، حاضري ترك كني؟

          – جناب سرهنگ از خدامي خواهم كه ترك كنم.

– خيلي خوب! ازهمين فردا دست به كارشو، ولي مردانه قول بده كه اين كار را خواهي كرد. از امروز به بعد، جناب شيخي از طرف من موظف است هرنيازي شما داريد، برطرف كند تا اين‌كه ترك كنيد. 

– چشم جناب سرهنگ قول مي دهم.

فرداي آن روز من با چند تن ازهمكاران، مأمور اجراي دستور شهيد ياسيني شديم. هر روز داروهاي مورد نياز را كه در پايگاه موجود نبود، از چابهار و كنارك تهيه مي كرديم و با نظر دكتر پايگاه به اين شخص معتاد مي داديم. علاوه براينكه هزينه زندگي او و هفت نفر عائله اش كه يكي از آنها نيز معتاد بود با پولي كه جناب ياسيني از حقوق ماهيانه خودش مي داد، تأمين مي كرديم. در اين مدت دو ماه با گروهي كه تشكيل داده بوديم، كليه مايحتاج خانواده را خريداري كرده و به منـزل آن شخص مي برديم تا مبادا براي خريد از خانه بيرون بيايند و دوباره به مواد مخدر رو بياورند. خود و دخترش را در قرنطينه كامل قرارداده بوديم، تا اينكه پس از دو ماه به كلي مواد مخدر ازبدنشان خارج شد وسلامتي شان را بازيافتند.

پس از اينكه سلامت كامل به اين خانواده بازگشت، به شهيد ياسيني اطلاع دادم كه با هم به منزل آنها برويم. روزي كه همراه ايشان به خانه آن شخص رفتيم، با اصرار زياد مي خواست كه دست شهيد ياسيني را ببوسد و به اين طريق لطفي را كه درحق او وخانواده اش كرده بود. جبران كند، ولي آن انسان والا و بزرگ دستي به سرش‌كشيد، او را بوسيد و گفت: احتياجي به اين كار نيست، من كاري انجام نداده ام. خانواده تو، خانواده من است و احساس مي‌كنم فرزندان خودم هستند. خدا را شكر كه سلامتتان را بازيافتيد. حالا قلبم آرام گرفت و فكر مي كنم ديني را كه به گردنم بود، ادا كرده ام.

در حالي‌كه آن شخص واعضاي خانواده اش اشك مي ريختند، مرتب به جان فرمـانده دعــا مي كردند. پس از اين‌ كه ساعتي در منزل آن شخص نشستيم، خدا حافظي كرده و بازگشتيم. شهيد ياسيني كه آرامشي خاص برو جودش حاكم شده بود و كاملاً راضي وخشنود به نظر مي رسيد، مرتب خدا را شكر مي كرد.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده