درمانگران رزمنده(4)
خاطرات به یاد ماندنی از انتقال مجروحین فضل الله احمدی آهویی در روز 31 شهريور سال 59، ساعت دو بعد از ظهر بود كه با يك دستگاه آمبولانس و راننده بهسوي كاروان حركت كرديم. كاروان محل گروهي بود كه براي خطرات احتمالي در آن مستقر ميشديم و اين قسمت بين باند پرواز و تاكسيور بود. به محض رسيدن، آنجا مستقر شديم. درست در ساعت 02:05 دقيقه من كنار آمبولانس ايستاده بودم كه ناگهان دو هواپيما پشت سر هم عرض پايگاه نوژه را طي كردند؛ در حاليكه در سطح پايين پرواز ميكردند.

ناگهان صداي انفجار شديدي را شنيديم. در آغاز كسي از هواپيما و بمباران اطلاع دقيقي نداشت. متصدي برج مراقبت از بالاي برج به پايين آمد و پرسيد كه اين هواپيماها چه بودند؟ چون هنوز هواپيماي ما كه قرار بود پرواز كند، پرواز نكرده بود. هركس چيزي مي‌گفت. بعضي‌ها گفتند شايد عراقي باشند. متصدي برج گفت: «امكان ندارد بتوانند تا اينجا بيايند.» در همين حين متوجه شديم از سمت زاغة مهمات در انتهاي پايگاه، ستوني از خاك بلند شده است. طولي نكشيد كه خبر آوردند، الحمدلله موفق به زدن زاغه مهمات نشدند.

همان زمان بود كه معلوم شد جنگ شروع شده است. تا دو ساعت بعد از اين حادثه ما را حالت وحشت و خوف گرفته بود و دائماً به آسمان و اين طرف و آن طرف نگاه مي‌كرديم. ناگهان از انتهاي باند پرواز، چهار فروند هواپيماي عراقي به پايگاه حمله كردند و بسيار خونسرد و آرام از جلوي ما رد شدند. يكي دو جاي باند پرواز را زدند كه بلافاصله گروه مهندسي، آن را بازسازي و آمادة پرواز كرد. در اين حين تعدادي از خانواده‌ها، در حال خارج شدن از پايگاه بودند و اين بار هم به كسي آسيب نرسيد. غروب آفتاب بود كه من و راننده آمبولانس به بالاي برج مراقبت رفتيم و با خلبان در بالاي برج بوديم. مرتب جاهايي را كه ديد داشت، نگاه مي‌كردم كه ناگهان دو هواپيما را از دوردست ديدم كه به سمت پايگاه (از سمت خلاف دو هواپيماي اول) حمله كردند. به خلبان برج گفتم: «هواپيماها از اين طرف مي‌آيند.» بلافاصله به عمليات و پدافند اطلاع داد. اولين هواپيما كه به بالاي پايگاه رسيد، موشك راپير شليك شد و با اصابت موشك در سمت ديگر پايگاه سقوط كرد. خلبان آن موفق به پريدن از هواپيما نشده بود، چون بند چترش رها نشده و نيمي از صورت خلبان به لبة اتاقك اصابت كرده و آسيب شديدي ديده بود. مدارك آن نشان مي‌داد كه اسم خلبان عراقي، عادل عبدول وعدوش است.

يادم است آن شب با همان آمبولانس در باند مانديم و صبح روز بعد تعدادي از هواپيماهاي ما آماده شده بودند تا جواب آنها را بدهند. هواپيماها به ترتيب پرواز كردند و رفتند. البته چهار فروند هواپيما از خودمان روز قبل به تلافي حملات آنان پرواز كردند و چون عراقي‌ها آمادگي كامل داشتند، متأسفانه دو هواپيماي ما مورد اصابت قرار گرفت.

يادم است يكي از خلبان‌هاي ما به نام سروان صلواتي كه از دوستان من بود، به‌ حمدالله به سلامت به وطن بازگشت. فرداي آن روز، هواپيماهاي خودي، دو ساعت بعد از رفتن به مأموريت برگشتند و يكي يكي نشستند. از سمت مقابل، يعني انتهاي باند متوجه شدم چند هواپيما از خيلي دور و در سطح بسيار پايين به سمت ما مي‌آيند. بلافاصله به دو خلبان كه در بالاي برج بودند، اطلاع دادم و آنها ضمن تأييد، سريعاً مورد را به اطلاع پدافند و عمليات رساندند. هواپيماهاي دشمن در اين لحظه وارد حريم پايگاه شدند و تعدادي از هواپيماهاي خودمان هم از روبه‌روي اينها براي نشستن مي‌آمدند. تقريباً يك درگيري هوا به هوا رخ داد و از طرف ديگر، پدافند هم شروع به تيراندازي كرد كه متأسفانه يكي از هواپيماهاي خودمان مورد هدف قرار گرفت.

تا آنجا كه من ديدم، هواپيما نزديك باند پرواز شده بود و حتي چرخ‌هايش براي نشستن باز شده بود، ولي ناگهان مسير را عوض كرد تا دور شود. در حال دور زدن بود، طوري كه تمام سطح زير هواپيما مقابل هواپيماي عراقي قرار گرفت. چند لحظه بعد صداي مهيبي شنيديم و دود زيادي بلند شد. با آمبولانس و جيپ مخصوص خلبانان، به محل برخورد هواپيما كه يك ساختمان نيمه‌ساز بود، رفتيم. موتور هواپيما در طبقة دوم ساختمان افتاده بود. شمارة هواپيما را آوردند و با فهرست مطابقت دادند. خلبان آن شهيد عشقي بود كه درست مقابل منزل خودش سقوط كرده بود و تركش‌هاي آن به شيشة آشپزخانة منزل آن شهيد اصابت كرده و شكسته بود.

اواخر سال 1360، داوطلب انتقال به دزفول شدم. 25 اسفند سال 60 به دزفول رفتيم. حدوداً يك هفته بيشتر نگذشته بود و من مسئول اورژانس بيمارستان بودم. تازه وارد بودم و محيط برايم تازگي داشت. در اين يك هفته تعداد كمي مجروح به اين مركز  اعزام شده بود و وضعيت تقريباً آرام بود.

ساعت حدود دو نيمه شب دوم يا سوم فروردين بود كه متوجه شدم، آمبولانسي با سرعت مي‌آيد و چراغ گردان آمبولانس هم روشن است. بدون آژير آمد. من هم بيرون آمدم و مجروح را به داخل اورژانس انتقال دادم و شروع به رسيدگي به او كرديم. يادم هست كه از نوك پا تا بالاي سينه آن مجروح پر از زخم تركش بود. از نظر ما تقريباً كار اين  بيمار پايان يافته بود. صداي آمبولانس ديگري آمد و مجروح ديگري آوردند. فاصله آمدن آمبولانس‌ها آن‌قدر كوتاه شده بود كه آنها فقط بيمار را تا داخل اورژانس مي‌آوردند و بلافاصله بر مي‌گشتند. به ما هم نگفتند حمله شروع شده است. در مدت كوتاهي جا براي بيماران و مجروحان نبود. در ضمن كاركنان بيمارستان هم اندك بودند، بنابراين به مسئولان بيمارستان اطلاع داده شد تا كاركنان را از منزلشان فرا خواندند و در مدت چهار ساعت آن‌قدر مجروح آوردند كه راهرو بيمارستان پر شد و جايي نبود و حتي محوطة جلوي بيمارستان هم پر شد.

به دلايل امنيتي از شروع حمله، هيچ مأمور كمكي اعزام نشده بود ولي بعد از شروع عمليات، مأموران از همه‌جا آمدند. اين بي‌اطلاعي به خاطر اين بود كه رزمندگان اسلام پيشروي خوبي در جبهه داشته باشند. با روشن شدن هوا، مردم براي حمل مجروحان به ما كمك كردند. از طرف ديگر به علت كثرت مجروحان، بايد اعزام هرچه سريع‌تر صورت مي‌گرفت كه يك باشگاه (ناهارخوري) را سريع تخت سربازي زدند و آماده كردند و مجروحان را از بيمارستان به آنجا منتقل كردند.

من و تعدادي از همكاران با باند فرودگاه هماهنگي به عمل مي‌آورديم و با آمدن هواپيماي مخصوص، مشخصات مجروحان را ثبت كرده و به محل تخلية مجروحان در باند برده و آنها را سوار هواپيما مي‌كرديم تا به شهرهاي مختلف اعزام شوند. اين كار در هر مرحله از عمليات در محور فكه و اطراف آن انجام مي‌شد. شب و روز در اختيار اين رزمندگان بودم و چون خانواده‌ام در تهران بودند و منزل سازماني در دزفول نداشتم، موقعيت خوبي بود تا با فكري آسوده، تمام اوقات را در كنار اين عزيزان باشم.

يك خاطرة تلخ از اين زمان دارم. يك افسر وظيفه كه نامش يادم نيست، قبلاً مسئول معراج شهداي اين مركز بود. در همين حمله، يگان آنها به خط اعزام شده و اين افسر وظيفه مجروح شد، ليكن به علت خونريزي داخلي، و همچنين تراكم عمل‌هاي اورژانس و نبود اتاق عمل كافي، در پشت درِ اتاق عمل به درجة رفيع شهادت نائل شد.

ديگر اينكه به علت زيادي مجروح و نداشتن تخت در آسايشگاه، حدود هفتاد نفر از اين مجروحان را كه پنجاه درصد توان حركت داشتند، با قطار هلال احمر به تهران آورديم و در راه آهن، تحويل آمبولانس‌هايي كه از قبل هماهنگ كرده بوديم، داديم.

در يك تخليه ديگر، تمام بيماران عمل شده در بيمارستان وحدتي دزفول و بيماران عمل نشده كه مجروحيت شديد داشتند و حتي در كما بودند را با هواپيما به تهران اعزام كرديم. تمامي بيماران با برانكارد بودند. ما دو نفر هم مأمور بوديم و يادم هست كه آن‌قدر سرگرم پرستاري از اين بيماران بوديم كه هواپيماي سي 130 ناگهان تكان محكمي خورد و صدايش عوض شد. ترسيدم و به همكارم نگاهي كردم و پرسيدم: موضوع چيست؟ او با خنده گفت: رسيديم. هواپيما به زمين نشست. اصلاً باورم نمي‌شد. الحمدالله مجروحان را به سلامت تحويل داديم.

سال 1362 براي دورة بيهوشي رفتم و بعد از آن در اتاق عمل مشغول به كار شدم. در آنجا تمام اوقات، مجروح اعزام مي‌شد و احتياج به عمل داشت. شب و روز آماده بوديم. اغلب بيماراني را كه براي عمل مي‌آوردند دچار پارگي كبد، طحال، روده، ريه، لگن و صدمات مغزي بودند.

در يكي از اين حمله‌ها يادم هست شهيد جواد افراسيابي از قسمت روي دست و بازو شديداً مجروح شده و شريان دستش قطع شده بود. او را مي‌شناختم ايشان همساية ما در تهران بود. دستش را آقاي دكتر عشايري، متخصص ارتوپدي، پيوند شريان زد و به تهران اعزام كرد. او در عمليات‌هاي بعدي به درجه رفيع شهادت نائل شد.

پانوشته:

1- سروان فضل الله احمدي آهويي پزشكيار بازنشسته نيروي هوايي ارتش مي‌باشد.

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده