پسرم از جنگ متنفر باش (24)
ناو کهنموئی (بخش دوم) ناخدایکم شریف فرزادی سلاح ها و رادار های هوایی که با برق کار می کردند را خاموش و از رادار سطحی که با باطری کار می کرد برای شناسایی دشمن استفاده کردیم. چیزی روی صفحه رادار ندیدم به دیده بان ها سرکشی کردم و بر هوشیاری آنان تاکید فراوان نمودم.

در حال یادداشت دستوراتِ شبانه فرمانده بودم که ناواستوار علی اشرف نیساری پیامی به من داد که حاکی از ورود هلی کوپترهای دشمن در نزدیکی جزیره بود.

فورا پیام را به فرمانده ناو، ناخدا کیانی رساندم. او نیز بر هوشیاری پرسنل تاکید کرد. در همین حین صدای شلیک توپ ۲۳ میلی متری را شنیدم با شتاب به طرف توپچی رفتم و با فریاد گفتم: به کجا تیراندازی می کنی؟ او صدا را نمی شنید فقط با اشاره سمتی را نشانم داد.

نور سبز رنگی به سرعت به ناو نزدیک می شد. سریعا به پل فرماندهی رفتم تا از طریق رادار، شیء نورانی را تشخیص دهم که ناگهان صدای مهیبی از سمت چپ ناو شنیدم. که موج انفجار آن، مرا به گوشه ای پرتاب کرد. وقتی به خودم آمدم صدای الله اکبر و همهمه ی پرسنل را شنیدم به سرعت از پل فرماندهی پایین آمدم.

موشک تقریبا بین آسایشگاه ۲ و ۳ اصابت کرده بود. و باعث ایجاد حریق شده بود. ناو کهنموئی یازده انبار مهمات داشت که این موشک نزدیک یکی از انبارها اصابت کرده بود.

سلاح ها و مهمات در حال انفجار بود . سیستم آتش نشانی قطع شد. ارتباط سینه با پاشنه ناو ممکن نبود. پرسنل با ابتکار پمپ های سیار را به کار انداختند و شروع به اطفا حریق کردیم. اما آتش به انبار مهمات و سلاح رسیده بود . انفجارهای پی در پی همه را غافلگیر کرد. هر لحظه جایی از ناو منفجر می شد. صحنه وحشتناکی بود.

ساعت هشت و ده دقیقه شبِ دهم مهر ماه ۱۳۶۱ بعد از نیم ساعت مبارزه با حریق دیگر مأیوس شده بودیم. در آن شلوغی صدای کمک خواستن کسی توجهم را جلب کرد. سعی کردم از پله ها به پایین بروم. نگهبان اتاق عملیات میان آتش و آب محاصره شده بود. در به شدت آسیب دیده بود به طرزی که باز کردن آن ممکن نبود. هیچ راهی به ذهنم خطور نمی کرد .

ناواستوار سلیمی ارشد رسته موتور بود، در یک لحظه دیدم که به طرف سینه ناو که حجم گسترده ای از آتش بود در حرکت است. نفهمیدم چرا با وجود آتش سوزی به سینه ناو رفت. دیگر صدای کمک خواستن را نشنیدم گریه امانم نمی داد. در وضعیت بدی قرار گرفته بودیم.

کسانی که زنده ماندند در پاشنه ناو جمع شده بودیم. حالت فوق العاده ای بود مهمات ها در حال انفجار بود، آب دریا با فشار به داخل ناو سرازیر می شد. به هر تقدیر فرمانده، دستور ترک ناو را صادر کرد. قایق های نجات را به آب انداختیم. اول زخمی ها و سپس پرسنل، ناو را ترک کردند.

من و فرمانده به اتفاق دو نفر دیگر اخرین نفراتی بودیم که با قایق موتوری از محل جنگ خارج شدیم. برخی پرسنل نیز که خود را به آب زدند توسط یدک کش آلمانی نجات پیدا کردند. یدک کش آتش نشانی جرأت نزدیک شدن به ناو را نداشت.

یازدهم مهر ماه 1361 ساعت 3:30 دقیقه صبح به همراه ناو استوار صدیف مؤمنی با قایق موتوری به ناو نزدیک شدیم. ناو را نمی توانستیم تشخیض بدهیم.

سینه ناو در آتش سوخته بود. یدک کش های آتش نشان فرصت پیدا کرده بودند تا آهن های گداخته را سرد کنند. طنابی را به ناو بستم و خودم را به بالا کشیدم. به خیال این که کسی زنده باشد! دلم می خواست صدای کمک خواستن کسی را بشنوم، دلم می خواست آن هایی را که دیشب ندیدم بغل کنم.

روی دک ناو که قرار گرفتم دود از همه جا مشاهده می شد. با هماهنگی که انجام گرفته بود پرسنل غواص به محل درگیری آمدند تا شاید جسدی را بیابند. تلاش بی فایده بود. هنوز ناو در حال سوختن بود . تقریباً ساعت پنج صبح بود که ناگهان در آسمان رعد و برقی زد و باران شدیدی باریدن گرفت.

باریدن باران در مهرماهِ بوشهر چیز عجیبی بود. با بارش باران آتش های باقی مانده خاموش شد. بار دیگر ساعت ۷.۳۰ صبح با چند نفر از پرسنل به ناو مراجعه کردیم. کف پاهایم از حرارت آتش داغ بود هنوز ناو سرد نشده بود با احتیاط به قسمت های صدمه دیده سرکشی کردم.

آرام آرام از پله هایی منتهی به آسایشگاه دو و سه می شد پایین رفتم؛ صحنه هولناکی دیدم. نمی دانم تا حالا کسانی را دیده اید که توی بغل یکدیگر جان داده باشند. وحشتناک بود…

وقتی از پله ها پایین رفتم شهید ناو استوار حسین قلندری را دیدم. همان که تقاضای کمک می کرد. شهید ناوبان سلیمی ارشد رسته موتور، خود را به حسین قلندری رسانده بود و با وجودی که مجروح شده بود حسین را دو پله بالا آورده بود که آتش امان نداده بود و توی بغل یکدیگر شهید شده بودند. خواستم آنان را از هم جدا کنم که بدن سوخته شان متلاشی شد.

وقتی به بالا آمدم. به یاد شوخی کردن های بچه ها افتادم، دلم میخواست هیچ وقت دهم مهر ماه 1361 وجود نداشت.

 حالم خیلی بد شد تا مدت ها افسرده بودم. به هر ترتیب به کمک یدکش ها لنگر ناو را بریدیم و آن را به بالای جزیره نزدیک کشتی لایروب عراقی که چندی پیش در نبرد دریایی منهدم شده بود لنگر انداختیم.

موتور خانه ناو سالم بود، اما پس از گذشت یک ماه بر اثر طوفان ناو به کلی غرق شد. در نبرد ناو کهنموئی 20 نفر از بهترین فرزندان ایران به این اسامی شهید شدند. جسد برخی از آنان هیچ گاه پیدا نشد. آنان برای ماندگاری خلیج فارس مردانه سرود عشقِ به وطن را سر دادند .

اگر گوشَت را به موج خلیج فارس بسپاری، سرود مردان دریا را خواهی شنید. نترس پایت را به آب بزن تا رنگ خون بگیرد. مردان نیروی دریایی سوگند خورده بودند که قطره ای از خلیج فارس به یغما نرود.

نام برادرانم، فرزندان ایران را به یادگار بر دریایِ خونین نیلگون می نویسم:

ناوی وظیفه علیرضا قربان نژاد/ ناو استوار دوم علی اشرف شریف نیساری/ ناو استوار یکم عبدالرضا عظیم دشتی/ ناو استوار یکم علیرضا تقی زاده رجبی/ ناو استوار یکم محمود نظری/ ناو استوار یکم حسین بهار دباغی/ ناو استوار یکم حمیدرضا دانش یاری/ ناو استوار یکم عباسعلی نصراله زاده/ ناو استوار یکم شاهپور قایقچی/ ناو استوار یکم منوچهر تظاری سره/ ناو استوار یکم احمد فتحی/ ناو استوار یکم محمد زنگنه/ ناو استوار یکم حسن عسگری زاده/ ناو استوار یکم محمد صفدر زاده/ ناو استوار یکم مهدی عباس مفخمی/ ناو استوار یکم سید ابراهیم میرجواد زاده/ ناو استوار یکم حسین قلندری/ ناو استوار یکم احمد مولوی/ ناوبان سوم ابراهیم سلیمی نبی/ ناو سروان محمدرضا کوشا/

یادشان گرامی باد.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده