نماز در آینه خاطرات رزمندگان
- موش وقت شناس سرهنگ ابراهيم غفاري دراواخر سال 1360 همراه باگردان داوطلب بلال از هوانيروز اصفهان به منطقه عملياتي جنوب اعزام شدم. اوايل شب بود كه هواپيماي حامل ما در فرودگاه اهواز به زمين نشست. هوا ابري بود و رگبار ملايم باران فضاي شهر و حومه اهواز را طراوتي خاصّ و دلپذير بخشيده بود. از فرودگاه به سوسنگرد و بُستان واز آن جا جهت مأموريت پدافندي به خط مقدم تنگه چزابه (كه به تازگي به تصرف رزمندگان ارتش اسلام درآمده بود ) اعزام شديم .

استقرار ما تا نيمه هاي شب به طول انجاميد.به ساعتم نگاه كردم شايد  دوساعتي بيشتر به اذان صبح نمانده بود. لذا از ترس اين كه مبادا خواب بمانم و از نماز اوّل وقت بي بهره شوم ، بيدار ماندم.

گوشه سنگر درحالي كه زانوهايم را بغل گرفته بودم، به در و ديوارسنگر نگاه مي كردم.گاه و بي گاه موشهايي از در و ديـوار بالا مي رفتند و چون بند بازان چالاك برسقف نيمه مقعر سنگركه بي شباهت به چادُر سيرك بازان نبود هنر نمايي مي كردند .

 

 

 موشهايي به بزرگي خرگوش كه رزمندگان آنهارا موش گربه خور نام نهاده بودند و كمي آن طرف تر رُتيل هاي سياه و پشم آلود ديده مي شد كه گاهي باوزيدن  نسيمي ملايم به سنگر مي افتادند.

          طولي نكشيد كه از فرط خستگي به خواب رفتم ، خوابي شيرين و سنگين. پس از ساعتي درحالي كه براثر نسيم سرد سحرگاهي ، خودرا مچاله كرده بودم. ناگهان احساس كردم كسي دارد گوشم را قلقلك مي دهد.

          سراسيمه از خواب بيدار شدم و متوجه شدم يك موش گوشم را مي جَوَد البته به محض آن كه بيدار شدم، موش هم به سرعت از من دور شد. چند لحظه  بعد صداي اذان مرا بخود آورد و درهرحال نماز را همانگونه كه مي خواستم دراوّل وقت بجاي آوردم .

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده