حدیث عاشقان(47)
از من كه دلگير نيستي پرسيد: ـ تو برادر زاده تيمسارستاري هستي؟ پاسخ دادم: ـ خير! ناگهان به شدت عصباني شد و رنگ چهره اش برافروخت! باسرعت از پشت ميزش بلند شد و چند سيلي پي درپي به صورتم نواخت و سپس كابلي را كه روي ميزش بود، برداشت و محكم به چهره ام كوبيد! رو كرد به كساني كه در دفتر كارش مشغول بودند وگفت: ـ بنويسيد برود زندان بغداد آنجا خواهد گفت كه هست يانه!

اين‌خاطره‌ازص180 كتاب «پاكباز عرصه عشق» به‌روايت «رحمان‌ ستاري، ‌برادر زاده شهيد ستاري» انتخاب ‌شده است.

 

تازه دفترچه اعزام به خدمت گرفته بودم كه عمويم براي ديدن خانواده و فاميل به ده ولي آباد آمدند. من كه تمايل زيادي داشتم درنيروي هوايي خدمت كنم. ازاين فرصت استفاده كردم و موضوع رابا ايشان درميان گذاشتم.

اندكي مكث كردند وسپس با لحني آرام گفتند:

ـ عموجان! هنوز كه به خدمت اعزام نشده اي. وقتي اعزام شدي وان شاء الله به نيروي هوايي آمدي,  من درخدمت هستم.

با اين جواب فهميدم كه ايشان كاري برايم نمي كنند, ديگر اصرار نكردم.

روز اعزام به اداره نظام وظيفه رفتم و درتقسيم, جزو سهميه نيروي زميني درآمدم. براي گذراندن دوره آموزشي  به مشهد اعزام شدم و يك سال درآنجا بودم.

پس از يك سال به تهران منتقل شدم تا جزو لشكر21 حمزه به جبهه اعزام شوم . قبل از عزيمت به جبهه تصميم گرفتم سري به عمويم بزنم.  به دفترشان رفتم وقتي مرا ديدند, خيلي خوشحال شدند وپرسيدند:

ـ چه خبر؟

جريان به جبهه رفتنم را به ايشان گفتم:

درحالي كه  سرشان را پايين انداخته  بودند. گفتند:

ـ از من كه دلگيرنيستي؟

جواب دادم:

ـ براي چي عموجان؟

درحالي كه نگاهش را به پايين دوخته بود پاسخ داد:

ـ براي اينكه كاري انجام ندادم تا درنيروي هوايي خدمت كني.

گفتم:

ـ گفتم عموجان! اين حرفها چيست؟ شايد قسمت اين بوده… توكل به خدا…

باخنده اش حرفم را بريد و گفت:

ـ حسابي مردشدي عموجان! برو خدا به همراهت…

فرداي آن روز همراه رزمندگان لشكر21 حمزه راهي جبهه شدم. در منطقه جنگي پس از شركت در چند عمليات, سرانجام در يكي از عمليات ها با تعدادي از رزمندگان غافلگير شده و به اسارت نيروهاي عراقي درآمديم و ما را به اردوگاه موصل منتقل كردند.

شش ماه از اسارتم مي گذشت تا اينكه يك روز به دفتر اردوگاه احضارشدم. سرهنگي از من بازجويي كرد و پرسيد:

ـ تو برادر زاده تيمسار ستاري هستي؟

نمي دانستم جوابش را چه بگويم, با خود گفتم اگر حقيقت را بگويم, اذيتم خواهند كرد, لذا گفتم:

ـ خير!

سرهنگ گفت:

ـ خبرچينان ما اطلاع داده اند كه تو برادرزاده  تيمسارستاري هستي.

گفتم:

آنها اشتباه مي كنند.

او وقتي ديد كه از جواب دادن طفره مي روم, دستور داد مرا به زندان انفرادي كه جاي بسيار تنگ و تاريكي بود بردند, پس از اينكه 48 ساعت در آن زندان محبوس بودم، نگهبان آمد و پرسيد:

ـ خودت را معرفي مي كني يانه؟

گفتم:

ـ من هيچ نسبتي با تيمسار ستاري ندارم.

نگهبان در رابه هم كوبيد و از سلول خارج شد. چند لحظه اي بعد برگشت  و مرا نزد سرهنگ برد. اين بارلحن سرهنگ فرق كرده بود. باخوش رويي مرا پذيرفت و از من خواست تا بنشينم چاي به من تعارف كرد و با لحن دوستانه اي گفت:

 من فقط حقيقت را مي خواهم بدانم. اگر بگويي هيچ كاري با تو نخواهم داشت.

گفتم:

چشم حقيقت را مي گويم.

پرسيد:

ـ تو برادر زاده تيمسارستاري هستي؟

پاسخ دادم:

ـ خير!

ناگهان به شدت عصباني شد و رنگ چهره اش برافروخت! باسرعت از پشت ميزش بلند شد و چند سيلي پي درپي به صورتم نواخت و سپس كابلي را كه روي ميزش بود، برداشت و محكم به چهره ام كوبيد! رو كرد به كساني كه  در دفتر كارش  مشغول بودند وگفت:

ـ بنويسيد برود زندان بغداد آنجا خواهد گفت كه هست يانه!

ازشدت دردو سوزشي كه برآثارضربه كابل درصورتم ايجاد شده بود.سرم‌گيج رفت وبه زمين افتادم. نگهبانها اززمين بلندم كردندتا ازاتاق بيرون ببرند. سرهنگ ديگري كه در آنجا بود، به سرهنگ بازجو گفت:

ـ فعلاً به او مهلت بدهيد. شايد حقيقت را بگويد.

يك روز به من مهلت داده شد. در اين فاصله, يكي از اسرا را ديدم كه مي گفت تازه از زندان بغداد آزاد شده است. رنگ چهره اش زرد و اندامش بسيار نحيف بود. پرسيدم:

 

ـ چرا شما اين طور شده اي؟ گفت:

ـ جاسوسان خودي  مرا لو داده اند و به عراقي ها گفته بودند كه من روحاني هستم. من انكار مي كردم  و حاضر به اعتراف نبودم. مرا به زندان استخبارات بغداد فرستادند و با شكنجه هاي كه شبانه روز در آنجا تحمل مي كردم. به اين روز افتادم.

او گفت وقتي از اين جا رفتم, هفتاد كيلو بودم ولي حالا بيش از 35 كيلو نيستم!

پس از شنيدن صحبت هاي آن اسير، تصميم گرفتم در بازجويي بعدي حقيقت را بگويم.

مهلتي كه به من داده بودند به پايان رسيد براي بازجويي دوباره به دفتر همان سرهنگ رفتم  واعتراف كردم. خيال مي‌كردم  راحت شده‌ام, اما هر روز مرا براي بازجويي مي بردند و از ملاقات هاي تيمسار با مقامات جمهوري اسلامي سؤال مي كردند.

من كه اصلاً از اين ملاقاتها اطلاعي نداشتم, مي گفتم: نمي دانم! ولي آنها نمي پذيرفتند و به خيال اين كه من واقعيت ها را پنهان مي كنم, مرا زير ضربات مشت و لگد مي گرفتند.

يك سال به همين نحو سپري شد تا اينكه قرارداد آتش بس ميان ايران وعراق امضاء شد. پس از دوسال و نيم اسارت, به ميهن اسلامي بازگشتم.

در فرودگاه از هواپيما كه پايين آمدم، عمويم را ديدم كه به همراه چند تن از فرماندهان نيروي هوايي منتظر ورودم بودند.

بلافاصله پس از ديدن من به سراغم آمد و مرا در آغوش گرفت. درحالي كه اشك مي ريخت, موفقيت و استقامتم را تبريك گفت. سه روز در منزل عمويم مهمان بودم, پس از سه روز, يك دست لباس كامل و يك عدد ساعت مچي به من هديه كرد و مرا با اطلاع قبلي به قرچك ورامين برد. مردم در مدخل شهرك براي استقبالم گرد آمده بودند و مرا از آنجا تا روستاي ولي آباد همراهي كردند.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده