شهید صیاد در نگاه یاران
برای من واقعاً یک برادر خوب بود... سرتیپ دوم پرویز صادقی یکی از دوستان چند روز پیش تعریف می­کرد که روزی از پروفسوری سؤال کردند که برادر خوب است یا دوست؟ پروفسور در جواب گفته بود: «برادر، کسی است که شما آن را انتخاب نکرده­اید، ولی دوست خوب برادری است که شما انتخاب کرده­اید.» من به عرضتان برسانم که با توجه به اینکه از ستوان­دومی تا پیروزی انقلاب، من و شهید صیاد همیشه چه در جمع خانوادگی و چه مسائل جانبی با هم بودیم، شاید بعضی­ها از زندگی گذشته ایشان چندان اطلاعی نداشته باشند.

 

من در رابطه با ۱۵ الی ۱۶ سالی که با هم بودیم، به عرض برسانم؛ شاید در هفته، جمعه­ای نبود که به صورت خانوادگی در کنار هم نباشیم و همین که می­گویم برادر، واقعاً برای من یک برادر خوب بود، چرا که نصایحی که به ما می­کرد، واقعاً اثرگذار بود.

این موضوعی را که تعریف می­کنم مربوط به سال­های ۱۳۴۸ یا ۱۳۴۹ می­شود، وقتی که شهید صیاد وارد خانه ما می­شد، اگر نزدیک ظهر بود، اول می­گفت برویم نماز جماعت و به صورت خانوادگی به نماز می­ایستادیم و به امامت ایشان نماز جماعت می­خواندیم. ایشان یک ضبط صوت، یک جلد کتاب قرآن و یک کتاب انگلیسی داشت و در آن زمان مشغول ترجمه قرآن به زبان انگلیسی بود و عشق عجیبی به این کار داشت.

                                     استاد جنگ سرنیزه

از نظر ورزیدگیِ ایشان بد نیست مثالی بزنم. در رابطه با جنگ سرنیزه، تازه ستوان۲ شده بودیم. ایشان چند ماهی زودتر از من درجه ستوان­دومی گرفته بود و به لشکر تبریز منتقل شده بود. بعداً من نیز به لشکر تبریز منتقل شدم. با اینکه ایشان ستوان۲ یک­ساله بود، ولی در لشکر معروف شده بود و قضیه به این صورت بود که روزی تیمسار یوسفی[1]، فرمانده لشکر، در حین بازدید آموزش یگان­ها می­بیند که واحد شهید صیادشیرازی دارند جنگ سرنیزه کار می­کنند. بیلچرهایی در آن زمان وجود داشت و شهید صیاد حرکات جنگ سرنیزه را چنان با حرارت و صلابت روی بیلچر انجام می­داد که در یک حرکت سخمه کوتاه، یک دفعه چوب بیلچر با آن ضخامتی که داشت می­شکند و شهید صیاد، که در آن زمان معاون آتشبار بود، به دستور فرمانده لشکر استاد جنگ سرنیزه در سطح لشکر معرفی می­شود. اساتید جنگ سرنیزه لشکر با هر درجه­ای، می­بایست آموزش جنگ سرنیزه را به شیوه آموزشی شهید صیادشیرازی یاد می­گرفتند.

صادقی! مواظب این حسن­بیگی باش

آقای حسن­بیگی، مسئول جهاد سازندگی وقت، را همه می­شناسند. وی دو بار به نمایندگی مجلس انتخاب شد، از جانبازان است و بسیار انقلابی و عاشق امام بود. شهید صیاد به شدت به ایشان علاقه­مند بود و به من می­گفت: صادقی! مواظب این حسن­بیگی باش.

روزی آقای حسن­بیگی خاطره­ای را از شهید صیاد برای من تعریف کرد. او گفت: به همراه شهید صیاد در عملیات قادر و با شهید آبشناسان[2]  و چند نفر دیگر رفته بودیم برای شناسایی. در محلی که روبروی مواضع دشمن بود و به طور طبیعی حالت پناهگاه داشت، نشسته بودیم که وقت نماز شد. شهید صیاد در همان وضعیت مکانی گفت: باید نماز بخوانیم و در همان­جا همه با همان آب قمقمه­ها وضو گرفتند و به نماز ایستادند. همه در حال خواندن قنوت نماز بودند که صدای اصابت یک گلوله خمپاره روی آن پناهگاه، باعث شد که همگی خود را بر روی زمین پرت کنند. بعد از عادی شدن وضعیت، وقتی همه از جا بلند شدیم، دیدیم شهید صیاد از جایش تکان نخورده و دارد قنوت می­خواند، در حالی که دستانش پر از سنگریزه شده است.

از صدای گریه از خواب بیدار شدم

روزی به همسرم گفتم: اگر از شما بخواهند خاطره­­ای از شهید صیاد تعریف کنی، چه می­گویی؟ همسرم گریه­اش گرفت و گفت این­قدر خاطره دارم که حد ندارد. در ادامه گفت: زمانی که ما در سرپل ذهاب بودیم، یک شب شهید صیاد به خانه ما آمده بود. بعد از صرف شام به وی گفتیم امشب را همین­جا بمان و در اتاق بغلی هم استراحت کن، قبول کرد و آن شب منزل ما ماند. نیمه­های شب از صدای گریه از خواب بیدار شدم. اول تصور کردم؛ صدای بچه همسایه است، بعد متوجه شدم صدای بچه نیست و صدای آدم بزرگ است. از جا بلند شدم و رفتم در دالان خانه. متوجه شدم که صدا از اتاق خواب خودمان است. خوب که گوش کردم، متوجه شدم شهید صیاد با حالت گریه مشغول به تلاوت قرآن کریم است. خدایش رحمت کند.

آن زمان لشکر ما در مرز مستقر بود و من متأهل بودم و شهید صیاد هنوز متأهل نشده بود. من خانواده را به سرپل برده و در آنجا خانه­ای گرفته بودم که یک طرف آن صاحبخانه ساکن بود و در طرف دیگر ما ساکن بودیم. بعضی اوقات شهید صیاد به خانه ما می­آمد و هر از گاهی هم خانواده­اش را به سرپل ذهاب می­آورد و زحمات بچه­های مرا در این ایام، مادر شهید صیاد می­کشید.

متن دست­نوشته شهید صیاد

متن دست­نوشته شهید سپهبد  علی صیادشیرازی که در اردیبهشت سال1358 در ابتدای یک جلد کلام­الله مجید، خطاب به دوست و یار دوران خدمتش، امیر سرتیپ دوم پرویز صادقی نوشته­اند:

بسمه­تعالی

قال علی علیه السلام می­فرماید: الایمان معرفة بالقلب و اقرار بلسان و عمل بالارکان (ایمان، شناختن با دل، اقرار به زبان و عمل با اعضاء و جوارح است.)

پرویز جان!

ایمان اگر حقیقت داشته باشد و در اعماق قلوب آدمی رسوخ کرده باشد، همانند خرد، انسان را رهبری می­کند و افکار و اعمال او را تحت تأثیر و نفوذ خود قرار می­دهد. هنگامی که آدم برای کاری می­خواهد تصمیم بگیرد، روح ایمان بر فراز افکار او به پرواز درآمده و مراقب تصمیمات او خواهد بود. کار مورد نظر اگر خوب و شایسته است، ایمان شروع به تحریک کردن می­کند تا انسان را به اخذ تصمیم جدی برای آن کار وادار نماید و اگر آن کار، زشت است، ایمان به فعالیت می­افتد تا فکر انسان را منقلب کند و او را از آن عمل منصرف سازد. بنابراین اگر ما اشخاصی را دیدیم که ظاهراً باایمان هستند، ولی از لحاظ کردار لاقید هستند و پای­بند به اصول ایمانی نمی­باشند و رفتار آنها با مقررات اسلام وفق نمی­دهد، می­فهمیم که آنها ایمان حقیقی ندارند. معنی ایمان را از علی علیه­السلام پرسیدند که آن بزرگوار معنی ایمان را در جمله فوق بیان نمودند. (استخراج از کتاب الهام از گفتار علی علیه­السلام)

برای تو و خانواده­ات آرزوی سعادت دنیا و آخرت مسئلت دارم

چهاردهم جمادی­الثانی1399

بیست­ویکم اردیبهشت­ماه1358

برادرت علی صیادشیرازی

امضاء

(برابر گفته امیر پرویز صادقی، این متن در گیلانغرب نوشته شده است).

 

منبع: شهید صیاد در کلام یاران، هادقی، محمود، 1394، ایران سبز، تهران

 


[1]. تیمسار یوسفی نمازش به تأخیر نمی­افتاد و شهید صیاد هم علاقه خاصی به وی داشت. ایشان در سال­های اخیر فوت کردند. خداوند رحمتشان کند.

[2]. امیر سرلشکر شهید آبشناسان فرمانده لشکر23 نوهد بود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده