اصول جنگ در عملیات سوسنگرد
سرهنگ سید کاظم فرتاش سرهنگ سید کاظم فرتاش، در روزهای نبرد سوسنگرد فرماندار سوسنگرد بوده و اطلاعات مفصلی از هر دو مرحله مقاومت (پدافند برابر تهاجم ارتش عراق) و آفند به قوای مهاجم دارد. فرمانده و فرماندار بوده و نیروهای تحت امرش را برای حفظ سنگر به خوبی هدایت کرده است.

سرهنگ فرتاش از زمانی هم سخن می گوید که دفاع در سوسنگرد ادامه دارد اما صدا و سیما از سقوط شهر سخن می گوید. شرح این هفته دفاع سرخ سوسنگرد از بیان فرماندار و فرمانده مدافعان سوسنگرد خواندنی است:

«تازه انقلاب شده بود. انقلاب، دنبال ارتشی هایی بود که به امام و انقلاب وفادار باشند. بچه های نیروی هوایی به من اعتماد کرده بودند و مرا احضار کردند تهران. جنگ شروع شد. من آمده بودم در نیروی هوایی فعالیت کنم و آن روزها جانشین حفاظت اطلاعات نیروی هوایی بودم. گفتند تیمسار شهبازی و سرهنگ سلیمی شما را به آقای خامنه ای معرفی کرده اند و ایشان شما را خواسته اند.

رفتم جنوب و خودم را به ایشان معرفی کردم. فرمودند که آماده باش؛ فردا باید برویم سوسنگرد. 15 آبان بود. (…) در 22 آبان، خبر رسید که ارتش عراق در جنوب کرخه کور پل زده و می خواهد وارد شهر بشود؛ یعنی از جنوب شرقی سوسنگرد. همان شب با تلفن به آقای خامنه ای اطلاع دادم. ایشان در ستاد عملیات جنگ های نامنظم در اهواز حضور داشتند. گفتند بیا اهواز ببینم چی شده. شب، جلسه بود. سرهنگ قاسمی فرمانده لشکر 92 زرهی اهواز، دکتر چمران، از استانداری و مقام معظم رهبری در جلسه بودند. مسئله را که شرح دادم، سرهنگ قاسمی گفت: خیالت راحت باشد. من بالگردهای هوانیروز را فرستاده ام آنجا؛ همه شان را زده اند. صبح 24 آبان 200 نفر رزمنده از مسجدهای تهران آمده بودند؛ آنها را تحویل من دادند.

(…) به ابوحمیظه که رسیدیم، سرگرد شقاقی با یک تفنگ 106 آنجا بود. گفت: کجا می روید؛ سوسنگرد محاصره شده! باورم نمی شد. 10 نفر از بچه ها را انتخاب کردم و رفتیم جلو. به صد متری عراقی ها که رسیدم، دیدم که درست است: سوسنگرد محاصره شده و عراقی ها روی جاده مستقر شده اند. خیلی سریع، نیروی هوایی آمد و با «نپالم» آنان را در هم کوفت، اما خیلی زیاد بودند.

(…) عراقی ها یک نصف روز آمده بودند شهر را محاصره کرده بودند. از سمت دهلاویه آمده بودند و بچه ها را زیر تانک هایشان له کرده بودند. با عراقی ها که درگیر شدیم، حس کردم از پشت سر هم عراقی ها دارند رفت و آمد می کنند. فهمیدم اگر بمانیم، قیچی می شویم. دستور دادم؛ عقب نشینی کنند. برگشتیم نزدیک حمیدیه توی بیابان خوابیدیم.

(…) با تلفن با سرهنگ اخوان- که معاونم بود- در ارتباط بودم. اخوان از فرمانداری سینه خیز خودش را رساند به ژاندارمری. اول به بنی صدر تلفن کرده بود و گفته بود که سوسنگرد کلید خوزستان است. بنی صدر به سخنانش اهمیت نمی دهد. بعد به آقای خامنه ای تلفن می کند. ایشان می گویند که ما به کمک شما می آییم؛ مطمئن باش. بعد با دکتر چمران تماس می گیرد. من کنار دکتر چمران بودم که تماس گرفت. گوشی را به من داد. گفتم من نیرو آوردم که به کمکت بیایم، اما راه بسته است؛ مطمئن باش صبح به هر شکل که شده، می آییم کمکت.

در 24 آبان ، نیروهای تحت امر این جانب و سایر نیروهای مردمی تا غروب و به سختی با دشمن درگیر بودیم. واقعاً فکر نمی کردم صدامیان این همه نیرو در سوسنگرد پیاده کرده باشند؛ به هرحال به دلیل نبود پشتیبانی و تجهیزات کافی موفق به ورود به سوسنگرد نشدیم. ساعت شش بعداز ظهر، دستور عقب نشینی دادم و همه نیروها را از ساحل کرخه کور به سمت ابوحمیظه جا به جا کردم.

صبح روز 25 آبان، بچه ها با روحی های بالا آماده شدند تا مجدداً با یکان های بعثی درگیر شوند. من، مرتباً با عوامل و نیروهایمان در داخل شهر در تماس بودم. البته ستون پنجم دشمن هم سعی می کرد به ما ضربه وارد کند. از جمله اینکه بارها کسانی می آمدند و می گفتند که فلانی! اعلام کن سوسنگرد سقوط کرده است! رادیو هم چندین بار سقوط سوسنگرد را اعلام کرد، اما من اعتقادی به این حرف نداشتم. با ستوان اخوان از افسران نیروی هوایی ارتش که داخل شهر بود، تماس گرفتم؛ به من گفت که دشمن بیمارستان سوسنگرد را بمباران کرده، اما مقاومت همچنان ادامه دارد.

من، سعی می کردم به کمک تماس هایی که با دکتر چمران و دیگر نیروهای حاضر در منطقه می گرفتم، روحیه بچه ها را بالا نگه دارم. در داخل شهر، نیروی نظامی قابل توجهی وجود نداشت. در خارج از شهر هم تیپ یکم لشکر 92 که در ارتفاعات الله اکبر مستقر بود، یک گروه رزمی به فرماندهی مرحوم سرهنگ شقاقی در حاشیه رود کرخه مستقر کرده بود. تیپ دوم لشکر 92 و توپخانه 130 این لشکر- به فرماندهی سرگرد عرب- نیروهای ما را به خوبی کمک کردند. اگر پشتیبانی و حضور دلاورانه آنان نبود، ما نمی توانستیم وارد سوسنگرد شویم.

صبح 25 آبان، دکتر چمران با بالگرد آمد. گفت باید با هم برویم داخل سوسنگرد. سلاح و مهمات برداشتیم و پرواز کردیم. رفتیم روی سوسنگرد. اول خواستیم در استادیوم شهر بنشینیم، اما نمی شد. چندجای دیگر را هم امتحان کردیم، ولی نتوانستیم بنشینیم.

(…) من و شهید چمران با سرهنگ شهبازی رفتیم زیر پل روی جادة سوسنگرد و با هم طرح عملیات فردا را نوشتیم. ما طی همان پرواز، منطقه را شناسایی کرده بودیم. قرار شد صبح 26 آبان، شهبازی بزند به جاده و کمر لشکر عراق را بشکند تا ارتباط شمال و جنوب عراقی ها قطع بشود؛ همین طور هم شد.

(…) شهبازی ساعت 9:30 صبح، خط را شکست. هرکس هرچی داشت، برداشت و به سمت سوسنگرد دوید. من هم تحت تأثیر این اتفاق، وارد شهر شدم و رفتم به مسجد رسیدم. این اولین عملیات موفقیت آمیز ما بود. اهالی هم با یک تفنگ برنو راه افتاده بودند و در حالی که گریه می کردند، می رفتند سمت سوسنگرد. شهید معصومی هم داوطلب آمده بود. با 12 نفر دیگر، به همراه دکتر راه افتادند سمت شهر. در فاصلۀ سه کیلومتری شهر، شهید چمران زخمی و معصومی شهید شد.

تیمسار فلاحی آمده بود و سراغ مرا می گرفت. قیافه ام را ندیده بود. خودم را معرفی کردم. گفت: خسته نباشید و صورتم را بوسید. گفت که ما در آستانۀ تاریخ قرار گرفته ایم. خدا نکند روزی بگویند کوتاهی کرده ایم. وارد شهر که شدم، نیروها را سازمان دادم و اسلحه ها و تجهیزات غنیمتی را بین رزمنده ها تقسیم کردم.

پس از تسلط بر سوسنگرد، کلیه راه های نفوذی و معابر ورودی شهر توسط ما پایش می شد. در تمام ساحل رودخانه نیروهای ما مستقر شده بودند. بعثی ها از این شرایط به شدت عصبانی بودند. علاوه بر موشک های «مالیوتکا» و انواع مهمات دوربرد سنگین و سبک دشمن، نیروی هوایی رژیم بعثی نیز مرتباً شهر را بمباران می کرد. صدام تیپ زرهی مخصوص ارتش را به سوسنگرد فرستاد و اطمینان داشت آنها می توانند وارد شهر شوند ، اما به مدد الهی ما هفت روز با کمترین تلفات و خسارات، جانانه مقاومت کردیم.

مقاومت کردیم تا شهر آرام شد. هفت روز آفتاب را ندیدیم؛ از بس که دود و گرد و خاك بود. توانم تمام شده بود. سه نفر از دفتر شهید مطهری آمدند و یک جلد قرآن برایم آوردند؛ قرآن را که گرفتم، انگار نیرویم تمام شد؛ بی حال روی زمین افتادم. وقتی به هوش آمدم، دکتر چمران گفت: بیا اهواز و شهر را به سپاه تحویل بده. من هم رفتم اهواز.

منبع: مجله صف، شماره426، آبان1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده