آتش دل(11)
جانباز من كه سر را با خداي خويش سودا كردهام صحنههاي جنگ از هنگامه زيبا كردهام اين عصاي دست من دارد نشان از غيرتم پس كجا در عشق پاك خويش پروا كردهام من كه جانباز ره قرآن و فخر مكتبم سرفرازي را كنون احيا به دنيا كردهام هست چون آموزگارم ساقي كرب و بلا دل ز مهر مقتدا سرمست و شيدا كردهام

گر دو چشمم بسته بر دنياست، اما خوشدلم

 

ديدة دل در حريم معرفت وا كرده‌ام

گم شدم در دود و آتش در شب مستي ولي

 

شاكرم چون خويشتن را تازه پيدا كرده‌ام

از شهادت بي نصيب اما درونم شعله ور

 

شادمانم جبهه را از خون مصفّا كرده‌ام

گر ز تركشها به جانم رنج بي پايان رسد

 

درد را با ياد تو مهدي مداوا كرده‌ام

من نيفتادم ز پا، در صحنه بيدارم هنوز

 

بهر ميداني دگر خود را مهيا كرده‌ام

با دو دستان بريده در قنوت نيمه شب

 

من شهادت را ز مولايم تمنّا كرده‌ام

 

منبع: آتش دل، بیطرف(محزون)، فرزاد،1386، تهران ایران سبز

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده