حدیث عاشقان(46)
استفاده از امكانات فرماندهي اين خاطره ا زص 108 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت «آقاي احمد اثني عشر» انتخاب شده است. در دفتر شهيد بابايي نشسته بودم كه دختر سرهنگ بابايي زنگ زد وگفت: ـ بگوئيد پدرم خودش را سريع به خانه برساند. حال مادرم خوب نيست. موضوع را به شهيد بابايي گفتم و باپيكان اداره به منزل رفتيم. جلو منزل كه رسيديم، شهيد بابايي سريعاً پياده شد و به منزل, كه درطبقه چهارم بود رفت. لحظه اي بعد درحالي كه ناراحتي درچهره اش پيدا بود, برگشت، گفتم:

ـ چه شده؟

گفتند:

ـ حال خانم خيلي بد است.

گفتم:

ـ تا شما ايشان راپايين بياوريد من ماشين را جلوی ساختمان مي آورم.

گفتند:

ـ نه؛ باماشين اداره نمي رويم. با ماشين خودم مي رويم.

در آن زمان ايشان يك ماشين رنو داشتند. من سوئيچ را گرفتم  و هرچه استارت زدم ماشين روشن نشد.

گفتم:

ـ ماشين روشن نمي شود.

گفتند:

ـ از يك هفته پيش تا به حال خراب است.

گفتم:

ـ پس با همين ماشين برويم.

گفتند:

– نه!

سوار ماشين اداره شديم و به منزل يكي از اقوامشان كه چند بلوك پايين تر بود رفتيم. ماشين جلو بلوك پارك بود؛ ولي او سوئيچ را با خود به اداره برده بود. بالاخره به چند جا سرزديم تا يك ماشين تهيه شد و همسرشان را به بيمارستان رساندند. اين درحالي بود كه فاصله منزل تا بيمارستان پايگاه حدوداً  يك تا دو كيلومتر بيشتر نبود.

آن روز گذشت؛ ولي هميشه در ذهن من پرسشي بود كه چرا شهيد بابايي با اينكه آن روز حال همسرشان وخيم بود, حاضر نشدند ازاتومبيل اداره استفاده كنند. سرانجام روزي موضوع  را با ايشان درميان گذاشتم.  شهيد بابايي لحظه اي  سكوت كردند. آنگاه گفتند:

_ من هم از شما يك سئوال دارم. اگر اين مشكل براي يك درجه دار و يا كارگر اين پايگاه  پيش مي آمد، او چه مي كرد؟ آيا او هم ماشين اداره زير پايش بود؟

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده