پسرم از جنگ متنفر باش (22)
پیروزی از آن کسانی است که می جنگند ولی جنگ را دوست ندارند ناخدایکم رحمان الفتی ناخود آگاه دستی به شانه ام زدم و جای زخم ترکش را لمس کردم. انگشتانم را دقایقی روی آن گذاشتم و چشمانم را بستم تا بلکه مجدداً به یاد دفاع از وطن بیافتم. هرگاه به یاد عملیات هایی که شرکت کرده بودم می افتم، طعم پیروزی، توأم با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین، ذهنم را به سوی دوران جوانی می برد.

لحظاتی که جانانه سپری شد. خیلی ها برای به دست آوردن آزادی، برای بدست آوردن استقلال و آرامش از جان خود گذشتند تا خون بهای آن اقتدار ایران زمین باشد.

آقای برزگر! هیچ کجا واقع زخمی شدنم را بازگو نکردم اما اصرار شما مرا به نوشتن و گفتن واداشت، تا مختصر بگویم و بنویسم.

مدت هاست که فکر کردن را کنار گذاشته ام، چرا که مشکلات زندگی رشته خاطرات را از هم گسیخته می کند و نمی گذارد قلمی بر کاغذ روان سازد، اما این بار بر ذهن پیرم فشار می آورم تا دین خود را با بازگو کردن بخشی از گذشته ی سرشار از فراز و نشیبِ خدمت در نیروی دریایی ادا سازم…. تا چه قبول افتد….

***

برای بازیابی توان رزمی تکاوران دریایی گروه عملیات ویژه تکاوران جهت انجام مأموریت های آبخاکی در بوشهر تشکیل شد.

عملیات هایی پراکنده و شناسایی در مناطق جنگی انجام شد تا این که عملیاتی بس دشوار را به گروه عملیات ویژه تکاوران ابلاغ کردند. انهدام سکوی ابکر و الامیه در دستور کار قرار گرفت. عملیاتی طراحی شد و ما به دو گروه تقسیم شدیم تا بتوانیم همزمان به سکو های نفتی که در دل آب های عراق وجود داشت، حمله کنیم و کار صادرات نفت دشمن را یکسره سازیم.

کارِ شناسایی توسط بالگرد های هوادریا در منطقه دوم دریایی بوشهر شروع شد. اطلاعات بدست آمده حاکی از آن بود که می بایست برای انهدام این دو سکو مواد منفجره ی زیادی تدارک ببینیم، اما حمل و نقل این همه مواد تا محل مورد نظر کاری دشوار بود، از این رو در صدد بر آمدیم تا با شیوه هایی حجم مواد منفجره را کاسته و قدرت انفجار و آتش را به چند برابر برسانیم تا صدمه بیشتری به سکو ها وارد آوریم.

تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم ساخت کوکتل مولوتوف بود که هم از نظر وزن و هم از نظر دامن زدن به آتش کاری آسان تر به نظر می رسید. وارد جزئیات نمی شوم، فقط بسنده می کنم به اینکه طراحی عملیات بسیار دقیق و در خور تأمل بود. این عملیات در تمامی جنگ های دریایی به عنوان شاخص ترین عملیات تلقی می گردد. به هر تقدیر به کمک سربازان قرارگاه که از پیش تعلیم دیده بودند، در ساختمان کلاه فرنگی (ستاد منطقه دوم دریایی بوشهر) که آن موقع بخشی از آنجا را به همین منظور تخلیه کرده بودیم، مشغول ساخت کمربند آتش شدیم.

بدین نحو که تقریبا سه هزار قالب صابون را رنده و با بنزین و روغن قاطی کردیم و در محفظه هایی جا دادیم. سپس برای ارتباط بین محفظه ها پارچه کرباس را به هم گره زدیم و شبانه با لنج ماهیگیری و یدک کش به منطقه عملیاتی عزیمت کردیم.

حالا سر تا سر لنج با حلب 20لیتری مواد منفجره پر شده بود و آماده عملیات شدیم. شب اول نتوانستیم به سکو ها پهلو بگیریم. بدون این که جلب توجه کنیم آن جا را ترک کردیم و به طرف سکو های نفتی خودی رفتیم. در آن شب با ناخدا همتی (شهید) فرمانده ناوچه پیکان ملاقاتی داشتیم. ماجرای موفق نشدن مان را برایش تشریح کردم. ناخدا همتی گفت: اگر دستور برسد، انجام می دهم. مسلماً شما با لنج نمی توانید عملیات را ادامه بدهید زیرا جریان آب بسیار زیاد است.

از سوی نیروی رزمی مستقر در منطقه دوم دریایی بوشهر که تمامی عملیات ها را هدایت می کرد، پیام رسید که عملیات متوقف و به پایگاه برگردید. این پیام به مثابه تلف شدن همه زحمات شبانه روزی مان بود. با اصرار من به جناب ناخدا نوین شعار –جانشین  نیروی رزمی 421- که افسری بسیار با تجربه و نترس بود را، برای بررسی بیشتر به منطقه آورد.

ایشان با بالگرد به محل تجمع  نیرو های خودی آمد، شبانه با ناخدا همتی جلسه گذاشتیم، فرمانده با لیاقت ناوچه پیکان توافق کرد که نیرو ها را در سکوی البکر و الامیه پیاده کند. شب حدود ساعت بیست –مورخه 16آبان ماه 1359- به دو گروه تقسیم و بدون دردسر وارد سکو ها شدیم.

تا پاسی از شب به نگهبانی پرداختیم و تا صبح به نوبت بیدار ماندیم. می بایست خیلی مواظب می بودیم، هر چند که همان شب هر دو سکو را تا آنجا که می شد، پاکسازی و وارسی کرده بودیم و خوشبختانه از وجود عراقی خالی بود، اما باید جانب احتیاط را نگه می داشتیم. فردای آن شب کمربند های آتش را روی سکو ها، لوله های نفت و نقاط حساس نصب کردیم.

در آن وضعیت که هر آن ممکن بود سروکله هواپیما، ناوچه و قایق های تندرو دشمن پیدا شود، پیکان توانست قهرمانانه ما را از سکو ها سوار کند. خودم و ناواستوار بابایی در الامیه و ناواستوار فیروزی هم روی البکر تا صبح فردا ماندیم. شب هنگام صدای درگیری ناوچه پیکان با ناوچه های عراقی به گوش می رسید. با هماهنگی های انجام شده بالگرد هوادریا نزدیک سکو ها ظاهر شد. ما بلافاصله چاشنی ها را روشن کردیم. اول سکوی الامیه و سپس البکر تخلیه شد.

وقتی بالگرد بر فراز آسمان به پرواز در آمد، نفس را در سینه ها حبس کردیم. نگاه مان از بالا به سکو ها بود. یادم می آید که کسی هم برای فیلم برداری، با پرواز آمده بود. او اصلاً گمان نمی کرد که می بایست از عملیاتی با این وسعت فیلم برداری کند. بالاخره چاشنی ها عمل کردند و هر دو سکو تقریباً همزمان با هم به آتش کشیده شد. هُرم آتش را می توانستی در چشمان همه سرنشینان بالگرد تماشا کنی. نمی دانم تا حالا دِلت از چیزی یا اتفاقی خنک شده؟ وقتی انفجار های پی در پی را می دیدم به دشمنِ وطنم نفرین می فرستادم و از درون فریاد می زدم و می گفتم تا جان در بدن دارم به دفاع از وطن می پردازم.

نام این پیروزی را به نام تکاور همرزمم شهید صفری مزیّن کردند.

من در عملیات مروارید هنگامی که ناوچه پیکان مورد اصابت موشک قرار گرفت زخمی شدم. آقای برزگر، بگذار در فرصت دیگر، خسته ام، خستۀ خسته….

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده