پسرم از جنگ متنفر باش (21)
گزارش یک رویداد (بخش دوم) ناخدایکم علیرضا صالحی وسط خیابان جایی برای سنگر گرفتن نبود، مجبور شدم پشت یکی از شهدا پناه بگیرم! صورتش را مقابلم قرار دادم و به چشمان بسته اش خیره شدم، او را شناختم. مهناوی یکم هوشنگ محسنی بود. لحظاتی نه چندان طولانی، اما ثانیه های کشداری به اندازه طول عمر آدمی گذشت، وصف این ماجرا بسیار دشوار است. حالا هم رزمت، به عنوان جان پناه، تو را در آغوش می گیرد و از اصابت گلوله های دشمن خلاصی می دهد. چشمانش بسته بود، دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم مرا ببخش دلاور.

گردان یکم تکاور بوشهر در پشت گمرک، راه آهن و کوی طالقانی و همچنین در چهل متری نرسیده به مسجد جامع به شکل پراکنده استقرار یافته بودند و مرتب با عراقی ها درگیر می شدند.

مأموریت ما در خرمشهر، حفظ مواضع در سمت راست پل، قبل از کارخانه شیر پاستوریزه در کوی فرهنگیان بود تا اگر دشمن از این سو، قصد حمله را داشت از پیشروی آن ها به سمت آبادان جلوگیری سود.

فشار به شهر خرمشهر ساعت به ساعت، بلکه دقیقه به دقیقه زیادتر می شد و تلفات سنگینی متحمل شدیم. شدت خستگی از یک طرف و کمبود نیرو و مهمات از طرفی دیگر امان همه را بریده بود. چهره شهر همچون چهره ما غمبار بود و زنان و مردان شهر با مقاومتی وصف ناپذیر در مقابل دشمن که تا دندان مسلح بود، ایستادگی می کردند.

صلابت ایرانی را در خرمشهر فهمیدم. به مردم می گفتیم: شما از این جا بروید! کشته می شوید! در جواب می گفتند: ما شما را تنها نمی گذاریم، این جا خانه ماست، ناموس وطن در خطر است.

ما توانسته بودیم؛ موضع خود را قبل از پل خرمشهر در نزدیکی کارخانه شیر پاستوریزه با کمک مردم تحکیم بخشیم. نیرو های حاضر را در سنگر ها تقسیم کردیم و به دفاع پرداختیم. با وجود همه مردانگی، آبادان از ایستگاه12 غیر قابل نفوذ بود.

پس از استحکام مواضع، جای خودمان را به یگان تکاوران که از منجیل آمده بودند، دادیم. تعداد زیادی از آن ها به شهادت رسیده و یا زخمی شده بودند، بنابراین برای تقویت نیرو در مرکز شهر به بقیه ملحق شدیم.

این جا به جایی دقیقاً 27 مهر ماه اتفاق افتاد؛ همان روزی که نام خرمشهر به خونین شهر تغییر یافت. در بدو ورود در خیابان چهل متری نزدیکی منبع آب روی ستون نظامی ما کمین کردند. این کمینِ عراقی ها موجب شد که یگان من به دو قسمت تقسیم شود، که شامل واحد ناوبان سیاری و حسام پناه بود. واحد ناوبان آبریزه و ارکان یگان که ناوبان متقی، افسر مخابرات بود، در طرف فرمانداری متوقف شد.

این اتفاق حوالی غروب بود، صبر کردیم از تاریکی استفاده کنیم تا ضمن این که از کمین دشمن رهایی یابیم، خیابان 40متری هم از زیر تیر مستقیم خلاص شود. خیابان 40متری محور پشتیبانی نیرو های خودی بود. واحد سیاری در محاصره عراقی ها بود و ما می بایست آنان را از این محاصره تنگ نجات می دادیم.

شب فرا رسید، همیشه آسمان و زیبایی اش برایم بسیار الهام بخش بوده، اما آن شب شوقی برای دیدن نداشتم. مقابل چشمانم، سربازان وطن یکی پس از دیگری پرپر می شدند و ما فقط در یک جنگ تعقیب و گریز شرکت داشتیم.

به خوبی می دانستم؛ خرمشهر با این نیرو های اندک سقوط خواهد کرد. با دستان خالی، نمی شد خرمشهر را نگه داشت.

خودمان را به فلکه فرمانداری رساندیم و در کانال هایی که قبلاً برای لوله های آب و غیره حفر کرده بودند، سنگر گرفتیم.

صبح روز 28مهر ماه قبل از روشنایی صبح، مواضع دشمن را شناسایی کردیم تا بتوانیم در روز، با اطلاع محاصره دشمن را بشکنیم.

عملیات شکست محاصره آغاز شد، صدای گلوله یک لحظه قطع نمی شد. در این عملیات تعداد زیادی از عراقی ها را به هلاکت رساندیم، ولی ناگاه ما که 13 یا 14 نفر بودیم در کمین عراقی ها گرفتار و زمین گیر شدیم.

وسط خیابان جایی برای سنگر گرفتن نبود، مجبور شدم پشت یکی از شهدا پناه بگیرم!

صورتش را مقابلم قرار دادم و به چشمان بسته اش خیره شدم، او را شناختم.

مهناوی یکم هوشنگ محسنی بود. لحظاتی نه چندان طولانی، اما ثانیه های کشداری به اندازه طول عمر آدمی گذشت، وصف این ماجرا بسیار دشوار است. حالا هم رزمت، به عنوان جان پناه، تو را در آغوش می گیرد و از اصابت گلوله های دشمن خلاصی می دهد. چشمانش بسته بود، دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم مرا ببخش دلاور.

از آنجایی که بی سیم بر پشت من بود، عراقی ها متوجه شده بودند که فرمانده گروه من هستم. دشمن کاملاً بر ما مسلط بود. از ساختمان های اطراف شلیک گلوله امان نمی داد. مجبور شدم برای حفظ جانم جنازه ای دیگر روی جنازه اول قرار بدهم تا بتوانم بیشتر دید داشته باشم. ناگهان صدای انفجاری مرا به بیهوشی برد. دقایقی گذشت، وقتی چشمانم را باز کردم به کلی گیج بودم و شمال و جنوب را فراموش کرده بودم.

چشمانم به خوبی دید نداشت. صدایی غیر از صدای گلوله مرا به خود آورد. بیشتر دقت کردم، صدا از جنازه ای بود که اول بار برای جان پناه از او استفاده کرده بودم. اصلاً باورم نمی شد مهناوی محسنی زنده بود. در این موقع حسام پناه و آبریزه سینه خیز به طرفم آمدند تا مرا که زخمی بودم، به عقب ببرند. به آن ها گفتم: من زیاد مشکلی ندارم و می توانم خودم را به عقب بکشانم.

با دست جنازه را به طرف خودم کشیدم و تأکید کردم که او زنده است و زخمی را به عقب بیاورید. آبریزه وقتی اصرار مرا دید او را روی پشتش حمل کرد و به عقب برد.

جراحتم از ناحیه پا بود و شکستگی شدیدی داشتم، مجبور شدم فرماندهی گروه را به آبریزه بسپارم. دلم نمی خواست خرمشهر را ترک کنم.

هر چند پس از بهبودی، مجدداً به مأموریت هایی اعزام شدم، اما خاطرات خرمشهر و مقاومت جاودانه آن از ذهنم پاک نمی شود…

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده