خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(33)
سرباز گفت: جناب سروان! ديگه از من بدت اومده كه ميخواهي پيشت نباشم؟ جناب سروان او را در بغل گرفت و بوسيد گفت: نه عزيزم، نگرانم اتفاقي برات رخ بده و شرمنده پدر و مادرت بشم، سرباز چهرهاش گشاده شد و گفت: نگران نباش جناب سروان، مادرم گفته بمون. بجنگ و انتقام شهدا را بگير! دو روز ديگه وقتي جنازه سرباز شهيد جزايري را كه در درگيري با ضد انقلاب شهيد شده بود، ميخواستند با بالگرد تخليه كنند، تمام جنازه توي يك جعبه مهمات تفنگ ژ3 جا گرفته بود.

 

توي يك جعبه مهمات جا گرفته بود1

 

سرگروهبان گفت: جناب سروان هرچي بهش مي‌گم تو خدمتت تموم شده ديگه بايد بري، چرا نمي‌ري؟ سرباز مي‌گه: نمي‌خوام برم مي‌خوام حالا بمونم! بهش مي‌گم بابا سربازا روزشماري مي‌كنن كه خدمتشون تموم بشه! زود از اين جهنمي كه ضد انقلاب اينجا براي ما و مردم مظلوم بانه درست كرده برن، براي چه مي‌موني؟ هر لحظه امكان داره؛ يك مين و يك گلوله كارتو بسازه. با خنده مي‌گه عيبي نداره. هرچي قسمت باشه همون مي‌شه.

ستوان گفت: سرگروهبان ما مسئوليم، اگر طوريش بشه جواب گردان و لشكر و خانواده‌اش رو نمي‌تونم بدم، حتماً بفرستش بره!

باز فردا، سرگروهبان گفت: جناب سروان! اين مثل اينكه مخش معيوب شده، هرچي مي‌گم، گوش نمي‌ده. تفنگ و وسايلش را هم به زور ازش تحويل گرفتيم. ولي نمي‌ره، اون شما را دوست داره و به حرفتون گوش مي‌ده. بالاخره راننده شماست، بهش بگيد بره.

باز هم جناب سروان گفت: نه سرگروهبان، شما بهش بگيد بره، اون سرباز متشرعيه، بهش بگو: ديگه نون و غذا و جيره نداري و از آمار حذف شدي، اگر بموني و غذاي ديگران را بخوري، برات حلال نيست. حق ديگرانه، سوار ميني‌بوس كنيد و بفرستيدش،‌ شايد پول تو راه نداره، بهش بديد و بعد از من بگيريد. باز سرگروهبان عصري اومد و گفت: نه جناب سروان پول هم داره و گفت كه غذا ندهيد، خودم از دوستان مي‌گيرم يا ميرم شهر براي خودم مي‌خرم. من مي‌مانم.

جناب سروان مجبور شد خودش از سرباز بپرسه، با اينكه او را خيلي دوست داشت ولي براي فرستادن او  با عتاب و تشر گفت: چرا نميري؟ فردا صبح بايد بري، پدر و مادرت حتماً چشم به راهت هستند، پسر! وظيفه جنگيدن تو تموم شده. چرا نمي‌ري؟ اگر مادرت راضي نباشه آنوقت ثواب كه پات نمي‌نويسند، گناه برات منظور ميشه. آقاي ستوان اين‌طوري باهاش حرف زد، به اميد اينكه بره كارت پايان خدمتشو از گردان بگيره و بره تهران.

سرباز گفت: جناب سروان! ديگه از من بدت اومده كه مي‌خواهي پيشت نباشم؟ جناب سروان او را در بغل گرفت و بوسيد گفت: نه  عزيزم، نگرانم اتفاقي برات رخ بده و شرمنده پدر و مادرت بشم، سرباز چهره‌اش گشاده شد و گفت: نگران نباش جناب سروان، مادرم گفته بمون.  بجنگ و انتقام شهدا را بگير! دو روز ديگه وقتي جنازه سرباز شهيد جزايري را كه در درگيري با ضد انقلاب شهيد شده بود، مي‌خواستند با بالگرد تخليه كنند، تمام جنازه توي يك جعبه مهمات تفنگ ژ3 جا گرفته بود.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 


1 . بیان خاطره برای دانشجویان دانشگاه شهید ستاری سال 1385

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده