پسرم از جنگ متنفر باش (20)
گزارش یک رویداد (بخش اول) ناخدایکم علیرضا صالحی مشهدی حسن کلک چی که ماهیگیر بود و با پسرش به ما کمک می کردند را هرگز فراموش نمی کنم. با تیوپ تراکتور و جعبه مهمات کلکِ محکمی درست کردیم تا بتوانیم بدون جلب توجه، مهمات و نفرات را جابجا کنیم. طنابی را به کلک می بستیم و نفرات و مهمات را به غرب رودخانه کرخه می فرستادیم و بعد کلک را به طرف خودمان در شرق رودخانه می کشیدیم.

می بایست مواضع دشمن را شناسایی می کردیم، غرب رودخانه درگیری در اوج خود بود. وقتی به آن طرف رودخانه رفتیم برای گشتن امیدی نبود.

منطقه را در مدت زمان کوتاهی شناسایی و اطلاعات بسیاری را کسب کردیم. در یکی از عملیات های شناسایی که خیلی موفقیت آمیز بود و ضربه مهلکی به دشمن زد، در دشت عباس بود.

دقیقاً از منطقه تجمع تانک ها و قرارگاه پشتیبانی دشمن اطلاع یافتیم.

در جلسه ای که با حضور شهید فلاحی، شهید فکوری، شهید نامجو و تیمسار ظهیر نژاد و سرهنگ فروزان که در آن موقع فرمانده وقت ژاندارمری بود نتایج عملیات شناسایی را به طور کامل تشریح کردم.

تیپ دزفول آمادگی پیدا کرد تا بر اساس اطلاعات داده شده با همکاری هوانیروز و با پشتیبانی نیروی هوایی به محل مورد نظر حمله کنند.

شب قبل از عملیات به نیرو های حاضر در منطقه دستور داده شد که از شرق رودخانه کرخه به میزان سه کیلومتر عقب نشینی کنند. در ساعت تعیین شده همه عقب نشینی تاکتیکی انجام دادیم. مواضع یگان تکاور دریاییِ تحت امر من پشت شوش دانیال بود. بچه ها را جلو مقبره دانیال نبی مستقر کردم.

نفس هایمان در سینه حبس بود، اگر این عملیات با موفقیت انجام مشد یگان ما به درستی در کسب اطلاعات و ارائه آن عمل کرده وگرنه تمامی رشته ها پنبه می شد.

بیشتر نگرانی ام این بود که این عقب نشینی برایمان جبران ناپذیر باشد و دیدگته فرماندهان ارتش تغییر کند. از این ها گذشته حجم جا به جایی و مشکلات استقرار و ماجرا های بعد، برایم دشوار و رنج آور بود.

به دیوار مقبره تکیه دادم و دعا کردم که عملیات به خوبی انجام گردد.

صدای بالگرد های هوانیروز و غرش هواپیما های خودی دلِ آسمان منطقه را شکافت. چشمانم را بستم و به صدای انفجار های پی در پی گوش سپردم.

عراقی ها برای ضربه زدن در روز  به جلو می آمدند و شب ها برای استراحت و سوخت گیری به داخل دشت می رفتند تا روز بعد مجدداً بتوانند تجاوز خود را ادامه دهند. گمان نمی کنم آن شب، خواب به چشمان کسی نشست.

عملیات آغاز شده بود و تمامی دشت عباس و غرب رودخانه با آتش بی امان ارتش به جهنمی برای دشمن تبدیل شد.

آسمان را نگاه کردم و با خود گفتم این آتش مهیب فقط از شلیک موشک نیست بلکه برخورد آن ها با تانک های دشمن است.

آری، حدسم درست بود. فردای آن روز وقتی به مواضع خودمان رسیدیم، جنگل های گز همه آتش گرفته و سوخته بودند. یگان پشتیبانی و عمل کننده دشمن در منطقه به کلی نابود شده بود. معلوم بود حسابی غافلگیر شده اند. در آن زمان عراقی ها تصمیم داشتند از این محور، اندیمشک و دزفول و شوش را اشغال کنند و جاده های مواصلاتی را در دست داشته باشند.

وقتی با این شکست سنگین مواجه شدند از آن جا به طرف سوسنگرد و اهواز تغییر مسیر دادند.

اصلاً جنگ استراحت نداشت و روز به روز شدیدتر می شد. خبر رسید که در خرمشهر مردم و نیرو های اندک نظامی در مقابل دشمن جنگ را به تن به تن رسانده اند و خانه به خانه با آن ها مبارزه می کنند.

گردان یکم تکاوران بوشهر شدیداً با کمبود نیرو مواجه هست و تلفات زیادی را متحمل شده اند.

به یگان من که تا آن موقع زیر نظر نیروی زمینی عمل می کرد، دستور داده شد که به خرمشهر اعزام شویم.

شهید فلاحی در ستاد پایگاه هوایی دزفول مرا احظار کرد و گفت هر چند دلم نمی خواهد که از این جا بروی، اما گردان یکم تکاوران بوشهر در خرمشهر احتیاج به تقویت دارد، افرادت را به سمت خرمشهر هدایت کن، هنوز صدای شهید فلاحی در گوشم نجوا می کند، یادش به خیر فرمانده ای با لیاقت بود.

بدون درنگ روز 17مهر ماه 1359، دزفول را به سمت اهواز ترک کردیم و سپس به آبادان رفتیم.

دو روز بعد جاده اهواز- آبادان توسط دشمن اشغال شد.

وقتی وارد آبادان شدیم، یگان را برای شناسایی آماده کردم تا در مأموریت ها شرکت کنند. ما یک تیم واکنش سریع بودیم و دوری از بچه های خرمشهر برایم دلگیر می نمود، با هماهنگی ها انجام شده و اصرار ورزیدن به بقیه نیرو های مستقر در خرمشهر پیوستیم.

 

 

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده