خلبانان(25)
اشك شوق سرهنگ بهرام كاظمي روز پنجم مهرماه 1359 بود كه براي دومين بار به اهواز اعزام شديم. مأموريت اول ما انتقال چند تن از مسئولين كشور به اهواز بود كه اوضاع را بررسي كنند و عمليات بازدارنده را انجام دهند. اولين عمليات بازدارنده هوانيروز عمليات بِكاو و بِكُش بود كه بالگرد كبرا همراه بالگردهاي رسكيو (214 يا 206) به منطقه اعزام ميشدند و هرجا به نيروهاي عراقي بر ميخوردند، آنها را هدف قرار ميدادند. اين عمليات بسيار موفقيت آميزبود و در چند روز گذشته (6 روز پس از جنگ) اكثر مهمات بالگردها مصرف شده بود. اين مأموريت ما، حمل چهار تن موشك تاو و راكت به اهوازبود و بايد نيروهاي مستقر در اهواز و مسجد سليمان از نظر مهمات تأمين ميشدند.

با توجه به ‌اينكه هواپيماهاي عراقي در طول روز در آسمان خوزستان جولان مي‌دادند، ما مجبور بوديم اين مأموريت را شبانه انجام بدهيم و به لطف خدا اين مأموريت با موفقيت به پايان رسيد و توانستيم با يك پرواز شبانه آن هم بدون داشتن امكانات پرواز در شب، اين مهمات را به اهواز برسانيم.

   هنوز ساعتي از استقرار ما در اهواز نگذشته بودكه هواپيماهاي دشمن به فرودگاه اهواز حمله كرده،  آنجا را بمباران كردند. پدافند ما توانست  يك فروند از هواپيماهاي دشمن را مورد هدف قرار بدهد كه خلبان آن به بيرون پريد و نيروهاي حاضر در فرودگاه  و مردم حاضر در صحنه توانستند خلبان آن را دستگير كنند و تحويل مقامات دهند. بلافاصله  به ما دستور دادند كه اين مهمات را به پايگاه دزفول ببريم. ما بدون آنكه خستگي شبانه از تنمان خارج شود به طرف دزفول به پرواز در آمديم.

   وقتي به دزفول رسيديم، متوجه شديم كه خانواده نظاميان به خاطر موشك باران دزفول از طرف دشمن، پايگاه را تخليه كرده‌اند و فقط تعدادي پرسنل نظامي در آنجا باقي مانده است.

   در همان ساعات اوليه با خبر شديم كه بالگردهاي كبرا توانسته‌اند چند تا از سكوهاي موشك‌انداز دشمن را منهدم كنند و اين خود خبر خوشحال كننده‌اي بود. از طرفي يكي از بالگردها توانسته بود پس از انهدام سكوي پرتاب موشك دشمن يكي از خدمة آن را به اسارت گرفته و به پايگاه بياورند.

   اين خبر به سرعت در شهر پيچيد و مردم از اين اقدام هوانيروز خيلي خوشحال شدند و روحيه گرفتند.

   غروب روز23/7/1359 بود كه مأموريتي به ما ابلاغ شد. بلافاصله براي انجام اين مأموريت به سوي اهواز به پرواز درآمديم  و در فرودگاه اهواز فرود آمديم.

   بلافاصله با شماره تلفني كه براي تماس به ما داده بودند، ارتباط برقراركردم و طرف مقابل من كه ترك زبان بود گفت: شما مأموريت ويژه‌اي داريد و براي آنكه اين مأموريت را به خوبي انجام بدهيد، امشب را  استراحت كنيد. ما بلافاصله به كمپ شركت نفت كه براي استراحت ما منظور شده بود، رفتيم  و استراحت كرديم.

   صبح روز بعد، دو فروند بالگرد نيروي دريايي به ما ملحق شدند و ما آماده مأموريت شديم. من ازكمّ و كيف مأموريت اطلاعي نداشتم، تنها اطلاعاتي كه دراختيار ما گذاشتند، اين بود كه: ما مأموريت داريم به همراه دو فروند بالگرد نيروي دريايي مقداري مهمات به نقطه‌اي ببريم  و چون از محل مورد نظر سؤال كردم، گفتند كه خلبانان نيروي دريايي به منطقه آشنا هستند و شما نگران نباشيد.

   مهمات مورد نظر كه شماري موشك تاو و تعدادي گلوله‌هاي توپخانه (هويتزر) بود به داخل بالگرد‌ها حمل شد و پس از مشورت كوتاهي كه خلبانان چهار فروند بالگرد با هم كردند، قرار شد كه فروند اول از نيروي دريايي و فروند بعدي از هوانيروز و باز فروند بعدي از نيروي دريايي و در نهايت فروند آخري كه ما بوديم اين مسير را طي كنيم.

   پرواز ما از اهواز به طرف بندر امام خميني آغاز شد. درطول مسير، دو فروندF4 نيروي هوايي ما را اسكورت مي‌كردند، پس از مدتي احساس كردم كه مسير ما30 درجه تغيير پيدا مي‌كند.  وقتي علت اين انحراف مسير را از ليدر تيم كه از نيروي دريايي بود سؤال كردم ،گفت كه  مي‌خواهيم مسير شناخته نشود.

   حدود بيست مايلي بندر امام خميني بوديم كه مجدداً  مسير ما عوض شد و در يك لحظه ديدم كه هواپيماهايF4  از ما جلو زده و به طرف شمال غرب رفتند.

   ما به دنبال بالگردهاي جلويي در پرواز بوديم و هر وقت از ليدرسؤالي مي‌كردم، مي‌گفت: من نقطه را بلدم و شما نگران نباشيد.

   در ادامة پرواز به نزديكي مرز ايران وعراق رسيديم. باز خلبان ليدر مسير را سي چهل درجه عوض كرد تا جايي كه من اروندرود را زير پاي خود ديدم. من ديگر مطمئن شدم كه هدف ما  داخل خاك عراق است. لذا به ليدرگفتم كه: ما الان بر روي اروندرود هستيم؟ ليدر تيم در  جواب گفت كه اين رودخانه بهمنشير است. درجواب گفتم: مگر كشتي غرق شده در رودخانه را نمي‌بيني.

   او ديگر حرفي نزد و من هم چيزي نگفتم و باز حدود ده دقيقه در داخل خاك عراق پروازكرديم و چون ارتفاع پرواز ما پايين بود، دهات و قصبات عراق را در زير پاي خود مي‌ديديم و حتي بعضي از مردم چفيه‌هاي خود را به ما تكان‌مي دادند.

   بالاخره ليدر اعلام كرد كه به نقطه فرود رسيده‌ايم و بلافاصله خودش كه با بالگردRH بود به زمين نشست. به دنبال آن بالگرد شنوك هوانيروز- كه خلبانان آن سرگرد پرويز سبزواري و سرگرد آزاده، غلامرضا مرادي‌فر، بودند- فرود آمد و به دنبال آنها بالگرد RH  دوم نيروي دريايي در حال كم كردن ارتفاع بود كه من متوجه افرادي شدم كه دراطراف كانالها با اسلحه درحال تردد هستند و وقتي به سلاحها دقت كردم متوجه شدم كه سلاح آنها كلاشينكف است. درحال بررسي اوضاع بودم كه يكي از آنها شروع به تيراندازي به طرف بالگرد من كرد و من اصابت گلوله ها را به بالگرد خود متوجه شدم. بي اختيار فرياد زدم: اينجا پُر از دشمن است! منو زدند! ننشينيد! فراركنيد!

   بالگرد اول با شنيدن صحبت من با استفاده از گرد و خاك، كه از طرف شنوك در محل ايجاد شده بود، بلند شد؛ ديدم كه يكي از خدمه آن بالگرد  جا ماند و وقتي خدمه بالگرد، وضعيت را بحراني ديد و گلوله‌هايي را كه به بالگرد شليك مي‌شد احساس كرد، به طرف نخلها فراركرد.

   شنوك اول ما هنوز روي زمين بود. در راديو فرياد زدم: پرويز بلندشو، پرويز بلندشو، دارند تورو مي زنن. و احساس كردم كه راديوي او مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرارگرفته  چرا كه صدايي از طرف او نيامد.

   در اين حال بالگرد ما هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت و روغن هيدروليك آن سرازير شد و از بالا به سر من ريخت. چراغهاي اضطراري يكي پس از ديگري روشن مي شد و وضعيت پرواز ما هر لحظه بحراني‌تر مي‌شد. درآن حال از وضع خدمه بالگرد خودم خبري نداشتم و مي‌خواستم هرچه زودتر خود را ازآن مهلكه نجات بدهم. زير پاي ما فقط آب بود و تنها يكي از راديوها كار مي‌كرد. دو فروند بالگرد نيروي دريايي جلوتر از من درحال پرواز بودند و از شنوك بعدي اطلاعي نداشتم.

   اولين اقدام من در آن حال، تماس با بندر امام خميني بود كه در عين ناباوري انجام شد و وضعيت خودرا اعلام كرده، تقاضاي فرود اضطراري كردم. ناگهان به ياد خدمه بالگرد خود افتادم و جوياي احوال شدم و معلوم شد كه يكي از كروچيفها تير خورده  و وضع وخيمي دارد و يكي از سربازان هم از ناحية ران مورد اصابت گلوله قرارگرفته و خونريزي شديدي دارد، ولي كروچيف دومي سالم بود. به او گفتم لااقل وسيله‌اي پيدا كند و پاي او را ببندد. در حالي كه به طرف  بندر امام درحال پرواز بودم اولاً نگران هيدروليك بالگرد بودم كه اگر از كار مي‌افتاد وضعيت بدتر از اين مي شد،  ثانياً امكان داشت هواپيماهاي دشمن ما را تعقيب كنند. با توجه به وضعيت بحراني خود بالگرد و خصوصاً هيدروليك قدرت هيچ مانوري را نداشتيم و علاوه برآن، ما دو خلبان هم از نظر روحي وضعي خوبي نداشتيم و مجبور بوديم از راديو كمتر استفاده كنيم؛ لذا فقط به همديگر نگاه مي‌كرديم و با ايما و اشاره صحبت مي‌كرديم.

   نمي‌دانستم چه حادثه‌اي درانتظار ماست ولي در آن لحظات از شهادت نمي‌ترسيدم و آمادگي نايل شدن به فيض شهادت را داشتم، اما احساس مي‌كردم كه بايد مأموريتم را به نحو مطلوب به پايان برسانم.

   درآن لحظات، بيشترين نگراني من از آقاي زرگرباشي(كروچيف مجروح) و سرباز مجروح بود. قمقمه آبي داشتم آن را به كروچيف سالم دادم تا آب داخل آن را به پارچه‌اي بريزد و به لبان مجروحان بزند. هنوز چشمم به نشان دهنده‌هاي بالگرد بود و نگران دستگاه هيدروليك. ناگهان ياد استادم افتادم كه مي‌گفت هر وقت هيدروليك بالگرد شنوك آسيب ببيند، شما ده دقيقه فرصت داريد كه بدون حادثه به زمين بنشينيد. حالا از يك طرف زمان به كندي مي‌گذشت و از طرفي نگران آن دقيقه بودم كه زود به سر برسد و هيدروليك من از كار بيفتد.

   ناگهان مشاهده دكلهاي بندر امام يك انگيزه خاصي به من داد و احساس كردم كه بارقه‌هاي اميد در دل همة ما جرقه زد، ولي باز نگراني من از اين بود كه اگر در پِد بندر امام موقع نشستن هيدروليك جواب ندهد چه بايد بكنم، آن هم  با وجود دو مجروح و وضع نابسامان بالگرد. در آن لحظات در هرثانيه صدها مطلب از نظر مي‌گذشت و نمي‌دانستم آخر كار چه خواهد شد، تنها ياور من در آن لحظات  ذكر خدا و توكل به او بود.

   بالاخره به پَد بيمارستان پتروشيمي بندر امام رسيدم و بدون آنكه مشكل حادي پيش بيايد، بالگرد را به زمين نشاندم و بي اختيار اشك شوق از چشمانم سرازيرشد.

   بلافاصله آمبولانسها مجروحان را تخليه كردند و ما در يك حالت استيصال به انتظار خبر از بيمارستان نشستيم. خبري كه درباره كروچيف دادند اين بود كه بيش از هفت تكه تركش به دستش اصابت كرده و با آنكه وضع عمومي خودش خوب بود، ولي اميد به خوب شدن دستش نمي‌رفت. حال سرباز هم رضايت بخش بود. پس از آن فرصتي دست داد تا سري به بالگرد بزنم. دهها گلوله به زير بالگرد خورده بود و چندين گلوله از بين گلوله‌هايي كه داخل بالگرد بود رد شده بود. باك بالگرد سوراخ بود و گلوله‌اي كه به هيدروليك خورده بود خود در همان لوله مانده و مانع از ريختن روغن هيدروليك به بيرون شده بود و اين امر باعث شده بود كه هيدروليك بالگرد ازكار نيفتد و من معنايي زيباتر از امداد براي حادثه غيبي نمي‌دانم.

   آن شب، راديو بغداد اعلام كرد كه چهارفروند بالگرد غول پيكر ايران براي پياده كردن نيرو به داخل خاك عراق نفوذ كرده كه يكي از آنها منهدم و سه فروند آنها متواري شدند.

   با شنيدن اين خبر به تحليل ماجرا پرداختم و به اين نتيجه رسيدم كه دشمن ازطريق ستون پنجم اين عمليات را كشف كرده بود و مي‌خواست پس از توقف هر چهار فروند بالگرد اقدام به دستگيري و يا انهدام بالگردها بكند كه به خواست خدا تعدادي از نيروهاي او از ترس به ما تيراندازي كردند و اين تيراندازي ما را متنبه كرد و توانستيم از مهلكه جان سالم به در ببريم.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده