خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(31)
پايين كه رسيديم گفتم پول داخل ماشين است همين حالا توسط راننده ميفرستم. سرباز يك فكري كرد و اجازه گرفت گفت جناب سرهنگ! من از شما پول نميخواهم. يك نردبان براي اينجا درست كنيد. در خيلي از آپارتمانهاي بلند چندين حلقه نردبان فلزي درست ميكنند. اين سرباز من را گذاشته بود پايين حق داشت پول جايزهاش را بگيره. ببينيد عزت و شرف سرباز ايراني را.

نردبان طنابي[1]

 

نردبان طنابي

در يك بخش از منطقه عمليات (منطقه غرب ارتفاعات ميمك) فاصله بين سنگر كمين ما با دشمن بين 60 تا 70 متر بود. وقتي كه مي‌خواستم يقين پيدا كنم كه سرباز دشمن خوابه يا بيدار، يك كلاه آهني، يا كمپوت و مشابه اينها سر سرنيزه مي‌كرديم. دشمن بلافاصله تق مي‌زد. گلوله‌اش خطا نمي‌رفت. چون فاصله‌اش آنقدر نزديك بود كه به راحتي مي‌توانست بزنه، عمليات ميمك تمام شد.

به عنوان رئيس بازرسي از مناطق مختلف جبهه بازديد مي‌كردم. اين بار نوبت غرب و منطقه ميمك بود. وقتي رسيدم به منطقه به فرمانده يگان گفتم: مي‌خواهم بروم و سنگر كمين را بازديد كنم. دقيقاً يادم نيست؛ كدام عزيز فرمانده يگان بود. گفت جناب سرهنگ نمي‌تونيد بريد. گفتم چرا؟ گفت كه راه نداره. سؤال كردم بقيه چطوري مي‌روند؟ گفت كه ما يك نردبان طنابي داريم حدود 25 متر بايد از اين صخره صاف رفت بالا. بعد هم بايد به صورت سينه‌خيز رفت تا به سنگر كمين رسيد. تقريباً بايد صخره‌نوردي كرد. ضمن اينكه يك بخش از منطقه زير ديد و تير دشمن است.

همراه من جناب سرگرد فردپور، افسر عمليات بازرسي، هم بود. به اتفاق فرمانده يگان به پاي صخره رسيديم. فرمانده يگان راجع به منطقه توضيح مي‌داد. وقتي رسيديم پاي صخره، ديدم به وسيله طناب يك نردبان درست كرده بودند. تقريباً احساس كردم مي‌توانم بالا بروم و اين كار را انجام دادم. خيلي هم ساده نبود. بعد از بازديد و خوش و بش با افراد سنگر كمين قصد برگشت داشتم. به علت وضعيت چشم‌هايم كه مشكل بينايي دارم و عمق را خوب نمي‌تونم تشخيص بدم. مشكل از طناب پايين آمدن را داشتم و اين مطلب را با فرمانده يگان در ميان گذاشتم. همين حالا هم كه اكثراً توچال يا دماوند مي‌روم، هنگام بالا رفتن خيلي راحت مي‌روم ولي در مسير برگشت كمي اذيت مي‌شوم.

فرمانده يگان افسر ورزيده‌اي بود و راحت طناب را مي‌گرفت و بالا و پايين مي‌رفت. وقتي احساس كرد؛ من مشكل برگشت دارم، با رعايت ادب اظهار داشت جناب سرهنگ! ما اينجا سربازي داريم كه مسئول حمل مجروحان ما از همين نردبانه. مجروح‌ها را مي‌بره پايين. اين سرباز مي‌تونه شما را كول بكنه ببره پايين. گفتم خجالت مي‌كشم. گفت نه اصلاً اين سرباز كارش اينه، مسئول حمل مجروح‌هاست. آمبولانس و آسانسور اين منطقه است. منتهي خيلي بچه زبلي است، فقط مجروح را مجاني حمل مي‌كنه. يك بار فرمانده تيپ آمد اينجا بازديد خواست بره پايين او هم مشكل داشت، از فرمانده تيپ 20 روز مرخصي گرفت تا پايين ببره، فرمانده تيپ گفت: من مرخصي نمي‌دهم گفت خوب همين جا بمون. من گفتم خب اين سرباز را بياوريد اينجا من ببينم.

 سرباز آمد ديدم كه يك جوان تنومند و خيلي گردن كلفتي است و بازوهاي ستبري دارد و خيلي سرباز رشيدي است. گفتم پسر جان منو مي‌بري پايين. يك لهجه شيريني هم داشت گفت بله. گفتم وزن من زياد نيست. 74 كيلو است، گفت نه من 80 كيلو هم بردم، مشكلي ندارم. عذرخواهي ازش كردم و گفتم من نمي‌توانم، مجبورم با شما بيايم پايين. بعد ديدم با فرمانده گروهانش يك صحبتي كرد. فرمانده گروهان گفت جايزه مي‌خواد. به هر حال مجاني نمي‌بره پايين.

فرمانده گروهان به سرباز گفت اين جناب سرهنگ معاون فرمانده نيرو و رئيس بازرسي است. گفت هر‌كسي مي‌خواد باشه. هر چه مقامش بالاتره بايد بيشتر دستمزد بده. گفتم: خب! چي ميگه؟ من كه مرخصي نمي‌تونم بدم. مرخصي دست فرمانده‌ات است. سرباز خودش هم تأييد كرد. وكيلش فرمانده گروهان بود. حالا خاطرم نيست فكر مي‌كنم 2-3 هزار تومان مي‌خواست. گفتم كه باشه ميدم. جاي دوري كه نميره،‌ سربازه و اينجا داره مي‌جنگه. بعضي وقت‌ها ما يكي را تشويق مي‌كنيم و درجه مي‌ديم. به اين يكي هم پول جايزه مي‌دهيم. گفتم خيلي خوب باشه. بعد من سوار دوش سرباز شدم. به سرعت مرا از پله‌ها آورد پايين خيلي سريع معلوم بود كه روزانه اين كار را چندين مرتبه انجام ميده. بعد گفتند آب را،‌ مهمات را، كليه تداركات اين سنگر را اين سرباز بالا ميبره.  

پايين كه رسيديم گفتم پول داخل ماشين است همين حالا توسط راننده مي‌فرستم. سرباز يك فكري كرد و اجازه گرفت گفت جناب سرهنگ! من از شما پول نمي‌خواهم. يك نردبان براي اينجا درست كنيد. در خيلي از آپارتمان‌هاي بلند چندين حلقه نردبان فلزي درست مي‌كنند. اين سرباز من را گذاشته بود پايين حق داشت پول جايزه‌اش را بگيره. ببينيد عزت و شرف سرباز ايراني را.

در مقابل كاري كه انجام ميده مي‌خواهد حركتي انجام بده كه همه افراد سنگر از آن بهره‌مند شوند در ادامه اظهار مي‌كرد اگر روزي من نباشم، يا من شهيد شوم، يا بلايي سر من بيايد، ديگر افراد سنگر بدون آذوقه مي‌مانند. كسي نيست كه نون‌شان، آب‌شان، مهمات‌شان را بده و از همه مهمتر مجروحان را بياره پايين. به غيرت اين سرباز گفتم آفرين. بعد از برگشت به تهران بلافاصله مسئولي را احضار كردم. مسئول پشتيباني در ستاد بسيج كمك‌هاي مردمي ارتش در لجستيك بود، جناب سرهنگ ذوالفقاري، كاملاً او را با وضعيت منطقه توجيه كردم. آدرس دادم و گفتم شما همراه با يك آهنگر به منطقه برويد و تلاش كنيد يك نردبان آهني با توجه به وضعيت منطقه درست نماييد. 20 روز طول كشيد كه يك نردبان براي آنجا درست شد. هفتاد و هشت پله داشت كه به صورت مارپيچ بود و پايه‌هايش روي سنگ‌ها مستقر مي‌شد. ديگر از آن به بعد آن منطقه حمل مجروحش و مهماتش و ديگر تداركاتش از راه اين نردبان انجام مي‌شد و آن سرباز هم كار و كاسبي‌اش كساد شد. يعني خودش پيشنهاد داد و كاسبي‌اش كساد شد. ما جنگ را در بعضي از مناطق اين طوري و گاهي هم با شرايط سخت‌تر اداره مي‌كرديم.

 

 منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 


[1] . بيان خاطره در اردوگاه آموزشي منطقه عملياتي شمال‌غرب، سال 1385.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده