حدیث عاشقان(44)
به رمپ كه رسيديم، شهيد بابايي از ماشين پياده شد و با سربازي كه سرپست بود، احوالپرسي كرد. قدري با او صحبت كرد و سرباز جوراب هايش را به ما نشان داد. چهار جفت جوراب روي هم پوشيده و شال به گردن بسته بود. دوجفت هم دستكش در دست داشت و روي لباسهايش دودست اوركت پوشيده بود. من از شدت سرما رفتم و داخل ماشين نشستم. شهيد بابايي مقداري با سرباز صحبت كرد. آنگاه تفنگ او را گرفت و از او خواست تا درماشين بنشيند و قدري استراحت كند. سپس رو به من كرد و گفت:

سرباز كه نبايد ازسرما بترسد

اين خاطره از ص 99 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت آقاي «احمد اثني عشر» انتخاب شده است.

پايگاه هوايي اصفهان در نزديك كوير واقع شده و به همين خاطر داراي زمستان هاي سردي است. چند وقت بود كه سربازان به قسمت حفاظت پايگاه شكايت مي كردند كه منطقه (رمپ) پروازي در معرض وزش بادهاي سردكويري است و ما طاقت سرما نداريم كه دوساعت بدون هيچ گونه حفاظي درآنجا پاسداري بدهيم. آنها درخواست ساخت اتاقك نگهباني را داشتند. از طرفي پاسدار به دليل اين‌كه در داخل اتاقك به كل منطقه ديدكافي نداشت, حفاظت پايگاه با ساخت اتاقك مخالفت مي كرد.

يك شب ساعت دو بعد از نيمه شب، شهيد بابايي مرا احضار كرد و خواست تا باماشين به گشت درداخل پايگاه بپردازيم. هوا واقعاً سرد بود. به محض اين‌كه شيشه را قدري پايين مي كشيدم، سرما تا عمق وجودم نفوذ مي كرد. بابايي ماشين را به طرف همان پست نگهباني كه سربازان از سرماي شديد آن شكايت داشتند, مي راند. به رمپ كه رسيديم، شهيد بابايي از ماشين پياده شد و با سربازي كه سرپست بود، احوالپرسي كرد. قدري با او صحبت كرد و سرباز جوراب هايش را به ما نشان داد. چهار جفت جوراب روي هم پوشيده و شال به گردن بسته بود. دوجفت هم دستكش در دست داشت و روي لباسهايش  دودست اوركت پوشيده بود. من از شدت سرما رفتم  و داخل ماشين نشستم. شهيد بابايي مقداري  با سرباز صحبت كرد. آنگاه تفنگ او را گرفت و از او خواست تا درماشين بنشيند و قدري استراحت كند. سپس رو به من كرد و گفت:

ـ من چند دقيقه اي پاسداري مي دهم.  ببينم كه سربازها چه مي گويند. آيا واقعاً  اينجا اينقدر كه مي گويند سرد است؟

سپس به سربازي كه در صندلي عقب ماشين نشسته بود نگاه كرد ودرحالي كه لبخند مي زدگفت:

ـ سرباز كه نبايد ازسرما بترسد؛ بلكه بايد از خدا بترسد.

شهيد بابايي تقريباً با سه ربع ساعت درآن شرايط, بدون بالاپوش مناسب درحال نگهباني دادن بود. سربازكه داخل ماشين نشسته بود، گفت: الان زمان تعويض پست است. اگر پاسبخش بيايد وببيند كه من اسلحه ام را به ايشان داده ام  براي من بد مي شود؛  به همين خاطر شهيد بابايي را صدازدم وسرباز اسلحه اش را گرفت  و ما رفتيم.

فردا صبح  شهيد بابايي دستوردادند؛ تا براي پست نگهباني آن منطقه , اتاقك بسازند و چنانچه احتمال پيش آمدن مشكل حفاظتي درميان است، تعداد نگهبان ها را اضافه كنند.

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده