پسرم از جنگ متنفر باش (19)
کورمال کورمال تکه چوبی پیدا کردم و آرام مجدداً به سمت در رفتم. این بار به شکل اهرم دستگیره را چرخاندم. خیلی محکم بود. "یا علی" گفتم و ضربه ای به دستگیره وارد کردم، دستگیره از جا کنده شد، ولی در باز نشد. حالا آب تا بینی ام بالا آمده است. نا امیدانه با چوب به در کوبیدم، کوبیدن را تکرار کردم. چند ضربه، باز هم چند ضربه..... ناگهان در توسط همکارانم که در راهرو های بیرونی بودند باز شد و مرا بالا کشیدند.

گزارش یک رویداد (بخش دوم)

ناوباندوم غلامعلی پوراندخت

 

ساعت 17:25

استوار پاس اطاق کنترل موتور خانه بودم. می بایست موتور های ناو را فعال و آماده نگه می داشتیم. با توجه به اینکه وضعیت جنگی بود به پرسنل تحت اختیارم جلیقه نجات دادم و آنان را ملزم به پوشیدن کردم و گفتم کسی در موتور خانه نباشد. در های ضد نفوذ آب در موتور خانه ها و راهرو ها را هم محکم بستم.

در مدت چند سال جنگیدن، دیگر ترسمان ریخته بود و واژه ای به نام ترس مفهوم و معنایی نداشت، اما نگرانی برای نجات پرسنل ناو سهند امان همه را بریده بود. لحظات حساسی را پشت سر می گذاشتیم. دقیقاً در همین ساعت بود که در جزیره ی هنگام نزدیک ساحل گرد و غبار زیادی دیده شد و ما بی خبر از همه جا، به جلو می رفتیم. فاصله ی ما حدود 500 متر بود که بار دیگر دود غلیظی را مشاهده کردیم، اما این بار با صدای انفجار توأم بود.

پدافند ضد هوایی جزیره هنگام، با بی سیم بی امان و ملتمسانه تقاضای دور شدن ما از منطقه را می کردند و اضافه کردند که موشکی به جزیره اصابت کرده است و امکان اصابت موشک به شما است.

پس از این ارتباط رادیویی، مجدداً موشک هایی به جزیره برخورد کرد که خوشبختانه ناو سبلان از تیررس دشمن خلاصی پیدا کرده بود.

ساعت 17:45

تمام ناو در سکوتی غم انگیز فرو رفته بود. از فرماندهی ناوگان دستور آمد که با سرعت منطقه عملیاتی را ترک کنیم. ادامه تجسس و نجات توسط یدک کش ها انجام خواهد شد.

مجبور بودیم موقعیت خود را به سمت دیگرِ جزیره تغییر دهیم، از این رو بدون اینکه فاصله خودمان را از جزیره هنگام دور کنیم، سرعت موتور ها را به دستور فرمانده ناو پایین آوردیم. دستور اجرا شد. سکان به چپ، به سمت جزیره حرکت کردیم. از اطاق سونار عمق آب و فاصله تا جزیره، لحظه به لحظه اعلام می شود، کاری بسیار خطرناک انجام می گیرد. هر آن ممکن است ناو به گِل بنشیند:

فاصله 300 متر، عمق آب 250 متر، عمق آب 20 پا. لحظه شماری شروع می شود. سرعت به حداقل خود رسیده است.

عمق آب 14،15 12 پا. تقریباً 4متر با کف دریا فاصله داشتیم. تمامی این لحظات را در دفتر نگهبانی نوشته ام.

ساعت 17:50

در این گیر و دار، توی آن لحظات بحرانی و دقایق طاقت فرسا، ناگهان یکی از موتور های برقِ موتور خانه سینه ناو بدون هیچ دلیلی قطع شد. چون از قبل پیش بینی این اتفاق را می کردم، به سرعت برق سینه و پاشنه ناو را تعویض کردم و خود را به موتور خانه رساندم.

اطراف موتور خانه گشتی زدم که ناگهان انفجاری زیر ناو رخ داد و زمین و زمان برایم تاریک شد. وسط موتور ها گیر کردم و هیچی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم، موتور خانه در حال آتش گرفتن بود. از سمتی نیز آب به سرعت به داخل می آمد. به هر نحوی که می شد، از کف موتور خانه بلند شدم.

گمان می کنم؛ سردی آب مرا به هوش آورده بود. از سر و صورتم خون می آمد، اما حس درد نداشتم. آب همچنان فضای موتور خانه را پر می کرد. به هر قیمتی که شد به درِ موتور خانه رسیدم.

پله ها همه درهم پیچیده شده بودند و در باز نمی شد، من در محاصره ی آتش و آب واقع شدم. نمی دانم ثانیه ها را چگونه بازگو کنم، اما آب تا چانه ام بالا آمد. آتش خود به خود خاموش شد و تنها روزنه ای که از بیرون روشنایی می داد، تاریکِ تاریک شد.

احساس کردم که مرگم فرارسیده است. از آنجائی که یازده سال در همین محوطه روز ها و شب هایی را گذرانده بودم، به خودم دلداری دادم و بر اعصابم مسلط شدم.

کورمال کورمال تکه چوبی پیدا کردم و آرام مجدداً به سمت در رفتم. این بار به شکل اهرم دستگیره را چرخاندم. خیلی محکم بود. "یا علی" گفتم و ضربه ای به دستگیره وارد کردم، دستگیره از جا کنده شد،  ولی در باز نشد. حالا آب تا بینی ام بالا آمده است. نا امیدانه با چوب به در کوبیدم، کوبیدن را تکرار کردم. چند ضربه، باز هم چند ضربه….. ناگهان در توسط همکارانم که در راهرو های بیرونی بودند باز شد و مرا بالا کشیدند.

هر کس به سویی می دوید. یکی می گفت: برق اضطراری، آن یکی می گفت: تیم کنترل و صدمات، همه چیز از هم پاشیده بود. هنوز حواسم به طور کامل جمع نشده بود. همکاران با تلاش فراوان توانسته بودند؛ آتش را مهار کنند. ناو از حرکت باز ایستاد.

ساعت 18:10

قایق های نجات را توی آب انداختیم. زخمی ها را سوار کردیم و نفراتی هم برای کمک آنها فرستادیم، هر آن ممکن بود دوباره مورد اصابت موشک قرار بگیریم.

هوا کاملاً تاریک شده بود و مشکلات مان را دو چندان می ساخت. تعدادی که در ناو باقی مانده بودیم، به پاشنه رفتیم. ناو لحظه به لحظه پایین تر می رفت تا مانند ناو سهند غرق شود. تصمیم گرفتیم تا جایی که امکان دارد از غرق شدن ناو جلوگیری کنیم. به دو گروه تقسیم شدیم. هر تیم پنج نفر بودیم و شروع به بازدید از قسمت ها نمودیم.

دو طبقه زیرین ناو کاملاً غرق شده بود. از اصابت موشک، سردخانه ها آسیب دیده بودند. تمامی در ها را بستیم تا از بالا آمدن آب جلوگیری کنیم، اما نشت گاز از سردخانه ها مهار شدنی نبود. می بایست گاز ها را رها کنیم تا احیاناً دچار انفجار نشویم.

به هر نحو که شده بود، با چندین بار تعویضِ ماسک ضد گاز این کار را کردیم که منجر به گیجی سرم شد، ولی توانستیم از عهده این کار بر آییم. برای تخلیه آب، پمپ های سیار را روشن کردیم و آب را به بیرون هدایت نمودیم.

ساعت و دقیقه از دستم فرار می کردند. من همیشه نکته سنج و وقت شناس بودم و کار هایم را با ساعت کنترل و برنامه ریزی می کردم، اما در آن شرایط حتی نگاه کردن به ساعت مضحک به نظر می رسید.

تاریکی هوا کمک کرده بود که دشمن از منطقه دور شود، اما یدک کش ها نمی توانستند زخمی ها و شهدای ناو سهند را از آب بگیرند. به همین واسطه به کمک ما شتافتند.

یکی از آنان که مخصوص حمل کشتی های غول پیکر بود، با طناب، سینه ی ناو را به سمت خود کشید. چند یدک کش دیگر هم از طرفین همین کار را کردند و هم زمان با هم به طرف بندر عباس حرکت کردیم. هدایت آنان و نحوه طناب کشی به عهده ی ما بود. مجبور بودیم همچنان از نفوذ آب جلوگیری کنیم. هر چه بیشتر تخلیه می کردیم، کمتر به نتیجه می رسیدیم.

باور اینکه زنده مانده بودیم، مشکل بود. فاصله محل درگیری تا بندر عباس را ده ساعت پیمودیم. هنگام سپیده صبح بود که از دور لنگرگاه پیدا شد. هوا کم کم داشت روشن می شد که وارد حوضچه شدیم.

تمامی پرسنل ناوگان روی اسکله جمع شده بودند. تعدادی از خانواده ها هم حضور داشتند. آنان برای نجات ما خوشحال بودند و برای شهداء و مفقودین اشک ماتم می ریختند… چه غم انگیز است بازگشتِ بی دوست در میان دوستان.

ساعت 6 صبح.

ناو سبلان را به داخل حوض خشک بردیم و آن را از غرق شدن نجات دادیم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده