خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(22)
نماز شب در دشت فکه دستش را كشيد روي رملهاي فكه صاف كرد. ما ديديم هيچ پناهي نيست آنجا، گفتم اينجا نميشود نماز خواند، اينجا مرتب داره خمپاره ميخورد. گفت شما به فكر خودتان باشيد. اين نماز شب را روي رملهاي فكه خواند، شايد آرامتر، متينتر، آسودهتر از نماز شبي كه در محراب منزلش توي حسينيه میخواند. حقيقتاً براي ما منطقه، منطقه خطرناكي بود، ولي آرام نمازش را خواند.

توي دشت فكه، يك ساعت و نيم مانده بود به نماز صبح، همراهش بودم، بازديد از خط جائي كه خمپاره‌60 و رگبار دشمن ما را مي‌گرفت، توقف كرد.

 گفت: ببين توي يكي از سنگرهاي خط من مي‌توانم نماز بخوانم، سرباز يك سنگر آتش داشت و چند متر عقب‌‌تر هم سنگر استراحت، آنهايي كه كارشان تمام مي‌شد از سنگر آتش مي‌آمدند توي سنگر استراحت.

 من داخل يك سنگري رفتم، داخلش 7-8 تا سرباز مثل سيخ كباب كنار هم خوابيده‌اند، مثل اينكه اصلاً خبري نيست، مثل اينكه كنار پدر و مادرشان توي ولايت خوابيده‌اند، اينجوري اينها خسته بودند. من ديدم جا نيست آمدم بيرون، چون اخلاق او را مي‌دانستم. مي‌توانستم يك سرباز را بيدار كنم و بگويم عزيزم بلند شو فرمانده نيرو مي‌خواهند اينجا نماز بخوانند اين كار را نكردم.

 گفتم جناب سرهنگ صیاد جا نيست اجازه مي‌دهيد يك سرباز را بيدار كنم. گفت نه. دستش را كشيد روي رملهاي فكه صاف كرد. ما ديديم هيچ پناهي نيست آنجا، گفتم اينجا نمي‌شود نماز خواند، اينجا مرتب داره خمپاره مي‌خورد. گفت شما به فكر خودتان باشيد. اين نماز شب را روي رملهاي فكه خواند، شايد آرام‌تر، متين‌تر، آسوده‌تر از نماز شبي كه در محراب منزلش توي حسينيه می‌خواند. حقيقتاً براي ما منطقه، منطقه خطرناكي بود، ولي آرام نمازش را خواند.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده