حدیث عاشقان(41)
درحين صحبت هاي من، مي ديدم كه اشك در چشمان او جمع شده بود, صحبت هاي من كه تمام شد, دستي برسرش كشيد و آرام چند قطره اشكي که را برگونه اش بود پاك كرد. سپس مرا كه گريه امانم را بريده بود در آغوش گرفت وگفت: ـ طاقت داشته باش. مرد بايد استوار و باصلابت باشد. آنگاه مرا بر روي صندلي نشاند و به كنار ميزش رفت. قلم را برداشت, چيزي روي برگه نوشت و داخل پاكت گذاشت, روي پاكت را هم چسب زد و به دست من داد.

هرگز مردي به بزرگي او نديده بودم.

اين خاطره از ص90 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت «سربازي كه نامش را نگفته» انتخاب  شده است.

 

به دليل مشكلاتي كه در زندگي داشتم، بارها پيش آمده بود كه هنگام بازگشت از مرخصي چند روزي ديرتر از موعـد مقـرر سر خدمت حاضر شوم. غيبت هاي پي درپي من باعث شده بود تا به عنوان بي انضباط ترين سربازهـا شناخته شوم. هربار كه از مرخصي برمي گشتم، مورد توبيخ واقع مي شدم؛ نمي دانستم درد دلم را با چه كسي و چگونه بگويم. آخر من داراي همسر و فرزند بودم. علاوه براين, دوخواهر دم بخت داشتم بامادري پير و عليل؛  ومن تنها نان آور خانه بودم كه بنا به ضرورت جنگ به خدمت سربازي آمده بودم. به همين خاطر ناگزير بودم روزهايي را كه به مرخصي مي روم صبح تاشب كاركنم و مبلغي به عنوان هزينه مخارج  زندگي، براي خانواده ام فراهم كنم؛ ولي هرچه كوشيده بودم تا اين مشكل را به مسئولان پادگان بگويم، نمي توانستم. سرانجام يك روز كه از مرخصي برگشتم  وطبق معمول چند روز هم غيبت داشتم، افسر فرمانده مرا احضار كرد وگفت:

بي انضباطي را از حد گذرانده اي و كار تو شده غيبت پشت غيبت, پرونده تو بايد به دادگاه فرستاده شود.

اشك در چشمانم حلقه زد, هر چه تلاش كردم تا حرف دلم را به او بزنم نتوانستم؛ گويا زبانم لال شده بود وچيزي نمي توانستم بگويم. افسرفرمانده با لحن تندي  ادامه داد:

ـ هيچ مي داني كه فرمانده پايگاه, جناب سرهنگ بابايي تو را احضار كرده؟ الان بايد بروي خدمت ايشان.

افسر برگه ‌را به دستم داد و به من سفارش كرد كه سعي‌كن براي غيبت هايت دليل قانع كننده‌اي داشته باشي. درحالي كه اضطراب تمام وجودم را فراگرفته بود وارد دفتر فرماندهي پايگاه شدم. خودم را به آجودان معرفي كردم. آجودان مثل اين كه خيلي وقت است در انتظار من نشسته باشد؛ به سمت اتاق سرهنگ بابايي رفت و در را بازكرد. شنيدم كه گفت:

ـ جناب سرهنگ ! سربازي را كه احضار فرموده بوديد, خدمت  رسيده اند.

و بازشنيدم كه سرهنگ بابايي گفت:

ـ بگوييد داخل شود. درضمن تا قبل از بيرون آمدن او كسي وارد نشود .

آجودان دراتاق را نيمه باز رها كرد. آنگاه رو به من كرد وگفت:

ـ بفرماييد. جناب سرهنگ منتظر شما هستند.

ترس و وحشت همه وجودم را فراگرفته بود. پاهايم مي لرزيد. من تا به حال سرهنگ بابايي را از نزديك نديده بودم؛ به همين خاطر از آجودان پرسيدم:

ـ چه كاركنم؟

آجودان, مثل اين كه سعي داشت مرا دلداري بدهد، لبخندي زد وگفت:

ـ ناراحت نباش، سرهنگ آن طور كه فكر مي كني نيست. درد دلت را صادقانه با او درميان بگذار. مطمئن باش حرفهاي تو را گوش مي كند و اگر مشكلي داشته باشي, به تو كمك خواهد كرد.

باگفته هاي آجودان قدري آرام گرفتم. وارد اتاق سرهنگ شدم. پيش رفتم واحترام گذاشتم. او ازپشت ميز بلند شد و جلو آمد. ازراه رفتن او و از نوع نگاهش به من دانستم كه آجودان راست گفته وگويا اين با همه فرماندهان ديگر فرق مي كند. گفتم:

  جناب سرهنگ ! به خدا من تقصيري ندارم.

اوگفت:

– من پرونده ات راخواندم. آخربرادر من! عزيز من! اينجا پادگان است و بنده و شما هم سربازيم. شما هيچ مي دانيد ارتش يعني چه؟ يعني نظم؛ يعني مرتب بودن. شما براي چه آن همه غيبت كرده اي؟

كلام او, گرچه عتاب آلود بود, ولي با سرزنش ها وتوبيخهاي ديگران فرق مي‌كرد. درحالي‌كه به چهره نوراني اوخيره شده بودم, گفتم:

ـ جناب سرهنگ! نمي دانم دردم را به چه كسي بگويم؟

نزديك آمد و دستش را بر روي شانه هايم گذاشت وگفت:

ـ راحت باش جانم! من تورا خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشكلي داري بگو.

با اين جمله او احساس راحتي كردم. درحالي كه گريه مانع سخن گفتم مي شد. گفتم:

ـ جناب سرهنگ! دردهاي من زياد است. پدرم كارگر ساده و فقيري بود، من دركارها به او كمك مي كردم, تا خرج مادر و دوخواهرم را تأمين كند. درهمين گير ودار نفهميدم و ازدواج كردم و حالا صاحب دو فرزند هستم.

او ساكت  و آرام به حرفهاي من گوش مي داد. گفتم:

ـ مدتي گذشت  تا اينكه پدرم  براثر بيماري  از دنيا رفت، من ماندم با مادرم, دو خواهر و همسر و فرزندانم. پس از مدتي طبق اخطار اداره نظام وظيفه به سربازي آمدم و هم اكنون يك سال و نيم است كه خدمت مي كنم.

سپس براي او توضيح دادم كه تمام روزهاي مرخصي و روزهايي را كه تأخير داشته ام كار مي كرده ام  تا هزينه زندگاني خانواده ام را فراهم كنم. درحين صحبت هاي من، مي ديدم كه اشك در چشمان او جمع شده بود, صحبت هاي من كه تمام شد, دستي برسرش كشيد و آرام چند قطره اشكي که را برگونه اش بود پاك كرد. سپس مرا كه گريه امانم را بريده بود در آغوش گرفت وگفت:

ـ طاقت داشته باش. مرد بايد استوار و باصلابت باشد.

آنگاه مرا بر روي صندلي نشاند و به كنار ميزش رفت. قلم را برداشت, چيزي روي برگه نوشت و داخل پاكت گذاشت, روي پاكت را هم چسب زد و به دست من داد. گفت:

ـ اين برگه را به فرمانده ات بده. من بعداً با او صحبت مي كنم. درضمن خانواده ات را هم به مهمانســرا مي آوري تا همـانجا زندگي كنند و از فردا در بوفه  قرارگاه مشغول به كار مي شوي. سپــس دست در جيب كرد و مقداري پول به طرف من گرفت. گفت:

ـ اين هم پيش شما باشد. هروقت سروسامان گرفتي به من  بر گردان.

مات ومبهوت به او خيره شده بودم. نمي دانستم چه بگويم. خواستم دستش را ببوسم؛  ولي او نگذاشت گفت:

ـ عجله كن. برو به كارت برس و ازاين به بعد ديگر سرباز با انضباطي باش.

گفتم:

ـ چشم جناب سرهنگ.

آنگاه احترام گذاشتم. در را بازكردم و ازاتاق خارج شدم.

فرداي آن روز در بوفه قرارگاه مشغول به كار شدم. چند روز بعد هم مادر, همسر, خواهران و فرزندانم را به مهمانسرا آوردم. از آن روز به بعد ديگر خاطرم آسوده بود. من تا آن روز در تمام عمرم مردي به بزرگي  او نديده بودم.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده