خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(51)
نماز اول وقت یکی از مهمترین رمزهای موفقیت شهید صیاد، توجه او به نماز بود. ایشان می گفت: «همۀ موفقیت های که در زندگی به دست آورده ام، از نماز اول وقت بود.» شاید فکر کنیم که خواندن نماز اول وقت، کاری ندارد؛ اما شما تصور کنید فردی مانند شهید صیاد شیرازی که فرمانده نظامی بود، بتواند در همه حال نمازش را اول وقت بخواند. به یاد دارم در یکی از سفرها همراه ایشان درقطار بودیم که وقت نماز شد. شهید صیاد شیرازی به من گفتند: «به رئیس قطار بگو تنظیم کند تا بتوانیم نماز اول وقت را در یک ایستگاه بخوانیم.»

وقتی این موضوع را به رئیس قطار گفتم، او پاسخ داد که «نمی شود قطار را در هرجایی متوقف کرد.» نزدیک ایستگاه، وقت اذان شد. شهید صیاد را دیدم که جلوی کوپه اش برافروخته ایستاده بود؛ تا مرا دید، گفت:

«چه شد؟»

گفتم : «پنج دقیقۀ دیگر می رسیم.»

گفت: «فضیلت نماز اول وقت را از دست می دهیم.»

گفتم: «اجازه می دهید در قطار اعلام کنم همه اذان بگویند؟»

گفت: «این خوب است؛ به ثواب اذان می رسیم.»

و خودش بلافاصله در راهرو قطار شروع به گفتن اذان کرد. با تمام شدن اذان، به ایستگاه رسیدیم و همه نماز را به جماعت خواندیم.

برای ایشان فرق نمی کرد که در بالگرد باشد یا در وسیله ای دیگر؛ داخل بالگرد هم که بود، به خلبان می گفت که هرجا امکان دارد، فرود بیا تا نماز را اول وقت اقامه کنیم. آنگاه با آب قمقمه اش وضو می گرفتیم و نماز می خواندیم.

ایشان به هر منطقه ای که می رفت، ابتدا زمان اذان و اوقات شرعی را تهیه می کرد تا نماز اول وقت را از دست ندهد. در واقع بهترین خاطره ای که همکاران ایشان از این شهید بزرگوار به یاد دارند، نماز اول وقت است.

نمازهای شهید صیاد، نماز به معنای واقعی کلمه بود. او واقعاً غرق در نمازی بود که اقامه می کرد. یعنی هم از نظر شکلی نماز را اول وقت می خواند، و هم از نظر محتوایی به مفهوم واقعی نماز توجه داشت و ذوب در حضرت حق می شد.

حجت الاسلام عیوضی می گفت: «من هنوز طلبه بودم که در یکی از مناطق عملیاقی کردستان، وقت نماز، شهید صیاد بلافاصله به نماز ایستاد. همراه تعدادی از بچه ها نماز را به ایشان اقتدا کردیم. هنوز رکعت اول بود که دیدیم چند عقرب به سمت ما آمدند. با دیدن عقرب ها نماز را رها کردیم؛ اما شهید صیاد هم چنان به نماز خود ادامه داد. وقتی سلام نماز را داد، به عقب چرخید تا با ما مصافحه کند؛ ولی دید هیچ کدام از بچه ها پشت سرش نیستند. وقتی ماجرا را تعریف کردیم، ایشان گفت: من اصلاً عقربی ندیدم ! درحالی که یکی دو عقرب هم جلوی ایشان حرکت می کرد.»

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد.

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده