حدیث عاشقان(42)
مارمولك درظرف غذا وقتي ايشان نزديك سالن شدند، آشپزها با ديدن ايشان همگي مضطرب و نگران بودند كه نكند جناب سرهنگ آنان را به خاطرسهل انگاري درانجام وظيفه شان مقصرقلمداد كند. همگي منتظر بودند كه فرماندهي پايگاه چه تصميمي مي گيرد. من جلو درب رفتم و پس از اداي احترام موضوع را توضيح دادم. ايشان گفتند: يك ظرف از همان ديگي كه مارمولك داخل آن بوده بياوريد.

اين خاطره از ص 117 كتــاب « پرواز تا بي نهايت » بــه روايت «استوارعلي محمد اميري» انتخاب شده است.

 

دريكي ازشب ها, گروهبان نگهبـان قـرارگاه بـودم. هنگام صرف شام بود. من همه سربازان گروهانم را درجلو غذاخوري به صف كردم تا با رعايت نظم و انضباط, هرگروهان جهت خوردن غذا به داخل ناهارخوري برود. اولين گروه را به داخل هدايت كرده بودم كه ناگاه سربازي جلو آمد و با اداي احترام نظامي گفت:

ـ ببخشيد سرگروهبان در داخل ظرف غذاي من يك مارمولك است؛ ولي من براي اينكه سربازان ديگر متوجه نشوند، به آشپزها چيزي نگفتم.    

من از سرباز خواستم تا روشن شدن قضيه باكسي حرفي نزند. صف دوم درحال ورود به  داخل ناهارخوري بود كه من مانع شدم. پيش از اين درجايي خوانده بودم كه بعضي از مارمولك ها سمي هستنــد؛ به همين خاطر احساس خطركردم و بي درنگ با بهداري پايگاه تماس گرفتم و پزشك شيفت بهداري را درجريان قراردادم. ايشان پس از اطلاعات از موضوع اظهار داشت:

ـ شما مقداري از غذا را بياوريد تا به آزمايشگاه شهر بفرستيم و از مسموم بودن يا عدم آن با اطلاع شويم.

من در اين فكر بودم كه اگر بخواهيم نمونه غذا را به شهر بفرستيم,  نتيجه آن دو الي سه ساعت به طــول مي‌انجــامد و ازســوي ديگرتاروشن شـدن نتيجـه, تهيه دوباره غذا براي چندين گروهان سرباز كار بسيار مشكلي است. درنگ را جايز ندانستم و با دفتر فرمانده پايگاه تماس گرفتم و موضوع را اطلاع دادم. پنج دقيقه نگذشته بود كه ديدم جناب سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه شخصاً به سوي ناهارخـوري مي آيند. ديدن ايشان مرا خوشحال‌ كرد. البته قبلاً يكي, دو بار احساس مسئوليت ايشان را در رسيدگي به كارهاي سربازان شنيده بودم.

وقتي ايشان نزديك سالن شدند، آشپزها با ديدن ايشان همگي مضطرب و نگران بودند كه نكند جناب سرهنگ آنان را به خاطرسهل انگاري درانجام وظيفه شان مقصرقلمداد كند. همگي منتظر بودند كه فرماندهي پايگاه چه تصميمي مي گيرد. من جلو درب رفتم و پس از اداي احترام موضوع را توضيح دادم. ايشان گفتند:

ـ يك ظرف از همان ديگي كه مارمولك داخل آن بوده بياوريد.

بلافاصله يكي ازآشپزها يك ظرف غذا آورد. شهيد بابايي پس از صرف غذا, پنج دقيقه نشستند و بعد بلند شدند و چند قدم راه رفتند. وقتي مطمئن شدند كه غذا هيچ نوع مسموميتي ندارد و به احتمال زياد مارمولك دراثر گرما از سقف ناهارخوري به داخل ديگ افتاده است, به من گفتند:

ـ سربازان را به داخل ناهارخوري راهنمايي كنيد.

من ازاين حُسن تدبير, مديريت,  شجاعت و بردباري جناب سرهنگ بابايي به فكر فرورفتم؛ چون درطول خدمت خود با فرماندهان زيادي سروكارداشتم و تا به حال فرماندهي مانند او نديده بودم. درحالي كه من و پرسنل‌كادر غذاخوري منتظربوديم تا ايشان براي ما تنبيهي درنظربگيرند؛ ولي ايشان با صداي آهسته ومؤدبانه روي به ماكردند و گفتند:

ـ با من كاري نداري؟

من درمقابل تواضع و فروتني ايشان حرفي براي گفتن نداشتم. فقط با يك احترام نظامي محكم، سپاس وقدرداني خودم رانسبت به ايشان اظهار كردم.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده