پسرم از جنگ متنفر باش (16)
انگار متولد خرمشهر هستم (بخش دوم) دریادار دوم عیسی حسینی بای در نزدیکی شلمچه به یک آبادی رسیدیم. بعد از جستجو مشخص شد که عراقی ها تا این آبادی پیشروی کرده اند. به خودمان جرأت دادیم و جلوتر رفتیم، ناباورانه در میان نخلستان، عراقی ها را دیدیم که تور والیبال نصب کرده بودند. معلوم شد که پاسگاه های مرزی سقوط کرده اند. پس از دیدن این صحنه خودمان را داخل کانال آب انداختیم و به عقب برگشتیم. عراقی ها با تجهیزات سنگین در حال عبور از جاده بودند و قصد تصرف پادگان دژ را داشتند. نیرو های عراقی غروب آن روز در حال جابجایی بودند که شب بر اساس اطلاعات کسب شده با تعداد 80 نفر داوطلب با سلاح هایی از قبیل بازوکا، ژ3 و نارنجک انداز که تازه با هواپیمایی C-130 به اهواز آورده بودند، به طرف مواضع عراقی ها کمین کردیم.

عراقی ها می خواستند محاصره ی خرمشهر را از پشت پادگان دژ کامل کنند.

باور کنید با همین تعداد اندک نیرو و سلاح، توانستیم از پیشروی عراقی ها جلوگیری کنیم. ماندن و حفظ موضع بسیار سخت بود. آن ها مجبور به عقب نشینی شدند، ما بعد از اطمینان کامل به خرمشهر بازگشتیم، این اتفاق روز های سوم و یا چهارم جنگ رخ داد.

مقاومت در مقابل ارتش مکانیزه عراق با تجهیزات سبک ما کار بسیار دشواری بود. چند روزی به همین منوال گذشت. حمله، گریز و مقاومت تا پای جان ادامه داشت.

دقیقاً یاد ندارم که چه روزی پادگان دژ تصرف شد، ولی، محمد رضا مرادی در شرق پادگان دژ با گلوله مستقیم تانک دشمن به شهادت رسید. شب ها در مسیر تردد عراقی ها کمین می کردیم و همین امر باعث عقب نشینی آنان می شد.

بچه های خرمشهر؛ جوانانی که حاضر نبودند شهر را ترک کنند، خودشان تکاورانی شدند که در هیچ جای دنیا مثل آنان یافت نمی شد. غیرت و مردانگی از چشمانشان مشهود بود، گاهی اوقات تا دو روز غذا نمی خوردیم.

خرمشهری ها با ارتباطی که داشتند از شرکت نفت غذا می گرفتند و نمی گذاشتند به ما سخت بگذرد. یک بار که از ناحیه شکم زخمی شده بودم و در بیمارستن طالقانی بستری شدم از این وضعیت خیلی کلافه بودم. احساس می کردم که هم رزمانم را تنها گذاشته ام.

24 ساعت از بستری شدنم گذشته بود که یکی از دوستانم به نام حمید خدابخش به ملاقاتم آمد. به او گفتم تا کسی نفهمیده یک دست لباس برایم بیاور می خواهم از بیمارستان خارج شوم.

او به زبان ترکی گفت مگر عقلت کم شده، تو با این وضعیت کجا بیایی؟ بالاخره او را راضی کردم. شبِ سوم با یک دست لباس وارد بیمارستان شد. شبانه بیمارستان را به طرف خرمشهر ترک کردیم. البته بهبودی ام را مدیون حبیب زاده و رضا ترکمندی پزشکیاران تکاوران که خیلی هم با روحیه بودند هستم.

بعد ها هم که دست و پایم ترکش می خورد به بیمارستان نرفتم، چون می دیدم هم رزمانم مثل ناخدا صمدی و ناوبان مختاری (شهید) که زخمی شده اند، منطقه را ترک نمی کنند و در خط مقدم انجام وظیفه می کنند.

همه ی ما اهل خرمشهر بودیم انگار متولد شده ی خرمشهرم. همشهری دلاورانی چون قاسم افشین پور، برادران فروزنده، که یکی از آنان اسیر شد، عَبدُزاده که دستش را در راه دفاع از میهن فدا کرد، عون باشی، این ها کسانی بودند که ضمن اینکه خودشان در عملیات شرکت شرکت می جستند، خیلی کمک به مدیریت و پشتیبانی می کردند، چون از آن ها حمایت زیادی دیدم احساس دین می کنم.

***

حسینی بای بر سکوی خاطراتش نشسته بود و مرا به پرواز در آورد. دلم میخواست از مقاومت 34 روزه ی خرمشهر بگوید. اصلاً چطور شد که….

توی همین افکار بودم که حسینی بای گفت: چای هم سرد شد. شرمنده اش شدم، خواستم چای را عوض کنم، ادامه داد: نه! نمی خواهد باز هم سرد می شود. می دانم دوست داری از مقاومت 34 روزه خرمشهر حرف بزنم، اما بگذار این خاطرات در سینه ام باشد. دوستانی را از دست دادم که یادآوری آنان سینه ام را می سوزاند. هیچ گاه خداحافظی از خرمشهر را از یاد نمی برم.

دیگر من بچه ی خرمشهر بودم، مثل همه گریه می کردم. قدم به قدم شهر با خون جوانان وطن آغشته بود، امام چه زیبا گفت، خونین شهر.

عیسی اشک هایش را بر گونه پاک کرد و لحظاتی به سکوت گذشت و سپس ادامه داد: بگذار از یک موفقیت غرور آمیز برایت تعریف کنم. این عملیات بعد ها تبدیل به فیلم معروفی به نام پایگاه جهنمی شد.

امیر دریادار دوم عیسی حسینی بای لبخندی زد و گفت:

کاروان های کشتی تجاری توسط نیروی دریایی ارتش اسکورت می شد.

با یک سری اقدامات عملیاتی، اسکورت ها به مقصد بوشهر و یا بندر امام می رسید تا چرخه ی اقتصادی ایران بچرخد و بتوانیم جنگ را اداره کنیم. از سال 1360 کاروان ها آغاز شد. کاروان تجاری ایران مرتب از جاهای نامعلومی مورد اصابت موشک قرار می گرفت.

 

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده