خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته (26)
دير كردي مؤمن، نيم ساعت است كه منتظرت هستم بعد گفت حالا ميرويم شايد آقا بيدار باشد و اگر چراغي روشن باشد زنگ ميزنيم وگرنه كه برميگرديم. وقتي رسيديم آنجا هنوز در نزده در منزل را آقازاده حاج آقا بهاءالديني باز كرد، و به تيمسار صياد گفتند كه حاج آقا نيم ساعت است كه منتظر شما هستند. صياد گفتند كه من به حاج آقا زنگ نزده بودم و خبري نداده بودم.

شبي دير‌وقت از منطقه مي‌آمديم- من صلاح دانستم این خاطره را در این حسینیه بگويم شايد هم سال‌هاي قبل از من هم شنيده‌ايد- نيمه شب بود هميشه وقتي مي‌خواستيم برويم منطقه اين بزرگوار، شهيد صياد با منزل ايشان هماهنگي مي‌كرد، بعد مي‌رفتيم منزلشان. فقط من سه بار خاطرم است كه با ايشان بودم بدون هماهنگي رفتيم و يك بار خاطرم است كه اين حادثه رخ داد كه برايتان مي‌گويم.

دير وقت بود، پاسي از نيمه شب گذشته بود.  وارد قم شديم.  فرصتي هم بود و ما از منطقه مي‌آمديم و بايد مي‌رسيديم تهران. بعد از زيارت گفتند كه دلم هواي آقا را كرده، منظورشان آقاي بهاءالديني بود، ولي دير وقت است و صلاح نمي‌دانم زنگ بزنم ولي دلم آرام نمي‌شود، نمي‌توانم آقا را نبينم و بروم تهران. بعد گفت حالا مي‌رويم شايد آقا بيدار باشد و اگر چراغي روشن باشد زنگ مي‌زنيم وگرنه كه برمي‌گرديم. وقتي رسيديم آنجا هنوز در نزده در منزل را آقازاده حاج آقا بهاءالديني باز كرد، و به تيمسار صياد گفتند كه حاج آقا نيم ساعت است كه منتظر شما هستند. صياد گفتند كه من به حاج آقا زنگ نزده بودم و خبري نداده بودم.

 آقازاده‌شان گفتند كه من خواب بودم حاج آقا من را صدا كردند و بيدارم كردند و گفتند بلند شو سماور را روشن كن، بساط استراحت من را جمع كن، آقای صيّاد داره مي‌آيد ديدنم، برو دم در بايست اگر بيايند ببينند در بسته است بر‌مي‌گردد و مي‌رود، زنگ نمي‌زند. برو دم در بايست كه بداند من بيدار هستم و بيايد داخل منزل.

ما هم تعجب كرديم و ما هم مي‌دانستيم تماس نگرفته است. وقتي رفتيم داخل منزل ديديم حاج‌ آقا بهاءالديني لباس پوشيده و آماده جلوي در اتاقش ايستاده، البته اين اواخر نمي‌توانستند روي پايشان بايستند و بعد شهيد صياد را در بغل‌شان گرفت و بوسيد.

گفت دير كردي مؤمن؛ نيم ساعت است كه منتظرت هستم. عزيزمان شهيد صياد دست اين عزيز را بوسيد و ما هم بوسيديم و حدود نيم ساعت يا 40 دقيقه نشستيم و بعد هم خداحافظي كرديم و رفتيم. روح هر دو اين عزيزان شاد و انشاءالله مقامشان عالي و با رسول‌الله محشور باشد.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده