سوسنگرد، اسطوره ای فراموش ناشدنی (2)
دست نوشته شهید چمران از شکست حصر سوسنگرد فاصله آنها کمتر و کمتر شد تا به نزدیکی جاده آسفالته سوسنگرد رسیدند. من در این لحظات به دنبال محل مناسبی براي سنگر می گشتم که در پشت آن کمین کنم... اکبر مطمئن بود که هر سه ما شهید می شویم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنیدم که اکبر زیر لب میگفت: "آنقدر از دشمن می کشم تا شهید شوم." خود را بر روي زمین جا به جا می کردیم و مسلسل خود را آماده تیراندازي می نمودیم که یک باره چهار تانک و زره پوش بر روي جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زیر رگبار گلوله آنها قرار گرفت.

کماندوهاي عراقی نیز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازیر شدند و درگیري شدیدي بین ما و کماندوهاي عراقی آغاز گردید.

 در چند لحظه از سه طرف محاصره شدیم. سرتا سر جاده آسفالته که چند متر از زمین ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشیده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش یا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نیز به فاصله حدود ده متري، کماندوهاي عراقی سنگر گرفتند و شروع به تیراندازي کردند و خطرناكتر آن که، از حد برجستگی آن تپه خاك 50 سانتی متري نیز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فکر میکنم که در همان لحظات اول، اکبر عزیز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزدیک به شهادت رسید. گلول هاي بر کلاه خودش نشست و از آن خارج شد.

من می چرخیدم و به چپ و راست تیراندازي می کردم و از نزدیک شدن آنها ممانعت می نمودم. احساس کردم که وضع خیلی وخیم است. [می دانستم که] در زمین هموار و از دو طرف، توسط گروه کثیري محاصره شده ام و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نیست.

با یک حرکت سریع، خود را به طرف دیگر برجستگی خاك پرتاب کردم. این برجستگی را سنگر نموده و عراقی هاي دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع به عقب نشینی کردند. در همین لحظات، گویا الهامی به من شد. به تانک هایی که پشت سر من، روي جاده ایستاده بودند، نظر انداختم. متوجه شدم که یکی از آنها به سوي من هدف گیري می کند.

یک باره با یک ضربت خود را به طرف دیگر خاك پرتاب کردم که ناگهان، توپی یا موشکی درست بر جاي سابق من به پهلوي خاك نشست و آتش و انفجاري شدید به وجود آورد که تا حدود ده متر به آسمان شعله کشید و یک تکه آهن داغ و سنگین آن به پاي چپم اصابت کرد و خون فوران نمود.

فوراً به سوي بر جهاي تانک ها و نفربرها یک رگبار گلوله گشودم و با کمال تعجب مشاهده کردم که هر چهار تانک یا نفربر به پشت جاده می خزیدند و به عبارت دیگر، گریختند.

(…)

هنگامی که با گروهی از عراقی ها در سمت راست می جنگیدم، یک باره متوجه گروه سمت چپ شدم و دیدم که آنها به فاصله نزدیکی رسیده اند و به سوي من نشانه میروند. همان زمان که رگبار گلوله خود را بر روي آنها می ریختم، گلوله اي به پاي چپم اصابت کرد؛ از پائین ران داخل و از بالاي آن خارج شد و شلوارم گلگون گردید. فوراً خود را به طرف دیگر خاك پرتاب کردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حد نهایت خود رسیده بود. رگبار گلوله بر همه اطرافم می بارید و من به سرعت می غلتیدم و می خزیدم و از نقطه اي به نقطه دیگر خود را پرتاب می کردم و هر جنبنده اي را با یک رگبار بر خاك می انداختم.

(…)

رگبار گلوله از چپ و راست همچنان می بارید و من نیز مرتب جا به جا می شدم و با رگبار گلوله از نزدیک شدن آنها ممانعت می کردم. یک باره، در پشت برجستگی خاك که عادتاً مطمئن تر بود، متوجه سمت چپ شدم؛ دیدم در فاصله ده متري، چند نفر زانو به زمین زده و نشانه گیري می کنند. لباس ببر پلنگی متعلق به نیروهاي مخصوص را به تن داشتند. سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود. من نیز بدون لحظه اي تأخیر بر زمین غلتیدم و در همان حال، رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛ آنها به روي هم ریختند و دیگر آنها را ندیدم و فوراً خود را به سمت دیگر برجستگی خاك پرتاب کردم. در طرف راست نیز گروه هاي زیادي متمرکز شده بودند و تیراندازي شدیدي می کردند. به خصوص که عده زیادي در داخل تونل، زیر جاده سوسنگرد، در ده متري من ، سنگر گرفته بودند و از آنجا تیراندازي می کردند و من نیز گاه گاه، رگباري به سوي آنها می گشودم و آنها عقب می رفتند.

یک بار یکی از آنها گفت:

یا اَخی، اَنَا جُنْدي عراقی لاتَضْرِبْ علی… اما سخنش تمام نشده بود که به یک رگبار پاسخش را دادم…

فرمانده دشمن، فرمان عقب نشینی صادر کرده بود، چرا که این همه تانک و نفربر و سرباز او نمی توانستند به علت وجود یک چریک خیره سر معطل شوند…

پیروزي تاریخی سوسنگرد

این پیروزي بزرگ، نتیجه قطعی یک همکاري و هماهنگی نزدیک بین نیروهاي ارتشی و مردمی (سپاه و نیرو هاي چریک) بود. هیچ یک به تنهایی قادر نبود که چنین موفقیتی را تأمین کند. ارتش بدون نیرو هاي مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت؛ به خصوص آنکه نیرو هایش کمتر از دشمن بود و نیرو هاي مردمی نیز بدون پشتیبانی ارتش و وجود توپخانه و هیبت تانک هاي ارتش در پشت، هیچ کاري نمی توانستند انجام دهند و بدون نتیجه متلاشی می شدند. این وحدت بین ارتش ومردم، کارآیی هر یک را چندین برابر می کرد و تجربه اي جدید را در جنگ هاي کلاسیک و چریکی به دنیا ارائه می داد.

پیروزي سوسنگرد، درسی عبرت آموز براي ملت ما و شکستی تعیین کننده براي دشمن بود.

 

منبع: مجله صف، شماره426، آبان1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده