سوسنگرد؛ اسطوره ای فراموش ناشدنی (1)
دست نوشته شهید چمران از شکست حصر سوسنگرد من در زندگی خود، معرکه هاي سخت و خطرناك زیاد دیده ام؛ فراوان، به حلقه محاصره دشمن درآمده ام، به رگبار گلوله ها و خمپاره ها و توپ ها و بمب ها عادت دارم و به کرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به رو شده ام. ولی داستان شور انگیز سوسنگرد اسطور هاي فراموش ناشدنی است. لحظات مخوف و دردناکی بود. ولی یکباره متوجه شدم که جوانان ما مشت ها را گره کرده و با فریاد ا لله اکبر به سوي تانک روي جاده حمله کرده اند، مات و مبهوت شدم که چگونه می توان با شعار الله اکبر بر تانک غلبه کرد. بر خود می لرزیدم که هم اکنون دشمن همه دوستانم را با یک رگبار درو می کند، اما در میان بهت و حیرت، یکباره دیدم که تانک چرخید و به سمت جنوب گریخت .

من به جهات سیاسی – نظامی آن توجّه ندارم و نمی خواهم از اهمیّت استراتژیک سوسنگرد و رابطۀ آن با حمیدیه و اهواز سخن بگویم.

آنچه در اینجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در این نبرد است که یک شهید (اکبر چهرقانی) و یک شاهد (اسدالله عسکري) شهادت می دهند و دهها نفر از دور ناظر آن صحنه عجیب و معجزه آسا بوده اند. این را نمی گویم؛ چون خود قهرمان داستانم، زیرا از این احساس نفرت دارم. بلکه از این نظر می گویم که افتخار ملت ما و نمونه برجسته ای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است و حیف است که به رشته تحریر در نیاید و از یادها برود…

سوسنگرد براي ما اهمیت خاصی دارد، زیرا معبر حمیدیه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره کرده بود و به شدت می کوبید. 500 نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تا آخرین رمق خود، جانانه، مقاومت می کردند و هر روز تلفاتی سنگین می دادند.

عراق نیز قبلاً دو بار به سوسنگرد حمله کرده بود که یک بار آن، تا حمیدیه هم به پیش رفت و اهواز را در خطر سقوط قطعی قرارداد، ولی بازهم شکسته و مغلوب بازگشت و اکنون، همه توان خود را جمع کرده بود تا با قدرتی بزرگ، سوسنگرد را تسخیر کند و آن را پایگاه خود در زمستان قرار دهد.

تصمیم براي درهم شکستن محاصره

در تاریخ 26 آبان 1359 ، حملۀ ما آغاز شد؛ (…) تانک هاي ارتشی در خط  "اَبوحُمَیظِه" سنگر گرفتند و دشمن نیز به شدت این منطقه را زیر آتش قرار داده بود و گلوله هاي توپ فراوانی در گوشه و کنار بر زمین می خورد.

من نیز صبح زود حرکت کرده بودم. قسمت بزرگی از نیرو هاي ما محافظت از جادة حمیدیه – ابوحمیظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب می کردم و به جلو می بردم. تیمسار فلاحی و آقاي مهندس غرضی نیز با ما بودند. در ابوحمیظه، قرار گذاشتیم که آنها بمانند، زیرا تیمسار فلاحی مسئولیت داشت تا نیروهاي ارتشی را هماهنگ کند و فقط او بود که در آن شرایط می توانست قدرت ارتش را براي پشتیبانی ما به حرکت درآورد.

ما تصمیم گرفتیم که با گروه هاي چریک، حمله به سوسنگرد را آغاز کنیم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازیم. (…) محرکی لازم بود تا این تعادل شوم را بر هم زند و صفحه سیاه صدام را در سوسنگرد واژگون کند. این محرك حیاتی و اساسی، همان نیروهاي چریکی بودند که با شوق و ذوق براي شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از این رو، فوراً این نیروهاي مردمی را سازماندهی کردم.

گروه "بختیاري" را که بیشتر، از صنایع دفاع آمده بودند و در کردستان نیز خدمات و فداکاری هاي زیادي کرده بودند و به راستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ کردم و آنها نیز که حدود 90 نفر بودند، از داخل یک کانال طبیعی خشک شده، خود را به نزدیک هاي دشمن رساندند و ضربات جانانه اي به دشمن زدند و تعداد زیادي از تانک ها و تریلر هاي دشمن را از فاصله نزدیک منفجر کردند.

گروه دوم، بیشتر از افراد محلی تشکیل می شد و آقاي "امین هادوي" فرزند شجاع دادستان پیشین انقلاب، آن را هدایت می کرد. آنها مأموریت یافتند که از کناره جنوبی رودکرخه، طی طریق کرده، از شمال شرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. این گروه اولین گروه بود که پیروزمندانه توانست خود را زودتر از دیگران به سوسنگرد برساند.

مسئولیت گروه سوم را نیز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسیار ورزید ه اي در کنار من بودند. برنامه ما این بود که از وسط دو جناح چپ و راست، در کنار جادة سوسنگرد، به طور مستقیم به سوي هدف پیش برویم.

توپخانه دشمن به شدت ما را می کوبید و ما هم به سوي سوسنگرد در حرکت بودیم. جوانان همراهم را تقسیم کردم، چند نفر 300 متر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقیه نیز مشتاقانه به جلو می تاختیم. شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج می زد و هنگامی که شجاعت و مقاومت هاي تاریخی آنها در نظرم جلوه می کرد، قطره اشکی بر رخسارم می غلتید.

(…) در این هنگام، صحنه جنگ، در وسط معرکه به کلی آرام بود. حدود یک کیلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانک هاي دشمن، همراه با تریلرها و کامیون ها و جیپ هاي زیادي درهم و برهم قرار گرفته بودند و گویا می خواستند به خود آرایشی دهند، ولی توپخانه ما ساکت بود و آنها را نمی کوبید تا آرایش آنها را به هم بزند!

(…) می دانستم که دشمن دست بالا را دارد و اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند، چه بسا که دشمن آرایش هجومی به خود بگیرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.

بنابراین فوراً نامه اي مفید و مختصر در پنج ماده براي تیمسار فلاحی نوشتم و توسط یکی از دوستان براي او فرستادم؛ در این پیغام آمده بود:

نیروهاي دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هیچ خطري نیست و می خواهم که:

  1. هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بکوبد و ساکت نباشد.
  2. بهترین فرصت براي شکار بالگرد هاست، هر چه زودتر بیایند و مشغول شوند؛ ضمناً اگر ممکن است، هواپیماهاي شکاري ما نیز بیایند…
  3. هر چه تفنگ 106 و موشک تاو از گروه ما در ابوحمیظه وجود دارد، فوراً به جلو بیایند.
  4. هر چه زودتر، نیروي پیاده براي تسخیر شهر بیاید.
  5. تانک هاي گردان 148 ،هرچه زودتر، جلو بیایند و تانک هاي دشمن را اسیر کنند.

(…)

پس از نوشتن نامه و ارسال آن براي تیمسار فلاحی، به حرکت خود به سوي سوسنگرد ادامه دادیم… ناگهان از طرف راست، زیر کرخه و در شمال شرقی سوسنگرد، گرد و غباري بلند شد و از میان گرد و غبار، هیکل آهنین تانک ها و زره پوش هاي زیادي نمایان گردید. این تانک ها از میان گرد و خاك بیرون می آمدند و درست به سمت ما حرکت می کردند.

(…) گویا فرمانده آنها دستوري صادر می کرد. مشاهده کردیم که تانکی از میان آنها خارج شد و به سرعت به سوي مشرق حرکت کرد. من فوراً فهمیدم که می خواهد ما را دور زده و محاصره کند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحمیظه قطع و همه را درو نماید. به یکی از جوانان گفتم که خود را به آن تانک برساند و به هر قیمتی شده است، آن را بزند. جوان ما پیش دوید و بر زمین دراز کشید و از فاصله 300 متري شلیک کرد؛ ولی متأسفانه موشک به آن تانک اصابت نکرد. تانک بر روي جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوي ما نشانه گیري کرد. جوان دیگري بر روي جاده سوسنگرد دراز کشید و به سوي تانک شلیک کرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجیب و غیر منتظره و وحشتناك آنکه دیگر آر.پی.جی نداشتیم. دشمن نیز فهمید که سلاح ضد تانک ما تمام شده و به طورکلی فلج هستیم.

لحظات مخوف و دردناکی بود. ولی یکباره متوجه شدم که جوانان ما مشت ها را گره کرده و با فریاد ا لله اکبر به سوي تانک روي جاده حمله کرده اند، مات و مبهوت شدم که چگونه می توان با شعار الله اکبر بر تانک غلبه کرد. بر خود می لرزیدم که هم اکنون دشمن همه دوستانم را با یک رگبار درو می کند، اما در میان بهت و حیرت، یکباره دیدم که تانک چرخید و به سمت جنوب گریخت و جوانان ما جوشان و خروشان با فریاد ا لله اکبري که لحظه به لحظه رساتر می شد، آن را تعقیب می کنند. من نیز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم که به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات یابند. اما یکباره متوجه شدم که تانک هاي دشمن در فاصله 150 متري در خطوط مستقیم و هماهنگ به جلو می آیند و پشت سر آنها نیز سربازان مسلسل به دست، هر جنبنده اي را درو می کنند.

(…) یک باره فکري به نظرم رسید که جنبه انتحاري داشت، ولی سلامت دوستانم را کم و بیش تضمین می کرد. فوراً تصمیمی سخت گرفتم و راه خود را 180 درجه کج کردم و به سرعت به سوي سوسنگرد به حرکت درآمدم. اکبر چهره قانی نیز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدالله عسکري نیز به ما ملحق گردید. ما سه نفر، شتابان به سوي سوسنگرد می تاختیم و دوستان ما همچنان به سوي شرق می رفتند.

دشمن، ما سه نفر را می دید که در مقابل آنها به سوي سوسنگرد می رویم و مواظب آنها هستیم. در نتیجه این کار،همه توجه دشمن به ما جلب شد.

منبع: مجله صف، شماره426، آبان1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده