خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(25)
پيراهني كه اين عارف با آن نماز شب خوانده بر تن كردم خب، داشتيم ميرفتيم به سمت عمليات، از تهران حركت كرده بوديم. وقتي كه به قم رسيديم، طبق روال به راننده اشارهاي كرد. راننده پيچيد به سمت منزل حضرت آيت الله بهاءالديني، وارد منزل شديم. محبت خاصي بين شهيد صياد و مرحوم آيت الله بهاءالديني بود. من خاطرم است هر بار با شهيد صياد ميرفتيم منزل ايشان، خود ايشان چاي ميريخت و جلوي شهيد صياد ميگذاشت.

وقتي وارد منزل شديم، يك چيزي حدود 30 يا 40 دقيقه به نماز جماعت مانده بود. رفتيم محضرشان پنج يا شش نفري بوديم، دو تا ماشين به غير از راننده و اسكورت، پنج يا شش نفر از فرماندهان و مسئولین نیروی زمینی و من هم در خدمت شهيد بودم، آن موقع معاون ايشان بودم در بازرسي نيروي زميني. نشستيم يك چند دقيقه‌اي و بعد ديدم كه شهيد صياد رفت كنار مرحوم آيت‌الله بهاءالديني نشست و صحبتي در گوش ايشان كرد كه ما نشنيديم، يك فاصله دو متري داشتيم، نشنيديم چه گفت.

بعد ديديم كه آيت‌الله بهاءالديني آقازاده‌شان را صدا كردند و آمدند و صحبتي باز با ايشان كردند. دست شهيد صياد را گرفت و رفتند توي اتاقي و بعد از چند دقيقه توقف برگشتند و آمدند و ما نفهميديم چه گذشت. پذيرايي انجام شد، رفتيم نماز جماعت و بعد از نماز جماعت دست ايشان را بوسيديم و راه افتاديم و رفتيم. خب، من آن موقع با ايشان صميمي شده بودم و جزو نزديكترين معاونان‌شان بودم. توي ماشين پرسيدم كه چه گذشت و چه گفتيد به ایشان (آن مرحوم) و براي چي رفتيد توي اتاق. لبخندي زد و گفت:

 داريم براي عمليات مي‌رويم، از حاج آقا خواهش كردم كه پيراهني كه زير لباسشون مي‌پوشند و با آن نماز شب خوانده‌اند به من بدهند كه بر تن كنم و بروم به جبهه، منطقه عمليات و حاج‌آقا پذيرفتند و بعد آقازاده‌شان را صدا كردند. لباسي بوده كه صبح از تن در آوردند و به آقازادهشان گفتند و من رفتم آنجا و لباسم را عوض كردم و اين روزنامه‌اي كه مي‌بينيد زير پيراهني خودم را گذاشته‌ام توي آن و زير پيراهن حاج آقا را پوشيدم دارم مي‌روم جبهه، پيراهني كه اين عارف با آن نماز شب خوانده برای من بركت دارد.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده