پسرم از جنگ متنفر باش (15)
انگار متولد خرمشهر هستم (بخش اول) دریادار دوم عیسی حسینی بای وقتی حسینی بای را در مقابلم دیدم، چشمان نافذش همچون گذشته می درخشید، آرام تر از هر وقت دیگر به گفتگو و مصاحبه پرداختم. شاید مدت ها می شد که نتوانسته بودم با مصاحبه شونده ها سوار بر خاطرات گذشته شوم، خاطراتی که بازگو کردن آن ها ترسیم روز های سخت و طاقت فرسا است.

گروه پژوهی دفاع مقدس آماده می شود تا سخنان کسی را بشنود که تمامی وجودش برای آب و خاک میهن می تپد. ضبط صوت را روشن کردم و لیوان چای را هم مقابلش گذاشتم.

سراپا گوش شدم تا عیسی مرا به خاطرات دور ببرد.

گفت: می دانی اولین شهید نیروی دریایی کیست؟ با وجودی که می دانستم، دوست داشتم فقط شنونده باشم، چرا که حسینی بای می توانست با بازگو نمودن خاطراتش، بخشی از مأموریت های سنگین تکاوران نیروی دریایی را به تاریخ پر فروغ نداجا بسپارد.

گفتم: تو بگو! دلم میخواهد تو حرف بزنی و من شنونده باشم.

ادامه داد:

شهید مهناوی یکم جواد صفری، او از نفرات ورزیده، مؤمن و فداکار نیروی دریایی بود. اولین روز جنگ با تیربار در محور شلمچه، زمانی که عراقی ها وارد خاک ما شده بودند، آن قدر مقاومت و ایستادگی کرد تا بلاخره عراقی ها با گلوله تانک او را هدف قرار دادند.

این را گفتم تا مصاحبه ام با نام شهید عطر آگین شود.

قبل از جنگ با دکتر چمران طی یک مأموریت در کردستان آشنا شدم. از اینکه واحد تکاوران با آمادگی صد در صد در خدمت انقلاب و امام بود بسیار خوشحال و ابراز خرسندی کرد.

در جلسه ای پیشنهاد کرد که حتماً به تهران منتقل شوم و در ستاد نیروی دریایی انجام وظیفه نمایم.

با وجودی که تقریباً یکسال و نیم در آبادان و خرمشهر خدمت کرده بودم و تمامی منطقه را با پرسنل شناسایی نموده بودم، دل کندن از آنجا کار دشواری بود.

به نحوی خودم را راضی کردم و پس از تسویه حساب آماده ی خروج از گردان یکم تکاور بوشهر شدم. وقتی از فرمانده خداحافظی کردم تقریباً ساعت 2 بعد از ظهر روز31 شهریور59 بود. دو فروند هواپیمای ناشناس، پایگاه هوایی را بمباران کردند. رنگ و مدل هواپیمای جنگی را کاملاً می شناختم، چون بارها و بارها آنان را در آسمان منطقه خرمشهر دیده بودم.

امریه ی انتقام را مجدداً به فرمانده برگرداندم و گفتم، جنگ شروع شد، من به پایتخت نمی روم. هر جا که واحد برود داوطلبانه اعزام می شوم.

یادش بخیر نا خدا صمدی لبخند معنی داری زد و گفت: از حالا کار ما شروع شده، باید به خرمشهر برویم، تو به عنوان فرمانده یگان شناسایی رزمی هستی.

در شب اول مهر ماه به طرف خرمشهر راه افتادیم. در بین راه برای نماز نگه داشتیم، آسمانِ پر از ستاره و بیابان، فرصتی داد تا با خدای خویش به راز و نیاز بپردازیم.

با حالی که وصفش برایم سخت است از خدا خواستم که قدرتی را به من عطا کند تا بتوانم در برابر دشمن ایستادگی و جان فشانی کنم. واقعاً آن شب احساس کردم خداوند در نزدیک ترین نقطه وجودم به حرف هایم گوش می دهد.

خرمشهر انتظار تکاوران را می کشید. وقتی از خرمشهر خارج شده بودیم، آموزش های مقدماتی را به برخی از داوطلبان مردمی داده بودیم.

همین غیور مردان و در بعضی موارد زنان با کوکتل مولوتف و ژ3 از خرمشهر دفاع می کردند.

اولین مأموریت را ناخدا سازگار به من داد. این مأموریت جهت شناسایی مواضع عراقی ها در محور شلمچه، بین جاده اهواز – شلمچه بود.

با توجه به شناختی که از منطقه داشتیم، پیاده با تعدادی از افراد که عبارت بودند از: حمید خدابخش، مهدی ناهید و حمید آگاه (شهید) به طرف شلمچه به راه افتادیم.

در نزدیکی شلمچه به یک آبادی رسیدیم. بعد از جستجو مشخص شد که عراقی ها تا این آبادی پیشروی کرده اند.

 

 

 

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده