شهر را دوباره پس خواهیم گرفت
خاطره مقام معظم رهبري از عملیات سوسنگرد سَرِ شب مرحوم اشراقی، داماد امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسید. من گفتم قرار بر این است که عملیات انجام شود و ظاهراً من اظهار تردید کرده بودم که دغدغه دارم ممکن است عملیات انجام نشود و مگر اینکه امام دستور دهد. ایشان رفت با امام تماس گرفت،پیغام داد امام دستور دادند تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود و تیمسار فلاحی هم باید مباشر عملیات باشد.

"… در جلسه شورای دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگیرند، این بچه ها شهید خواهند شد خسارت شهادت بچه ها از خسارت گرفتن شهر بیشتر است. چون ما شهر را دوباره پس خواهیم گرفت، اما بچه ها را به دست نمی آوریم. بنی صدر گفت: من دنبال این قضیه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطیل کردیم که بنی صدر برود دنبال این کار و من دیگر خاطرم جمع شد.

روز شنبه ماندم و صبح یکشنبه رفتم اهواز. از آشفتگی و کلافگی سرهنگ سلیمی و بچه هایی که آنجا بودند، فهمیدیم که هیچ کاری انجام نشده، خیلی اوقاتم تلخ شد. گفتم برویم و کاری بکنیم. در این بین، بنی صدر از دزفول با من تماس گرفت، شاید هم من تماس گرفتم، گفتم چنین وضعی است و بچه ها هیچ کاری نکردند و تو دستوری بده!

او به من گفت :"خوب است شما به ستاد لشکر بروید؛ آنها را نوازشی بکنید و مسئولان لشکر را تشویقشان کنید، من هم از این طرف دستور میدهم، مشغول شوند و کار کنند."

… مرحوم چمران و آقای غرضی رفته بودند منطقه را از نزدیک بازدید کنند.

 ما رفتیم ستاد لشکر 92 . حدود چهار بعد از ظهر بود که آنها برگشتند. البته چمران رفته بود ستاد خودمان، اما آقای غرضی و برخی فرماندهان نظامی بودند. ما بعد از مباحثات و تبادل نظرات زیاد، به طرحی رسیدیم. مشکل عمده ما نیرو بود. لشکرهایمان محدود و به قول لشکری ها منها بودند… هم تجهیزات کم داشت، هم نیرو؛ تجهیزات را می شد فراهم کرد اما نیرو را نه.

گروه رزمی 148، گروه رزمی بود که در بلندی های فولی آباد که مشرف بر شهر اهواز است، مستقر بود (…)

گفتیم این گروه بیاید با یک گروهانی از تیپ 2 لشکر92 (…) محور حمیدیه – سوسنگرد را تا خط تماس طی کنند و آنجا مستقر شوند. بعد تیپ 2 لشکر 92 که قبلاً در دزفول بود و حالا مأمور شده بود به اهواز بیاید، از خط عبور کند؛ یعنی بیاید و از لابلای اینها حمله کند.

بنابراین، تنها نیروی حمله ور مان تیپ 2 لشکر 92 بود. تیپ خوبی بود و فرمانده خوبی هم داشت؛ فرمانده ای که معروف به شجاعت بود. البته نیروهای سپاه، نیروهای نامنظم که مال ستاد چمران بود هم بودند.

(…) ساعت حمله، در اصطلاح ساعت "سین" بود. علی الطلوع 26 آبان ماه بود. ما خوشحال به ستاد خودمان رفتیم و من فوراً چمران را پیدا و توجیهش کردم، خیلی هم خوشحال شد. قرار شد سرهنگ قاسمی که فرمانده لشکر بود، دستور را بنویسد و بفرستد برای ستاد ما…

ما آمدیم آنجا و ساعتی را صحبت کردیم. آن شب، از شب های خاطره انگیز من است.

(…)

تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در اتاق و محکم در می زد که فلانی بلند شو!

گفتم: "چه شده؟!"

گفت: "طرح به هم خورد؛ از دزفول خبر دادند که تیپ 2 لشکر 92 را نیاز داریم و نمی توانیم بدهیم!" یعنی نیروی حمله ور اصلی. من خیلی برآشفته شدم که چرا این کار را می کنند. این به جز اذیت کردن و ضربه زدن کار دیگری نیست. تلفن کردم به فرمانده نیروهای دزفول. تیمسار ظهیرنژاد آنجا بود.

گفتم: "چرا این دستور را دادید؟"

گفت: "دستور آقای بنی صدر است و علت هم این است که این تیپ را برای کار دیگری به اهواز آوردیم و اگر بیاید آنجا منهدم می شود. این تیپ خوبی است و ما از ترس نابودی آن نمی خواهیم آن را وارد عملیات کنیم؛ مگر به امر."

" مگر به امر" یعنی اینکه دستور ویژه ای از طرف فرماندهی بیاید که برو. من گفتم این نمی شود. نخست اینکه چرا منهدم شود، کما اینکه فردا لشکر آمد و منهدم نشد. بعد هم اینکه چه کاری مهم تر از سوسنگرد؟ و اگر این تیپ نیاید، یعنی تعطیل شدن این عملیات و باید بیاید.

قرص و محکم گفتم: "شما به آقای بنی صدر هم بگویید که باید بیاید و دستور را لغو کنید."

(…)

چمران تماس گرفت و عین همین صحبت ها که باید تیپ 2 لشکر 92 بیاید را به بنی صدر گفت. بنی صدر هم قولکی داد. قول داد که دستور دهد تیپ بیاید.

(…)

سَرِ شب مرحوم اشراقی، داماد امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسید. من گفتم قرار بر این است که عملیات انجام شود و ظاهراً من اظهار تردید کرده بودم که دغدغه دارم ممکن است عملیات انجام نشود و مگر اینکه امام دستور دهد. ایشان رفت با امام تماس گرفت،پیغام داد امام دستور دادند تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود و تیمسار فلاحی هم باید مباشر عملیات باشد.

(…)

خیالم راحت بود که کار انجام می شود، ولی باز هم دغدغه داشتیم. بارها شده بود که کار تا لحظات آخر رسیده بود و به دلیلی تعطیل شده بود. صبح زود که از خواب برای نماز بلند شدم، دیدم اوضاع خوب است. ساعت 05:00 صبح تیپ 2 از خط عبور کرده بود. همان زمان که نامه را دریافت کردند، مشغول شدند و پس از دریافت نامه حرکت کرده بودند.

(…)

همیشه می گفتند که خبرها خوب است و پیش بینی می شد ساعت 2:30 ما وارد سوسنگرد شویم. حدود ساعت یک به اهواز برگشتم و می خواستم بیایم تهران. اهواز که رسیدم، خبر دادند که چمران مجروح شده و خیلی نگران شدم. چمران را آوردند.

قضیه از این قرار بود که چمران و دو محافظش مشغول جنگیدن بودند که تنها می مانند و عراقی ها آنها را به رگبار می بندند. چمران بعداً گفت که من، آن روز مثل ماهی می غلتیدم که رگبارها به من نَخُورَد. آدم

قوی بود، در جنگ انفرادی قوی بود.

(…)

چمران مجروح را با یک کامیون عراقی از جنگ می آورند اهواز. ساعت 14:00 بود که رفتم بیمارستان. دیدم که حالش خوب است، اما جراحت رانش نسبتاً کاری است و40-30 روزی هم او را انداخت. او را از اتاق عمل بیرون آوردند و تمام سفارشش این بود که نگذارید حمله از دور بیفتد و هی به من و سرهنگ سلیمی التماس می کرد که نگذارید حمله از دور بیفتد. همین طور هم بود و ساعت 2:30 بچه ها پیروز و مظفر وارد

سوسنگرد شدند…

منبع: مجله صف شماره426 آبان1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده