خلبانی که روی بمب هایش می نوشت«تقدیم به صدام»
«گفتگو با همسر و همرزم سرلشگرشهید سید علی اقبالی دوگاهه» *خانم هاشمی! لطفاً نحو آشنایی و ازدواج خودتان با شهید دوگاهه، به عنوان یکی از اسطوره های نیروی هوایی کشورمان را بیان کنید؟ زمینه آشنایی من با سید علی از طریق شوهر خاله ام که از امرای نیروی هوایی ارتش بود، فراهم شد. من در مجلس عروسی ایشان، سید علی را دیدم و با هم آشنا شدیم. آن زمان16 سال داشتم و محصل بودم. یکی دوسالی طول کشید و من درسم تمام شد و سپس در14 آبان1353 نامزد کردیم.

سید علی در آن زمان در نیروی هوایی، با درجه سروانی خدمت می کرد. معلم خلبان بود و در آذر ماه همان سال برای طی یک دورۀ شش ماهه عازم آمریکا شد. ما در14 مرداد1354 شب نیمه شعبان مراسم ازدواجمان را برگزار کردیم. تا آن زمان او در پایگاه دزفول بود که بعد از ازدواجمان به بوشهر منتقل شد و دو سه سالی هم در بوشهر زندگی کردیم. و بنده بعد از ازدواج تحصیلاتم را ادامه داده و موفق به دریافت مدرک کارشناسی در رشته روانشناسی بالینی شدم.

*آیا از شهید صاحب فرزند شده اید؟

بله؛ در6 مرداد1355 فرزندمان درتهران متولد شد که تولد ایشان هم خیلی جالب بود. در زمان تولد افشین، سید علی در مأموریت بود و قرار بود؛ او برای تولد پسرمان در کنارمان باشد، اما شرایطی پیش آمد که من زود تر به بیمارستان رفتم. بعد از این که سید علی از بستری شدن من در بیمارستان مطلع  شد، از فرمانده اش اجازه گرفت و با یک هواپیما، خیلی سریع خودش را به تهران رساند. سید علی مسیر40 دقیقه ای را در20 دقیقه طی کرده بود و به قول خودش، خلاف پرواز کرده بود. من همیشه به پسرم می گویم که تو تنها بچه ای هستی که پدرش با هواپیمای شخصی به دیدنش آمده است. علی تمام بیمارستان را پر از گل و شیرینی کرده بود.

*پس از پیروزی انقلاب اسلامی، شهید دوگاهه به عنوان کسی که شغل حساسی داشت، در کجا و در چه شرایطی خدمت می کرد؟

ما یک سال بوشهر بودیم و بعد به تبریز رفتیم. علی آن روز ها در مسابقات تیراندازی در آسمان، رتبه اول را به دست آورده بود.  اواخر اقامتمان در تبریز، انقلاب شروع شد و زمزمه های آن به گوش رسید. شهید فکوری، فرمانده سید علی بود و چون او را به خوبی می شناخت و به تخصص و تبحرش اعتقاد داشت، از او خواست که به تهران بیاید.  بنابراین همسرم به ستاد نیروی هوایی منتقل شد.  ما هم به تهران آمدیم. من پنج سال با سید علی زندگی کردم وپس از شهادتش، سخت ترین شرایط زندگی را داشتم؛ نمی دانستم جواب بی قراری های پسرم را چه باید بدهم و به او چه بگویم. افشین و علی عاشق هم بودند، وقتی در خانه بود، همه وقتش را برای من و افشین صرف می کرد. بهترین مرد زندگی بود. علی، همسری نمونه، پدری مهربان برای بچه، دوست خوب و یک رزمنده و خلبان متبحر بود. او در دوران کودکی با استفاده از چوب، هواپیما درست کرده و با آن بازی می کرد. بعد ها که خلبان شد، وقتی از او پرسیدند، عاشق چه هستی؟ می گفت: عاشق هواپیما، همسرم و پسرم. من خیلی دوستش داشتم. او انسانی کامل و همه چی تمام بود.

*شهید دوگاهه تنها یک ماه پس از شروع جنگ تحمیلی به شهادت رسید، آخرین دیدار شما با ایشان چگونه بود؟

یادم هست که فرودگاه تهران بمباران شد و او بالای پشت بام رفت و خیلی سریع پایین آمد وگفت: من باید بروم. افشین پای پدرش را گرفته بود و نمی گذاشت برود. علی گفت من می خواهم بروم برایت ماشین کوچولو بخرم.  اما او می گفت: «نه بابا نرو.»  علی رو به من کرد و گفت: «ناموس ما در خرمشهر زیر پای دشمن است، این به من اجازه نمی دهد که حتی یک لحظه کوتاهی کنم.» آخرین روز دیدار ما31 شهریور1359، ساعت0230 بعد از ظهر بود. علی خدا حافظی کرد و رفت. علی رفت و در اول آبان1359 هواپیمایش را زدند و اسیرش کردند و سرانجام او را به شهادت رساندند. 24ساله بودم که همسرم شهید شد و بعد از او رسالتم تربیت فرزندی شد که از او به یادگار مانده است.

*چگونه از شهادتش با خبر شدید؟

ما نمی دانستیم که او شهید شده یا نه؟ من در برزخ بودم، گاهی خوابش را می دیدم که با لباس پرواز است و هر چه لباسش را می گیرم که بماند، ولی می رود. سه شب پشت سر هم در خواب به یکی از دوستانش گفته بود که به فریده بگویید: من زنده ام! اما برای شماها دیگر برنمی گردم. از او خواسته بود تا نشانه هایی بدهد که فقط من و همسرم می دانستیم. نشانه ها را که داد، خشکم زد، چرا که همه آنها درست بود.

*چه زمانی به شکل رسمی خبر شهادت شهید دوگاهه را به شما اطلاع دادند؟

در سال1361 از صلیب سرخ نامه ای برای نیروی هوایی آمد که تعدادی خلبان ایرانی به شهادت رسیده  و ما دفنشان کرده ایم. سرانجام بعد از پیگیری های ما، سردار باقرزاده قول داد که پیگیری کند و پیکر آنها پیدا شود.

وقتی خلبان های شهید را اوردند، من به کارکنان نیروی هوایی گفتم که باید یک نشانه ای بدهید که من مطمئن شوم آنچه از پیکر علی به من می دهید، خود علی است. لب مرز بودیم که به من گفتند، خانم دوگاهه آیا دست راست علی پلاتین داشت؟ من گفتم بله! علی عاشق فوتبال بود و به همین دلیل در بازی دستش شکسته شد که دستش را گچ گرفت، اما چون بد جوش خورده بود، برای بار دوم که به امریکا رفت، دوباره آنجا دستش را درمان کرد و در دستش پلاتین کار گذاشتند. قرار بود بعد از آمدن از آمریکا، پلاتین را دربیاورد، اما به خواست خدا فرصت انجام این کار نشد. و سرانجام برای من محرز شد که این پیکر از آن علی است. پیکر را که دیدم، جمجمه علی را از وسط بریده بودند. پیکر علی وسایر خلبانان که به وطن برگشت، من گفتم که اینها 22سال در تنهایی و غربت بوده اند و مردم به سراغشان نرفته اند، باید جایی در بهشت زهرا باشند که مردم به راحتی زیارتشان کنند و همین طور هم شد، قطعه50 بهشت زهرا امروز مأمن همسر شهیدم است.

 

 

مصاحبه با امیر سرتیپ دوم خلبان جانباز عباس رمضانی

*امیر، برای شروع لطفاً به بخشی از اقدامات مهم شهید اقبالی دوگاهه در دوران دفاع مقدس اشاره کنید.

در زمان جنگ، خلبانان دلیر ایرانی با سرعت 1000 کیلومتر در ساعت وارد خاک دشمن شدند، بمب هایشان را بر سر دشمن می ریختند و بر می گشتند.  در آن شرایط کسی در آنجا نبود که فیلم برداری و عکس برداری کرده و فتوحات را به تصویر بکشد.

شهید اقبالی دوگاهه یکی از ستون های خیمه در نیروی هوایی بود. در اول مهر1359 که تعداد140 فروند هواپیما در یک ساعت به پرواز درآمدند، شهید سید علی هم جزو آنها بود. من در این پروااز، کابین شمارۀ2 سیدعلی بودم و ایشان کابین شمارۀ یک بودند.  در آن عملیات که به عملیات «کمان99» معروف شد، ما در فرودگاه منتظر بودیم تا اجازه پرواز داه شود. علی زیر هواپیما نشسته بود.  بلند شد و به سمت بمب ها رفت  و با ماژیکی که از جیبش درآورد، روی بمب ها  برای صدام پیامی نوشت.

او نوشت«to saddam»  یعنی «برای صدام» من که تجربۀ زیادی نداشتم، یعنی در جنگ شرکت نکرده بودم، نمی دانستم ایشان چه می خواهد انجام بدهد و چگونه می خواهد با دشمن روبه رو شود؛ در شرایط عادی همه چیز فرق میکند؛ جنگ چیز دیگری است و همه معادلات روزرهای عادی را بر هم می زند.  با این اقدام علی ونوشتن بر روی بمب ها، من خیلی قوت قلب گرفتم واز آرامش او، آرامش گرفتم.

قرار شد؛ یک عبور از روی یک هدف داشته باشیم و بمب هایمان را خالی کنیم و بیاییم، زیرا پدافند دشمن، به محض ورود و حملۀ ما شروع می شد و دفاع می کرد.  او با تبحری که داشت سعی می کرد؛ هدف را در چند نوبت بزند. این یعنی نهایت شجاعت و خطر، زیرا پدافند دشمن هواپیما را مورد هدف قرار می داد. سید علی به من گفت، عباس دوباره می رویم.  ما رفتیم و یک بمب با500 فشنگ را، بر سر دشمن ریختیم.  پادگان را شخم زدیم و برگشتیم.

طفاً از نحوه شهادت سیدعلی اقبالی دوگاهه برایمان بگویید؟!

اقبالی دوگاهه در یکم آبان ماه1359 زمانی که فرماندهی یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-5 را بر عهده داشت، در یک مأموریت برون مرزی، با هدف بمباران یکی از پایگاههای راداری موصل، به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و مشاهده نشدن هدف، بلافاصله برای بمباران هدف ثانویه که پادگان العقره هوایی کرکوک عراق بود، تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده، بر روی هدف ظاهر شده و در پایان این عملیات موفقیت آمیز، رادار راهبردی دشمن پرنده آهنین شهید اقبالی دوگاهه را نشانه رفت و هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفت.  شهید آن را به زحمت به30 کیلومتری شرق موصل نزدیک مرز ایران رسانده بود، اما اقبالی دوگاهه با چتر نجان هواپیما را ترک کرد  و به اسارت دشمن بعثی درآمد.

متأسفانه رژیم بعثی عراق قوانین بین المللی را درباره ایشان رعایت نکرد و به خون خواهی اقدامات علی، یعنی از کار انداختن تلمبه خانه ها و نیروگاه های برق عراق و اجرای طرح های عملیاتی که موجب شده بود صادرات نفت عراق ضربۀ سختی بخورد، او را به طرز فجیحی به شهادت رساند.  صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود و دستور داد پس از دستگیری شهید اقبالی دوگاهه بدنش را به خودرو بسته و پیکر او را دونیمه کردند. نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد. اما پس از22 سال بعثی ها مجبور شدند پیکر شهید را به کشورمان تحویل دهند.

منبع: مجله صف، تیر1394، شماره410، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده