خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(23)
هيچ مادري به فرزندش نميگه خونهاترو ترك بكن. لذا من نگفتم كه جبهه رو ترك كنيد. هر سه پسرش شهيد شدند. مسعود كاركوبزاده در 15 سالگي شهيد شد، خليل در 18 سالگي شهيد شد و جليل در 21 سالگي شهيد شد. مادري با سه شهيد. يك پسر ديگرش هفت سال اسير بوده، پسر پنجميش جانبازه كه هنوز هم در قيد حياته و همراه آن آزاده كنار مادر هستند. دو تا دخترش هم طلبه شدند و از قم رفتند به عنوان مبلغ دارند كار ميكنند.

خانه من هم جبهه بوده[1]

 

قم رفته بود كه دو تا از دخترانش را ثبت نام كند تا در حوزه علميه طلبه بشوند. در حال درگيري ثبت نام دخترانش در حوزه علميه بود كه به او خبر دادند كه بايد برگردي سراغ بقيه بچه‌هات در آبادان، خودش هم خبردار شد كه جنگ شروع شده، خب! دو تا دخترش در قم همراه خودش بودند و يك پسر هشت ساله‌اش، يك پسر 13 ساله و يك پسر 15 ساله و يك پسر 18 ساله هم در آبادان، شوهرش هم با خودش در قم.

 خب! بايد خودش را مي‌رساند به فرزندانش كه در آبادان بودند. پدر مادري بالاي سرشان نبود. بسيار با سختي و مشقت بايد خودش را مي‌رساند  به آبادان، چون درگيري‌هاي روزهاي اوّل جنگ بود. تو اين جابجائي كه مي‌خواست از قم هم كنده بشه و بره به سمت آبادان، دست برقضا به زمين خورد و پاش هم شكست. پاي اين خانم را گچ گرفتند. گفتند خب شما بايد مدتي اينجا استراحت كني. گفت نمي‌تونم.

 يك چند روزي از جنگ گذشته بود كه شنيد دشمن در خرمشهر داره مي‌جنگه براي گرفتن خرمشهر و گلوله‌هاش هم رو آبادان فرو می ریخت. با اين وصف اين مادر و پدر ديگر طاقت نمي‌آوردند كه نروند به شهرشان بالا سر بچه‌هاشون كه كسي بالا سرشان نيست. تعريف مي‌كرد وقتي‌ كه رسيدم به اهواز تازه فهميدم چه خبر هست. بعد رفتن به آبادان بسيار مشكل بود، آن وقت راه را بسته بودند.

دشمن قسمتي از راه را گرفته بود و راه را هم بسته بودند و جلو ماشين‌ها را مي‌گرفتند كه كسي جلو نره. با خواهش و تمنّا فرمانده گردان ارتشی مستقر در محل را راضي كرد كه جيپي در اختيارش بذارن تا سوار جيپ بشه و خودش را برساند به آبادان كه بره به منزلش. خب بگذريم كه چه جوري رفت و خانه را چه جوري ديد و …، ديد از پسرهاش خبري نيست، دانه، دانه سراغشون رو گرفت، اول بچه كوچكش آمد سراغش، پسر 13 ساله، مادر مي‌گفت كه ديگه كوچكي در آن نبود، ديگه بچه‌گي در آن نديدم، تفنگي در دست داشت. هم قد خودش تفنگي در دست داشت. ديگه مسعود من آن مسعود كوچكي نبود كه وقتي آبادان را ترك مي‌كردم مي‌ديدمش، حرف‌هاي مردانه به من مي‌زد.

 بهش گفتم تفنگ را براي چه گرفتي تو دستت؟ گفت براي اينكه از شهر دفاع بكنم. هيچ چيز ديگه‌اي نتونستم بهش بگم. مادر مي‌گفت هيچ چيز ديگه‌اي نتوانستم بهش بگم. گفتم كه خليل كجاست؟ گفت مياد. پسر 15 ساله او هم آمد، گفت چيزي دستش بود، تفنگ نبود. گفتم اين چيه؟ گفت اين آرـ‌پي‌ـ جي یه. گفتم اين‌رو براي چي گرفتي دستت؟ گفت براي اينكه از تو از پدر و از خواهرانم دفاع بكنم.

 سراغ آن يكي‌رو گرفتم، سراغ عبدالجليل را گرفتم. آن‌هم اومد، اسلحه‌اي در دست داشت، جوان 18 ساله بود. گفت سه تا پسر من مسلح شده بودند. هر چي تلاش کردم خود را قانع کنم تا به اينها بگم كه خب ما آمديم به‌خاطر شما، نريد ديگه جبهه و بريم يك جاي امن، راضي نشدم چنین حرفی بزنم.

 ازش سؤال كردم خانم چرا راضي نشدي؟ گفت براي اينكه همان‌جائي كه من در منزلم بودم، جبهه بود. اينها هم گفتند ما مي‌خواهيم در جبهه بجنگيم، خانه من هم جبهه بود، خانه همسايه بغلي‌مون هم جبهه بود، خيابان ما هم جبهه بود، كوچه ما هم جبهه بود. آيا بايد به اينها مي‌گفتم سرزمين و خانه و كاشانه‌تون ‌رو ترك كنيد؟ هيچ مادري به فرزندش نمي‌گه خونه‌ات‌رو ترك بكن. لذا من نگفتم كه جبهه ‌رو ترك كنيد. هر سه پسرش شهيد شدند. مسعود كاركوب‌زاده در 15 سالگي شهيد شد، خليل در 18 سالگي شهيد شد و جليل در 21 سالگي شهيد شد. مادري با سه شهيد. يك پسر ديگرش هفت سال اسير بوده، پسر پنجميش جانبازه كه هنوز هم در قيد حياته و همراه آن آزاده كنار مادر هستند. دو تا دخترش هم طلبه شدند و از قم رفتند به عنوان مبلغ دارند كار مي‌كنند.

 جنگ اين‌طوري شروع شد عزيزان، حالا اين‌هائي‌كه اينجا حضور دارند، 2‌ـ‌3 تاشون هم بيشتر نيستند، استاد مدعو با لباس شخصي. استاد بختياري بزرگوار، استاد صادقي‌گويا، استاد مشيري و فرماندهان شما كه اينجا هستند امير انقلابي متشرع، متواضع، هوشمند، پر‌تلاش، ايثارگر و جانباز فرمانده محترم نيروي زميني، فرمانده كل شما، فرمانده دانشگاه افسري از چهره‌هاي متدين جمهوري اسلامي ايران و ديگراني‌كه اينجا هستند.

اینها همه یادگاران این جنگ و دفاع مقدس هستند که تمامی، زخمهائی بر تن و داغ‌هائی بر سینه و کوله باری از تجربیات خون‌بار جنگ را بردوش دارند که به رایگان در اختیارتان می‌گذارند، بشنوید و دریابید و قدر بدانید و عمل کنید. ان‌شاءالله…

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 


1. بيان خاطره در دانشگاه شهيد ستاري، سال 1385.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده