خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(42)
غسیل الملائکه جبهه ها ستوان شهید «حمید عابدی جبلی» افسر بسیار شجاعی بود. با وجود جثۀ کوچک و ضعیف، روح بزرگی داشت و اصلاً ترس در وجودش راه نداشت. در همۀ عملیات ها سعی می کرد از عراقی ها غنیمت بگیرد. در بستان یک لدر از عراقی ها گرفت که بعد از آن، بیش تر کارهای ما مثل سنگرزدن، ایجاد مواضع و خاکریز و.. را انجام می داد و دیگر نیاز نبود مرتب درخواست کمک کنیم. در عملیات فتح المبین هم یک دستگاه تویوتا و پاترول سفید غنیمت گرفت.

او حتی در زیر آتش سنگین دشمن برای رسیدگی به زخمی ها به ما کمک می کرد و برای انتقال زخمی ها با قایق بادی از جزیرۀ جنوبی مجنون، زحمت زیادی کشید.

هر وقت به او اصرار می کردیم ازدواج کند، می خندید. حتی برای یک لحظه خنده از لبهایش محو نمی شد. سرانجام توصیه ها اثر کرد. هفت روز قبل از شهادتش ازدواج کرد و مرا هم به مراسم ازدواج خود به اصفهان دعوت کرد؛ اما بعد از48 ساعت به سرعت خود را به منطقه رساند.

 یک روز در تاریکی سحر که برای نماز بیدار شده بودیم، او را دیدم که نوار فشنگ و تفنگی در دست دارد و به همراه دو نفر دیگر آمادۀ حرکت است. پرسیدم: «کجا می روید؟»

با لهجۀ شیرین اصفهانی گفت: « به مأموریت شناسایی می رویم و تا هوا روشن نشده، برمی گردیم.»

وقتی داشت می رفت، از دور به عقب چرخید و با همان لبخند شیرین همیشگی، دستی تکان داد و گفت: « چای را درست کن، ما را هم حلال کن. ان شاءالله برمی گردیم.»

هنوز کتری روی آتش بود و قل قل می کرد که صدای رگبار و انفجار گلوله های توپ شروع شد. نگران شدم؛ با بی سیم تماس گرفتم. بلافاصله گفتند که آمبولانس بیاید. حرکت کردم. حمید عابدی با سرباز همراهش نزدیک خاکریز خوابیده بود و هنوز همان لبخند را بر لب داشت.

وقتی نزدیک خاکریز رسیده بودند،عراقی ها متوجه شده و آنها را زیر رگبار و آتش خمپاره گرفته بودند؛ ترکش سینه اش را شکافته بود.

چون تازه داماد بود، بچه ها پلاکاردی تهیه کردند و روی آن نوشتند: « شهادت حنظلۀ غسیل الملائکۀ جبهه ها، شهید سروان حمید عابدی مبارک باد.»

و آن را بالای سنگرش نصب کردند.

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده