پسرم از جنگ متنفر باش (12)
دو فروند میگ عراقی در ارتفاع پایین از دور به طرف تأسیسات پتروشیمی پرواز می کردند. خیلی سریع موشک را روی شانه ام قرار دادم. چشمانم را بستم. نجوا کنان به خالق یکتا گفتم: پروردگارا! کمک کن تا انتقام حمید را بگیرم. حداقل در عید قربان به من عیدی بده و سپس نفس را در سینه حبس کردم. به محض این که هواپیماها به بالای سرم رسیدند، یکی از آن ها را نشاه گرفتم. موشکِ آتشین، فضای آسمان بندر امام را شکافت و به سوی هواپیما حمله ور شد.

پسرم از جنگ متنفر باش (بخش چهار)

ناوسروان حمید بزی

با خبر شدیم مهناوی ابراهیم احمدی که از ناحیه ی پا زخمی شده بود، سینه خیز به طرف ماهشهر رفته است. او در بین راه با خودرویی که قصد آمدن به آبادان را داشته روبرو شده و راننده، ابراهیم احمدی را به بیمارستان ماهشهر رسانده و مسدود بودن جاده ی آبادان – ماهشهر را به همه خبر داد. ما نیز از طریق رودخانه ی بهمن شیر با هواناوِ نیروی دریایی به بندر امام و سپس به بوشهر مراجعت کردیم.

گردان یکم تکاوران اقدام به آموزش سربازان منقضی خدمت سال 1356 کرد. در آن موقع دوره ی آموزش با توپ 23 میلی متری را طی کردم.

روز شماری های من طولی نکشید که مجدداً به جبهه ی جنوب اعزام شدیم.

من دوره ی موشک سهند را دیده بودم، بنابراین برای پدافند و حفاظت از پتروشیمی بندر امام خمینی یک تیم سه نفره تشکیل دادیم.

به یاد دارم عید قربان سال 1359 بود که پیکر هم دوره ام مهناوی یکم تکاور حمید صابری را آوردند. حمید، بچه مشهد مقدس و نمونه ی کامل از مبارزی وطن دوست بود. سال های سال با هم، هم اتاقی بودیم. او در جبهه، شکارچی موفق تانک بود.

مرگ خیلی ها را دیده بودم. از نزدیکان تا همرزمانم، از جمله پدرم که در نیمه ی اول همان سال فوت کرده بود، اما جسد خونین حمید آن قدر صبر و قرار از من ربوده بود که بی وقفه می گریستم.

فردای آن روز وقتی موشک سهند را در دست گرفتم، عزم ام را جزم کردم که تلافی این واقعه، آیا می توانم ضربه ای به دشمن وارد کنم؟

معمولاً هواپیماهای عراقی به بندر امام حملات زیادی داشتند، که بعضی مواقع منجر به بمباران می شد و خیلی از مواقع هم با پدافندِ به موقع دلاوران نیروی هوایی و نیروی دریایی متواری می شدند.

مقر ما در میان محیطی باز، بدون سنگر و استتار بود. اصولاً ماهیت موشک سهند این بود که در چنین شرایطی پدافند کند. تنها رو به تأسیسات پتروشیمی نشستم و به شهید صابری فکر می کردم. در سکوتی که ایجاد شده بود، ناگهان حس کردم پشت سرم هواپیمایی در حال پرواز است. برگشتم و آسمان را نگریستم. درست می دیدم، دو فروند میگ عراقی در ارتفاع پایین از دور به طرف تأسیسات پتروشیمی پرواز می کردند.

خیلی سریع موشک را روی شانه ام قرار دادم. چشمانم را بستم. نجوا کنان به خالق یکتا گفتم: پروردگارا! کمک کن تا انتقام حمید را بگیرم. حداقل در عید قربان به من عیدی بده و سپس نفس را در سینه حبس کردم. به محض این که هواپیماها به بالای سرم رسیدند، یکی از آن ها را نشاه گرفتم. موشکِ آتشین، فضای آسمان بندر امام را شکافت و به سوی هواپیما حمله ور شد.

هواپیما قبل از رسیدن به محوطه ی پتروشیمی مورد اصابت موشک قرار گرفت. خلبان فرصت پریدن را به دست نیاورد و با بمب های خود به درک واصل شد. هواپیمای دیگر نیز با پدافند به موقع از آسمان ایران متواری شد.

سهند را با وجودی که از شلیک داغ بود، بوسه ای زدم. بر خاک افتادم و به شکرانه ی این پیروزی، زمین مقدس ایران را بوسیدم.

آن روز خبر انهدام هواپیمای جنگی عراق از طریق رادیو و تلویزیون به گوش همه رسید. از این بابت یک سال ارشدیت نصیب من شد که هنوز این افتخار را متعلق به شهید صابری میدانم؛ هر چند او الان جایگاهی رفیع دارد و من…

چند روز پس از این واقعه، قطعات متلاشی شده ی هواپیما را در پتروشیمی به نمایش گذاشتند.

در ماه های اول سال 1360 بود که به منظور به کارگیری هر چه بیشتر نیروهای آموزش دیده، ما را در قالب گروه رزمی تکاوران دریایی به محور آبادان – ماهشهر فرستادند.

مدت شش ماه در این محور مستقر شدیم و تحرکات دشمن را زیر نظر قرار دادیم و حفاظت بخشی از جاده را بر عهده گرفتیم.

آن شب، عراقی ها به خیال این که ایرانی ها در شب عید، قصد حمله دارند، پیش دستی کرده و منطقه را زیر آتش گسترده قرار دادند.

در آن هیاهوی آتش بازی، عید را بدون شیرینی و آجیل سپری کردیم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده