خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(41)
سرباز هاکوپیان گفت: «من می دانم که شهید خواهم شد؛ پس مرا همین جا زمین بگذارید و بروید؛ فقط یک آر.پی.جی به من بدهید تا مدتی جلوی تانک های عراقی را بگیرم و شما بتوانید از روخانه عبور کنید.» من گفتم: «امکان ندارد! به هر صورت که شده، تو را به عقب می بریم.»

شهادت سرباز مسیحی

در تاریخ21/4/1367 در منطقۀ فکه، در محاصرۀ تانک های عراقی قرار گرفتیم. می خواستیم خودمان را به رودخانۀ دویرج رسانده و از آن عبور کنیم. اگر می توانستیم این کار را بکنیم، از تهاجم تانک های دشمن درامان می ماندیم. گذشتن از رودخانه برایمان خیلی حیاتی بود.

 سربازی مسیحی به نام «هراند هاکوپیان» داشتم که به علت اصابت ترکش، هر دو پایش از زانو قطع شده بود.  او را روی پتو گذاشته و حمل کردیم.

سرباز هاکوپیان گفت: «من می دانم که شهید خواهم شد؛ پس مرا همین جا زمین بگذارید و بروید؛ فقط یک آر.پی.جی به من بدهید تا مدتی جلوی تانک های عراقی را بگیرم و شما بتوانید از روخانه عبور کنید.»

من گفتم: «امکان ندارد! به هر صورت که شده، تو را به عقب می بریم.»

ولی این سرباز فداکار مسیحی محافظت کرد و گفت: « ببینید، شما برای دین خود می جنگید و اگر کشته شوید، شهید هستید. من هم برای کشورم می جنگم. جان من هیچ ارزشی ندارد و نجات کشور مهم تر از جان من است.»

بالاخره ما را مجبور کرد او را روی زمین بگذاریم. با دو پای قطع شده، همان جا ماند و در حالت دراز کش، اولین تانک دشمن را با آر.پی.جی منهدم کرد.

وقتی تانک آتش گرفت، دشمن ترسید و همگی متوقف شدند؛ همین تعلل دشمن باعث شد که من و45سرباز، فرصت عبور از رودخانه را پیدا کنیم و اسیر نشویم. ولی سرباز هراند هاکوپیان با رشادت و شهامت در آنجا به شهادت رسید و تا امروز هم پیکرش به دست نیامده است.

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده