پسرم از جنگ متنفر باش (11)
پسرم از جنگ متنفر باش (بخش سوم) ناوسروان حمید بزی تاریخ نگاران واقعی دفاع مقدس خواهند نوشت که مردم و نیروهای ارتش در خرمشهر چگونه پای در میدان دلدادگی ایران عزیز گذاشتند و تمامی معادلات تحلیل گران نظامی دنیا را به هم ریختند. خبر می آوردند که عراق در جبهه ی دیگر، مینی بوس حامل خانواده ها را ربوده اند و ...

خون مان به جوش آمده بود. ماشه ی تفنگ را بی اختیار می کشیدم و فریاد می زدم: از کشورم بیرون بروید، خرمشهر شهر من است.

توصیف روز های مقاومت در خرمشهر دشوار است. خرمشهر با حجم گسترده ی آتشِ دشمنِ بعثی رفته رفته به تلِ خاکی تبدیل می شد. روز و شبِ خرمشهر با صدای انفجار خمپاره، کاتیوشا و ناله های گاه و بی گاه همرزمان مان سپری می شد.

قوای ما رو به تحلیل رفته بود. تعدادی شهید و مجروح شده بودند. تا حالا کسی را که خیلی دوست داری، تا حالا برادرت یا خواهرت را در خون غوطه ور دیده ای؟ دیوانه کننده است.

دست مان خالی بود. تا کی می توانستیم مقاومت کنیم؟ شب ها به جای دیدن آسمان قشنگِ پر از ستاره خرمشهر، فقط گلوله های آتشین بود که دیده می شد؛ گلوله هایی که شهر را به جهنمی تبدیل کرده بوود. روزها با عملیات چریکی و شب ها با شبیخون به مقاومت ادامه می دادیم.

شهید منهاوییکم تکاور محمد رحمتی هنرمندانه با موشک ناو، برجک تانک دشمن را هدف قرار می داد. کسی او را نمی دید و فقط صدای انفجار مهیب تانک دشمن ما را خوشحال می کرد و بارقه ی امیدی را در دل مان روشن می نمود. همان لحظه فهمیدم رحمتی شجاعانه به قلب دشمن زده و تانکی را منهدم کرده است.

یادش بخیر محمدرضا مرادی سرگروهبان گروهان بود. او با دقت عمل، تانک های زیادی را منهدم کرد و در همان نبرد (شلمچه) بر اثر اصابت تیر مستقیم تانک شهید شد. بچه های خمپاره انداز که نقش بسزایی در پشتیبانی ما داشتند و حسابی ما را پوشش می دادند، عراقی ها را کلافه کرده بودند. منطقه گورستان تانک ها و ادوات زرهی دشمن شده بود. مواقعی هم هلی کوپتر های هوانیروز به کمک مان می شتافتند.

در این مقاومتِ جانانه توانستیم دشمن را روزها و هفته ها پشت دیوار خرمشهر نگه داریم، اما دیگر ضعیف شده بودیم و از طرفی کمبود مهمات و از بین رفتن تعدادی ادوات جنگی – که از اول هم کم بودند – باعث شد دشمن وارد شهر شود.

شدیدترین درگیری در گمرک خرمشهر بود. ما و مردم دیگر کاری نمی توانستیم انجام دهیم، لذا به جنگ تن به تن روی آوردیم.

گمرک خرمشهر، صحنه ی عجیبی بود. نمی دانم با وجودی که در این درگیری تن به تن و کوچه به کوچه، عراقی ها را سالم نمی گذاشتیم، از کجا این نیروهای ذخیره وارد خرمشهر شدند.

مردم، دلاورانه مقاومت کردند و حماسه آفریدند. واقعاً خرمشهر خونین شهر شده بود. بالاخره دشمن با اتکاء به هواپیماها و تجهیزات پیشرفته و اطلاعات دریافتی از ستون پنجم، توانست بخش عمده ی شهر را تصرف کند.

مقابل مسجد جامع ایستادم و گفتم: خرمشهر، ما باز می گردیم.

ترک خاک مقدس وطن بسیار دشوار است. نمی دانم این لحظات را چگونه توصیف کنم. نه! قادر نیستم.

بازماندگان این حماسه ماندگار به آبادان فرا خوانده شدند. می بایست برای تجدید قوا به بوشهر مراجعت می کردیم. در آن موقع نیروهای سپاه پاسداران و بخشی از لشکر 77 خراسان با انسجام بیشتری حضوری گسترده در منطقه پیدا کردند.

شب خسته، کوفته و غمگین با چندین خودرو از آبادان به طرف ماهشهر حرکت کردیم. هفت یا هشت کیلومتر از آبادان دور نشده بودیم که خودروها متوقف شدند.

عراقی ها به قصد محاصره ی آبادان، تازه وارد محور آبادان – ماهشهر شده بودند و ما اطلاعی نداشتیم. غافلگیر شدیم و در کمین نیرو های بعثی افتادیم.

شب هنگام در آن تاریکی، درگیری آغاز شد. مهناوی رحمتی که راننده ی جیپ 106م م بود، پشتِ فرمان به شهادت رسید.

مهناوی تکاور محمود جعفری توانست دو نفر از عراقی ها را از پای در آورد.

ما با استفاده از تاریکی شب با پای پیاده راهِ پیموده را به طرف آبادان بازگشتیم.

 

 

 

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده