خلبانان(14)
اطلاعات سروان زكياني در اين حال من با يك حركت، دست او را كه پنهان ميكرد، جلو كشيدم و متوجه شدم كه كف دست او سوراخ است و اين سوراخ آن قدر بزرگ بود كه از وسط آن زمين ديده ميشد. بلافاصله بدون آنكه به حرف او اعتنايي كنم، دست او را پانسمان كرديم و او را با زور و خواهش و تمنا به بيمارستان فرستاديم. پس ازآن، تيم آر.پي. جي را سوار بالگرد كرديم و به منطقه مورد نظر برديم.

خبر دادند كه محل تانك هاي عراقي شناسايي شده و از ما خواستند تعدادي آر. پي. جي. زن را با بالگرد 214 به آن منطقه ببريم. به دنبال كسي مي‌گشتيم كه محل را ديده و مي‌تواند ما را راهنمايي‌كند. گروهباني جلو آمد و درحالي كه دستش را پشت سر پنهان مي‌كرد گفت: من آن محل را بلدم. من از آن حركت  او مشكوك شدم و خواستم ببينم كه در دستش چه دارد، لذا در حالي كه از او سؤال مي‌كردم از كجا بلدي به او نزديك شدم.
او درجواب گفت: من چند ساعت پيش آنجا بودم.
   در اين حال من با يك حركت، دست او را كه پنهان مي‌كرد، جلو كشيدم و متوجه شدم كه كف دست او سوراخ است و اين سوراخ آن قدر بزرگ بود كه از وسط آن زمين ديده مي‌شد. بلافاصله بدون آنكه به حرف او اعتنايي كنم، دست او را پانسمان كرديم و او را با زور و خواهش و تمنا به بيمارستان فرستاديم. پس ازآن، تيم آر.پي. جي را سوار بالگرد كرديم و به منطقه مورد نظر برديم.
   نيروهاي آر. پي. جي زن تعداد زيادي از تانك هاي دشمن را هدف قراردادند. عصر به سراغ آنها رفته و آنها را بازگردانديم و چون پروازي نداشتيم، تصميم گرفتم سري به بيمارستان بزنم و احوال آن سرگروهبان را بپرسم.  چند بسته كمپوت از هداياي مردمي را برداشتم و به بيمارستان رفتم.
   سرگروهبان با ديدن من ناراحتي خود را اظهار كرد و گفت: تو باعث شدي من از فيض شكار تانك ها محروم بمانم.  من درجواب به ايشان شرح عمليات موفقيت آميز آر.پي. جي زنها را گفتم و در نهايت از او سؤال كردم:
   ـ چرا اين همه اصرار داشتي كه به منطقه بروي؟ گفت:
-ما چهار نفر بوديم كه با يك پيكان شخصي به محل استقرار عراقي ها رفتيم و با گلوله‌هاي آر.پي. جي به جان آنها افتاديم. وقتي گلوله‌هايمان تمام شد، مصمم به بازگشت شديم كه عراقي ها به ما هجوم آوردند و دو نفر از ما را شهيد كردند و گلوله‌اي هم به دست من اصابت كرد. من براي آنكه موقعيت عراقي ها را به نيروهاي خودي اعلام كنم، به آنجا رفتم و با فرمانده آن منطقه صحبت كردم . ايشان دستور دادند كه يك تيم آر،پي، جي7 به منطقه اعزام بشود. مي‌خواستم خودم همراه آنها باشم و انتقام خون دوستانم را از آنها بگيرم، ولي شما با اعزام من به بيمارستان مانع كار من شديد.
   با شنيدن اين مطلب، تازه فهميدم كه خبر اعزام تيم از كجا سرچشمه گرفته است، لذا از او پرسيدم: پس تو بودي كه خبر محل اختفاي تانك هاي عراقي را دادي؟ و او درجواب گفت: بله و من به او گفتم: نگران نباش‌! همرزمان تو انتقام آن دوستانت را كه به دست نيروهاي عراقي به شهادت رسيدند، گرفتند و ما در اين عمليات موفقيت را مديون و مرهون اطلاعات تو هستيم كه باعث شد تعداد زيادي از تانك هاي عراقي را منهدم كنيم.
   سپس كمپوتهايي را كه آورده بودم به او دادم و رويش را بوسيدم و به اصطلاح دل او را به دست آوردم. و به يگان خود برگشتم.

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده