خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(40)
ما با ولایت زنده ایم دهم اردیبهشت1361، چند روزی از شروع عملیات بیت المقدس گذشته بود. رزمندگان اسلام سنگرهای عراقی را فتح کرده و خودشان را تا جادۀ اهواز-خرمشهر رسانده بودند. رادیو مارش پیروزی می نواخت و همۀ کشور غرق شادی بود. آرزو می کردیم در مراحل بعد بتوانیم خرمشهر را آزاد کنیم.

در خط مقدم جبهه، نبرد سنگینی بین رزمندگان و نیروهای بعثی جریان داشت. دشمن با همۀ توان مشغول پاتک بود و تلاش می کرد مناطق از دست رفته را پس بگیرد. رزمندگان که پس از مدت ها موفق شده بودند بخش هایی از میهن را از چنگال دشمن بعثی آزاد کنند، با همۀ توان مقاومت می کردند. جالب این جا بود که روی خاکریز، همۀ رزمندگان، ارتشی، سپاهی، بسیجی و جهادگر در کنار هم بودند و تصویر زیبایی از اتحاد و هم دلی را به نمایش گذاشته بودند.
نیروهای اسلام یکی پس از دیگری به خون خویش می غلتیدند و ایثار و فداکاری را به اوج رسانده بودند.
دشمن با تانک های  72-t و توپخانه و خمپاره، مواضع ما را زیر آتش شدید گرفته بود. تمام خاکریز زیر آتش دشمن بود و دود به هوا بلند شده بود و مرتب مجروح می دادیم.
مجروحان را برداشته و بعد از انجام کمک های اولیه، به سرعت به عقب تخلیه می کردم. گاهی هم پیکر شهدا را همراه با زخمی ها به عقب می بردیم.
در یکی از پاتک های سنگین، گلولۀ دشمن در کنار ما به زمین خورد و چند نفر به خاک و خون غلتیدند. من هم به زمین افتادم و خاک زیادی به سرو رویم ریخته شد. وقتی بلند شدم، دیدم صدای ناله می آید.
اولین نفری که دیدم، ستوان سوم «عبدالله احمد دخت» رئیس رکن سوم گردان بود که ترکش به قلبش خورده و شهید شده بود.  هیچ وقت او را بدون لبخند ندیده بودم و هنوز هم لبخند بر لبش بود. اهل شیراز بود. هیچ یک از رزمندهایی که با او در طول جنگ خدمت کرده بودند، به یاد ندارند از او غیبت شنیده باشند. این افسر شجاع و دلاور برای شناسایی، تا اعماق قلب دشمن نفوذ، و با دقت وضعیت آنها را گزارش می کرد و حتی آنها را روی کالک های عملیات می کشید.
دومین نفر، بسیجی جوانی بود که به شدت زخمی شده بود و از همه جای بدنش خون مانند فواره بیرون می زد. به گلویش هم ترکشی خورده بود که در اثر آن، قدرت تکلم را از دست داده بود. دیدم با دست های خون آلود به جیب روی سینه اش اشاره می کند و می خواهد دکمۀ آن را باز کند، ولی نمی تواند.
آهسته دکمه را باز کردم.  با خود گفتم شاید عکس پدر و مادر یا برادر و خواهرش در جیبش است که می خواهد در آخرین لحظه، آنها را ببیند و یا شاید وصیت نامه یا امانتی دارد که می خواهد به من بدهد تا به خانواده اش برسانم؛ چون مواردی مانند آن زیاد داشتیم…
چشم هایش به طور کامل بسته و خون آلود بود. داخل جیب بلوزش دو چیز بود؛ اول، یک قرآن کوچک که در جیب همۀ رزمندگان بود. آن را بیرون آوردم و به دستش دادم؛ با زحمت دست زخمی دیگرش را هم بالا آورد و با احترام آن را گرفت و به لب هایش نزدیک کرد. آن را بوسید و روی چشم هایش گذاشت.
دومین چیز، عکس حضرت امام خمینی(ره) بود که با سلیقه پرس کرده بود تا از بین نرود. آن را نیز گرفت و بوسید و روی قلبش گذاشت. پشت عکس، مصرع شعری نوشته بود که خوب به یادم مانده است:
اگر تیر مسلسل ها شکافد سینۀ ما را
نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله
او با ترکش هایی که به سینه، صورت و گردنش خورده بود و زمزمه ای که زیر لب داشت و سلامی که به سرور شهیدان و ارباب بی کفن حضرت سید الشهدا می فرستاد، به شهادت رسید.
سلام بر آن بدن های قطعه قطعه و سلام بر آن خون های پاک و ارواح مطهر که در عمل شعار خود را اثبات کردند که:
ما با ولایت زنده ایم
تا زنده ایم رزمنده ایم
منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده