پسرم از جنگ متنفر باش (10)
تاب و تحمل ماندن را نداشتم. فوراً به عملیات منطقه مراجعه کردیم و خواستار اعزام به جبهه خرمشهر شدیم. به همراه بهمن صباغی از اردنانس منطقه – که وظیفه آنان تهیه و نگهداری مهمات بود – تعدادی موشک ضد تانک را تحویل گرفته و با یک کامیون مهمات، راه طولانی بوشهر- خرمشهر را در پیش گرفتیم. آن زمان، جاده ها خراب بودند؛ مخصوصا جاده ی گناوه- دیلم. پشت کامیون کنار مهمات نشستم. لحظه شماری می کردم تا بتوانم بر دشمن یورش ببرم.

 

 

پسرم از جنگ متنفر باش (بخش دوم)

ناوسروان حمید بزی

 

کم کم در محافل خصوصی در مسجد جامع عطار زیر نظر حاج آقا سید مصطفی حسینی فعالیت های ضد رژیم را تشدید کردیم و تا پیروزی انقاب اسلامی همراه و هم دوش مردم بوشهر تظاهرات کردیم.

با پیروزی انقلاب اسلامی به دستور حجت الاسلام حسینی گروه ضربت را در بوشهر تشکیل دادیم. سپس کاخ جوانان را اشغال کردیم و در آن مستقر شدیم و کنترل شهر آشوب زده بوشهر که فاقد امنیت بود را با کمک گروهی از مردم در دست گرفتیم. اماکن مهمی از قبیل شهربانی، فرودگاه و پلیس راه را سر و سامان دادیم. در همین اوضاع و احوال بود که برخی ضد انقلابیون دست به اقدامات خرابکارانه زدند که تحت تعقیب و گریز و مواجهه با آنان، تکاور صادقی – که مسئول پلیس راه بوشهر بود –  مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

پس از مدتی، شهربانی توانست با اندک پرسنلی که داشت کنترل شهر را در دست بگیرد و آرامش و امنیت نسبی را برقرار کند. سر خوش از پیروزی انقلاب اسلامی بودیم که دشمنان در صدد تخریب انقلاب بر آمدند و در خرمشهر خواستار تجزیه شدند.

گروهک های خرابکار که عمدتاً عرب های دست نشانده اجانب بودند، اوضاع کشور را برای یک جنگ داخلی مساعد دیدند و با ایجاد نا آرامی هایی خواستار انتزاع خوزستان شدند. گروه ضربتِ گردان یکم تکاوران بوشهر – که تجربه خوبی در برقراری آرامش در بوشهر کسب کرده بود – به دستور تیمسار مدنی فرمانده وقت نیروی دریائی و استاندار خوزستان به خرمشهر اعزام شدند.

در آن جا نیز گروه ضربت، کار خود را شروع کرد و در مدت زمانی اندک در سرکوبی تجزیه طلبان اقدامات مؤثری انجام داد. در این درگیری ها مهناوی یکم جمال پیرجماعت، یکی از هم دوره ای هایم با تفنگ شکاری از ناحیه صورت به شدت مجروح شد.

پس از تأمین آرامش در خرمشهر، مجدداً به بوشهر بازگشتیم. به دستور امام خمینی (ره)، نظامیانی که پادگان ها را ترک کرده بودند، خود را معرفی کردند. گردان یکم تکاور با پشت سر گذاشتن اتفاقات یاد شده، رفته رفته شکل اولیه خود را باز می یافت که کردستان نیز صحنه ی درگیری های مسلحانه شد. در سرکوبی تجزیه طلبان کومله تعدادی از تکاوران شرکت کردند. در این درگیری ها یکی از هم دوره ای هایم به نام جمشید پرندآور و ناوبانیکم احمد محرابی که در آن زمان فرماندهی آموزشگاه افسری منجیل را بر عهده داشت، برای حفظ کیان انقلاب اسلامی شهید شدند.

پسرم! می بایست وقایع مهمی را که در زندگی ما انسان ها اتفاق می افتد، مورد بررسی و کنکاش قرار دهیم. همیشه در این فکر بودم که پیکر ایرانِ عزیز تا کی مورد هجوم واقع می شود؟

 در سال 1359 دوره موشک ضد هوایی سهند را در مرکز توپخانه اصفهان گذراندم. حاضر بودم برای آرامش و امنیتِ کشور، جانم را فدا کنم. قلبم آن چنان می تپید که ضربانش را در خواب و بیداری می شنیدم.

پایان دوره، مصادف با آغاز جنگ عراق علیه ایران شد. با اخبار و اطلاعاتی که از تحرکات  عراق در خرمشهر قبل از جنگ به دست مان رسید، بیشتر آماده می شدیم تا این بار، دشمن خارجی را سر جایش بنشانیم.

بدون استفاده از تعطیلی پایان دوره، سریعاً خود را به فرمانده گردان تکاوران در بوشهر معرفی کردم، اما کمی دیر شده بود. سایت تکاوران از پرسنل گردان خالی بود، آن ها را به خرمشهر اعزام کرده بودند.

تاب و تحمل ماندن را نداشتم. فوراً به عملیات منطقه مراجعه کردیم و خواستار اعزام به جبهه خرمشهر شدیم. به همراه بهمن صباغی از اردنانس منطقه – که وظیفه آنان تهیه و نگهداری مهمات بود – تعدادی موشک ضد تانک را تحویل گرفته و با یک کامیون مهمات، راه طولانی بوشهر- خرمشهر را در پیش گرفتیم.

آن زمان، جاده ها خراب بودند؛ مخصوصا جاده ی گناوه- دیلم. پشت کامیون کنار مهمات نشستم. لحظه شماری می کردم تا بتوانم بر دشمن یورش ببرم.

نزدیکی های صبح بود که به آبادان رسیدیم و به باشگاه گلستان – که به مقر تکاوران تبدیل شده بود – رفتیم. به راحتی می توانستی اوضاع نابسامان را دریابی. مرد و زن و کودک با هر وسیله ای که ممکن بود از خرمشهر و آبادان خارج می شدند. عراقی ها آبادان را به توپ بسته بودند. گفته می شد که بچه ها در خرمشهر  روز های سختی را می گذرانند.

دلم می خواست با همه ی قوا به طرف دشمن یورش ببرم و فریاد بزنم: بگذارید ایران رویِ خوش ببیند.

عراق با تمام نیرو، مدت ها در پی ایجاد تنش در خوزستان بود و برای رسیدن به تهران خواب شومی دیده بود.

ما مانده بودیم با بخشی از یک گردان و تعدادی از مردم بومی که تا حالا اسلحه به دست نگرفته بودند. پرسنل دژبان نیروی دریای مستقر در آبادان و خرمشهر نیز به کمک ما شتافتند. می بایست با ارتشی مکانیزه مجهز به توپخانه، قدرت مخوف زرهی با پشتیبانی هوایی و با طرح و نقشه ی قبلی مقابله کنیم.

می پرسی چگونه توانستیم بدون حمایت توپخانه و پوشش هوایی به مصاف دشمن برویم، اما ما رفتیم و جانانه جنگیدیم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده