پسرم از جنگ متنفر باش (9)
این مرحله از آموزش تکاوری در تمام دنیا زبانزد است؛ چیزی شبیه رسیدن به جایگاه سیمرغ. داوطلبان در این مرحله می بایست آمادگی جسمانی فوق العاده ای داشته باشند که من به دلیل علاقه شدید، آمادگی جسمانی و همچنین فرا گرفتن دوره های مقدماتی به اتفاق 35 نفر دیگر موفق به دریافت کلاه سبز شدیم و به قله قاف رسیدیم. در دوره ی 24تکاوری، نفر برتر شدم که طی مراسمی خاص با حضور فرماندهان، رسماً کلاهِ سبز را بر سر گذاشتم.

 

پسرم از جنگ متنفر باش (بخش اول)

ناوسروان حمید بزی

 

پسرم!

آن سال های دور، آن سال های خشک، آن سال هایی که خورشید تا نزدیکی سقف خانه ی ما پایین آمده بود را به یاد ندارم. فقط می دانم اعضای خانواده ی من مثل خیلی های دیگر که از قحطی و خشکسالی زابل فرار کرده بودند، خود را به ترکمن صحرا رساندند. راه پیمودن به سمت مکانی که خورشید مهربان تر باشد، خیلی سخت است.

پدر برای این که بتواند زندگی راحتی را فراهم کند، روستای وکیلی را در پانزده کیلومتری گرگان انتخاب کرد.

من در این روستا به دنیا آمدم. نه پدرم سواد داشت و نه مادرم. آنان فقط آیاتی از قرآن و نیز احادیثی را که در ذهن و قلب شان بود، مدام در گوشم زمزمه می کردند.

هنوز سرود جوانه و آواز باران را نشنیده بودم، هنوز خواندنِ بابا آب داد، بابا نان داد را شروع نکرده بودم که مادر و پدرم از هم جدا شدند.

این اتفاق در شش سالگی من روی داد. خواهرم دو سال از من بزرگ تر بود و ما همچنان در اتاق کاهگلی روستای وکیلی زندگی می کردیم.

پدرم پیر و از کار افتاده بود و قادر به تأمین هزینه ی تحصیلم نبود. از این رو تصمیم گرفت؛ مرا به پزشکی به نام دبیر که در بهداری طبابت می کرد، بسپارد. همسرش تنها در بهشهر زندگی می کرد. من توانستم دوره ی ایتدایی را در دبستان آیت الله نبوی نزد همسر آقای دکتر به پایان برسانم.

سال اول راهنمایی بودم که دکتر دبیر بازنشسته شد و به بهشهر آمد. او پیر و بد خُلق بود و بهانه جویی های زیادی می کرد.

تحمل این رفتار را نداشتم. از طرفی دلم هوای خانواده ام را کرده بود؛ هفت سال بود که از دیدن آن ها محروم بودم. بالاخره تصمیم جدی گرفتم و از بهشهر گریختم. با آدرسی که از دوران کودکی در ذهن داشتم به گرگان رفتم و پرسان پرسان خانواده ام را پیدا گردم.

در آن سال ها برای ادامه ی تحصیل مجبور بودم تابستان ها را و حتی جمعه ها را در مزارع پنبه کار کنم. روز های سختی را پشت سر گذاشتم و با هر مشقتی بود، سه سال دوره راهنمایی را در مدرسه ی ابوریحان بیرونی در سال 1356 به اتمام رساندم.

برای خودم مردی شده بودم و در پی کار و تلاش بیشتر برای گذراندن دوره ی دبیرستان بودم که روزی اطلاعیه ای توجه ام را جلب کرد. در آن اطلاعیه نوشته شده بود: به نیروی دریایی بپیوندید و دنیا را سیاحت کنید.

خواندن آن اطلاعیه و سپس تصمیم به استخدام در نیروی دریایی مرا به دنیای دیگری کشاند.

***

تعداد ثبت نام کنندگان به چند اتوبوس می رسید. در تاریخی معین از سوی نمایندگی نیروی دریایی واقع در ساری جهت معاینات پزشکی و شرکت در آزمون به تهران اعزام شدیم. خوشبختانه در همه ی آزمون ها قبول شدم. سپس می بایست به حسن رود در نزدیکی بندر انزلی می رفتیم.

اواخر شهریور1356 بود که خود را در محیطی نظامی یافتم. تازه فهمیدم که پادگان چگونه جایی است. شب را با پتویی که به ما تحویل داده بودند در پادگان حسن رود سپری کردیم. فردای آن روز باران می بارید. چند نفر با لباس جنگلی و کلاه سبز – که کاملاً از دیگران متمایز بودند – نظرم را جلب کردند. بالاخره پس از صحبت های آنان و پخش فیلم هایی برای داوطلبان که مربوط به دوره های تکاوری بود، احساس کردم علاقه ی ویژه ای در من به وجود آمده است؛ بنابراین با تمام توان، تلاش کردم تا جزء نفرات اول انتخابی برای آموزش کلاه سبز باشم.

داوطلبان را به مرکز آموزش تکاوران دریایی در منجیل منتقل کردند. پادگان شکل خاصی داشت. ساختمان ها از سنگ ساخته شده بود و شکل آن ها با دیگر مکان ها تفاوت داشت. تکاوران کلاه سبز با لباس های جنگلی و پوتین با مچ پیچ و آستین های بالا زده، ابهت خاصی را به پادگان داده بودند.

آموزش های مقدماتی – که بیشتر تئوری بود – آغاز شد. با پشت سر گذاشتن این دوره ها و قبولی در امتحانات، وارد مرحله ی اخذ کلاه سبز شدیم.

این مرحله از آموزش تکاوری در تمام دنیا زبانزد است؛ چیزی شبیه رسیدن به جایگاه سیمرغ.

داوطلبان در این مرحله می بایست آمادگی جسمانی فوق العاده ای داشته باشند که من به دلیل علاقه شدید، آمادگی جسمانی و همچنین فرا گرفتن دوره های مقدماتی به اتفاق 35 نفر دیگر موفق به دریافت کلاه سبز شدیم و به قله قاف رسیدیم. در دوره ی 24تکاوری، نفر برتر شدم که طی مراسمی خاص با حضور فرماندهان، رسماً کلاهِ سبز را بر سر گذاشتم.

برای آمادگی بیشتر، دوره های سلاح سنگین 106م م و موشک ضد تانک ناو را با موفقیت طی کردم.

بعد از گذشت یک سال – یعنی شهریور1357 – امریه ی مرا برای گردان یکم تکاوران در بوشهر امضاء کردند. من با درجه ی مهناوی دومی در گروهان پشتیبانی رزمی گردان در بوشهر مشغول انجام وظیفه شدم. دوران نوجوانی را در شمال کشور بر کرانه ی دریای خزر و دوران جوانی را بر کراه ی خلیج فارس گذراندم و برای پاسداری از میهن، لباس مقدس نظامی بر تن کردم. بیش از دو ماه نگذشته بود که انقلاب اسلامی در بوشهر به اوج خود رسید. برنامه های رژه ی چهارم و نهم آبان در تهران لغو شد. جنب و جوش خاصی در بین پرسنل به وجود آمده بود. هر روز که می گذشت تظاهرات علیه رژیم شاه بیشتر می شد. ما که با مردم بوشهر بیشتر آشنا شده بودیم، در راهپیمایی ها شرکت می کردیم. وقتی آنها ما در کنار خود می دیدند با خوشحالی از ما استقبال می کردند و حتی در شعار هایشان می گفتند: برادر ارتشی، تو نور چشم مایی.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده