خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(38)
فردا شهید می شوم گفت؛ باور نمی کنید، نکنید! من غسل شهادت کردم و فردا به شهادت می رسم! گفتیم: اولاً فردا عملیات نیست. ثانیاً تو خلبان بالگرد رسکیو(بالگرد امداد) هستی؛ یعنی بالگرد214 که در عملیات شرکت ندارد و فقط در صورت بروز سانحه به کمک ما می شتابد. گفت؛ نه تنها شهید می شوم، بلکه سر من هم از تن جدا می شود.

شهید سرلشگر خلبان «سید حسن سجادی نیاکی» از خلبانان شجاع و دلاور هوانیروز بود که شهادت خود را از قبل به همکارانش خبر داده بود. آنچه در پی می آید، نحوۀ شهادت آن عزیز فداکار به نقل از کمک خلبان وی، سرهنگ جانباز «سیف الله اشرفی» است:

«یک شب در منطقۀ عملیات در محل کمپ هوانیروز، دیدیم شهید سید حسن سجادی نیاکی حوله ای روی سرش انداخته است. ما سر به سرش گذاشتیم و با او شوخی کردیم.

گفت؛ باور نمی کنید، نکنید! من غسل شهادت کردم و فردا به شهادت می رسم!

گفتیم: اولاً فردا عملیات نیست. ثانیاً تو خلبان بالگرد رسکیو(بالگرد امداد) هستی؛ یعنی بالگرد214 که در عملیات شرکت ندارد و فقط در صورت بروز سانحه به کمک ما می شتابد.

گفت؛ نه تنها شهید می شوم، بلکه سر من هم از تن جدا می شود.

 ما بیش تر تعجب کردیم که عجب حرفی می زند! هم از شهادتش خبر می دهد، و هم نوع شهادتش را می گوید. آن شب حال عجیبی داشت؛ ولی ما متوجه نبودیم. تا صبح به راز و نیازی عاشقانه پرداخت که همه اش با اشک و سوز همراه بود.

صبح روز بعد در منطقۀ سوسنگرد، عملیاتی علیه عراقی ها آغاز شد. صدای شلیک گلوله و غرش توپخانه ها قطع نمی شد. تانک ها تیراندازی می کردند. بوی دود و باروت همه جا را فرا گرفته بود. از هوانیروز تقاضای آتش پشتیبانی شد. نوبت حماسه آفرینی خلبانان هوانیروز رسید.  خلبانان فداکار که همیشه آمادۀ عملیات بودند، دوان دوان به سمت بالگرد های کبری دویده و با سرعت به سمت سوسنگرد پرواز کردند.

دشمن بعثی آخرین تلاش های خود را برای شکستن مقاومت دلایرانۀ نیروهای جان بر کف اسلام انجام داد. بالگرد ها با شیرجه و هدف گیری دلاورانه، آتش خود را روی تانک های عراق گشوده و آنها را زیر رگبار گلوله و موشک قرار داده بودند. دشمن مذبوحانه سعی می کرد مقاومت نماید؛ اما دیگر فایده ای نداشت. بالگرد ها بدون توجه به حجم آتش انبوهی که به سمت آنها شلیک می شد، مشغول تارومار نمودن دشمن شدند.

ناگهان گلوله های ضد هوایی دشمن به یکی از بالگردهای کبری خورد.  بالگرد به سختی خود را به عقب کشید و فرود آمد. خلبان و کمک خلبان به شدت زخمی شده بودند. فرمانده تیم با بی سیم درخواست کمک کرد. ما که با بالگرد رسکیو مشغول پرواز بودیم، به سرعت خود را به محل رساندیم. تیربارها و ضد هوایی های دشمن، مرتب کار می کردند. سرهنگ سید حسن سجادی نیاکی به من گفت: « دارم محل سانحه را می بینم. باید سریع به کمک برویم.»

 دور زدیم و با سرعت به سمت آنجا پرواز کردیم. نزدیک محل سانحه، ارتفاع را کم و تلاش کردیم در میان آتش و دود فرود بیاییم که ناگهان بالگرد تکان شدیدی خورد.

مورد اصابت قرار گرفته بودیم. شیشه های جلو به طور کامل شکسته، و دماغۀ جلوی بالگرد جدا شده و تنها کمربند هایی که به صندلی خلبان بسته بود، ما را ثابت نگه داشته بود.

 دیدم کنترل از دستم خارج شده است. مرتب سجادی را صدا می زدم؛ اما جوابی نمی شنیدم. به خودم نگاه کردم؛ غرق خون بودم. به هر زحمتی بود، تلاش کردم بالگرد را کنترل کنم؛ پرندۀ آهنین به چپ و راست می رفت و نافرمانی می کرد؛ کنترلش دشوار بود. با آخرین رمق، محکم دسته های فرمان را گرفتم و کمی عقب تر اسکی های بالگرد به سختی به زمین رسید و فرود آمد.

رزمندگان به سمت ما دویدند. آتش از بالگرد بلند بود.  مرا از میان آهن پاره ها بیرون کشیده و روی دست گرفتند. آهسته نگاهی به جایگاه استاد پرواز خود، خلبان سید حسن سجادی نیاکی انداختم. جایش خالی بود. رزمندگان قامت رشید و اندام ورزیدۀ یار همیشگی و همرزم ما را از کابین خلبان بیرون آورده و می خواستند آهسته روی زمین بگذارند.

همه یاحسین می گفتند. دقت کردم. به ناگاه دیدم بدن،  بدون سراست و خون از رگ های بریدۀ او بر زمین می ریزد. به یک باره یاد سخنان شب قبل سید حسن افتادم. خدای من! پس سر او کجاست؟ معلوم شد با گلولۀ مستقیمی که تانک دشمن به سمت بالگرد ما شلیک کرده است، سر شهید سجاد نیاکی از بدنش جدا شده است.

دوستان همان طور که داشتند آتش بالگرد را خاموش می کردند، اشک های خود را نیز پاک می کردند و همه با هم دم گرفته بودند؛ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ. اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه؛

سلام بر آن بدن های پاره پاره و سلام بر آن رگ های بریده و قطع شده و…

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده