پسرم از جنگ متنفر باش (8)
دیگر از هیچ نمی هراسم ناوباندوم حمید زنگنه، (عملیات شهید صفری)، 16آبان ماه 1359 گلوگاه دشمن در خلیج فارس، سکو های البکر و الامیه بود. شاید این اولین شناسایی و طرح عملیات پس از شروعِ جنگ بوده است. نیروی دریایی با هدف خنثی کردن هر گونه تحرکی در خلیج فارس و انهدام مهمترین تأسیسات نفتی دشمن در صدد بر آمد تا سکو های نفتی عراق که محل تجمع نیروها و صادرات نفت بود را نابود سازد.

گمان می کنم ساعت پنج بعد از ظهر بود که تکاوران عملیات ویژه منطقه دوم دریایی بوشهر با یک فروند یدک کش و لنج به ما ملحق شدند. آنان حامل مواد منفجره بودند. فرمانده پس از گفت و گویی کوتاه مسیر و جزئیات عملیات را با تکاوران مرور کرد. از قبل ما تحرکات دشمن را در منطقه زیر نظر داشتیم.

همه چیز برای یک عملیات موفقیت آمیز، آماده بود. ناوچه ی همیشه قهرمان پیکان پیش تر از همه به سمت سکوی البکر حرکت کرد. تا حالا تجربه ی حضور در عملیات جنگی را نداشتم. حقیقتاً ترس وجودم را گرفته بود. دهانم از وحشت خشک شده بود. از خدا خواستم کمک کند تا در این عملیات، فردی مؤثر باشم.

تقریباً سه ساعت گذشت. وارد منطقه ی عملیاتی شدیم. به دستور ناخدا همتی فرمانده ناوچه ی پیکان کلیه سیستم های راداری و مخابراتی را برای گمراه کردن دشمن و کاهش شنود، خاموش کردیم. این عملیات از چند روز قبل با پاکسازی منطقه شروع شده بود، در همین زمان خبر رسید یدک کش حامل تکاوران و مواد منفجره و تجهیزات آنها به علت جریان شدید آب و بلندی دکل نمی توانند به سکو های نفتی البکر و الامیه پهلو بگیرند که با این وضعیت عملیات با شکست روبرو می شد، ولی ناخدا همتی مثل همیشه ضمن گرفتن گرفتن آمادگی کارکنان ناوچه داوطلب دریافت تیم عملیات ویژه و تجهیزات مربوطه شد.

این عمل بخاطر حجم مواد منفجره و حجم مهمات همراه ناوچه، خطر و ریسک بالایی بود، ولی به هر نحو عملیات می بایست انجام می پذیرفت. بنابراین ما در کمترین زمان ممکن تیم تکاوران و تجهیزات را تحویل گرفتیم و در ابتدا به سمت سکوی البکر حرکت کردیم. پس از پهلو گرفتن با شرایط دشوار تعدادی از شیر مردانِ تکاور با مهمات و مواد منفجره به روی سکو رفتند. سپس به سمت سکوی الامیه که در چند مایلی مان بود، رفتیم.

تعدادی دیگر از تکاوران نیز در این سکو پیاده شدند و مشغول کار گذاشتن مواد منفجره و ایجاد مدار های آتش گردیدند.

ناوچه ی پیکان برای گشت زنی در منطقه از سکو جدا شد. پس از ساعتی رادارها و سیستم مخابراتی را روشن کردیم. دشمن از حضور ما مطلع شده بود و در صدد مقابله بر آمد. حدود ساعت10 شب بود که توسط بچه های اتاق عملیات، سه هدف سطحی از کانال خور عبدالله به سمت سکوها گزارش داده شد.

آژیر محل جنگ در ناوچه نواخته شد. همه آماده ی عملیات شدند. جالب بود هر وقت در چنین شرایطی قرار می گرفتیم فرمانده ی ناوچه عملیات را از طریق بلندگو برای همه تشریح می کرد. هنوز طنین و قدرت صدایش در گوشم است. ناخدا همتی وضعیت عملیات را توضیح داد و گفت: با یاری خدا برای میهن می جنگیم.

پرسنل در محل  از پیش تعیین شده موضع گرفتند. توپ سینه برای شلیک روشن شد. سیستم کنترل آتش موشک به حالت آماده قرار گرفت. من هم که در محل چشمی توپ بودم، با قلبی آکنده از امید به خدا برای به ذلت در آوردن دشمن با چشمانی باز انجام وظیفه می کردم.

کم کم به اهدافمان نزدیک می شدیم. دندان هایم را به هم فشردم. ناوچه های عراقی زیر آتش توپ 76م م ناوچه ی پیکان قرار گرفتند. ما به سمت هر سه هدف، آتش گشودیم. هر چه نگاه کردم که آنان عکس العملی نشان دهند، چیزی ندیدم.

افسر عملیات ناوچه از من سؤال کرد که آیا چیزی دیده می شود؟

جواب دادم: ناوچه ای در حال تیر اندازی هوایی است.

بلافاصله گفتند: با توپ پاشنه، خط آتشی را روی هدف می ریزیم. شما هر چه دیدید گزارش بدهید.

احساس غرور می کردم. بالاخره ترسی که گلویم را می فشرد، رهایم کرده بود. شلیک ها پیاپی بود و هر شلیک دقیقاً به هدف می خورد. کاربر رادار به افسر عملیات اطلاع داد که یک هدف روی سطح آب ثابت مانده است و دو هدف دیگر در حال فرار مشاهده می شوند. فرمانده از بلندگو اعلام کرد، کارکنان مستقر روی عرشه آمادگی پرتاب موشک هارپون را داشته باشند.

موشک که از سیستم پیشرفته ای برخوردار بود روی هدف قفل شد و زوزه کشان به دنبال دشمن به  پرواز در آمد. پس از چند دقیقه هدف دوم نیز از صفحه ی رادار محو و غرق شد.

نا خدا همتی دستور داد تا به سمت هدف اول که ثابت مامده بود، برویم. وقتی به محل رسیدیم، قسمت هایی از ناوچه ی عراقی از نوع اوزا دچار حریق شده بود. نمی توانستیم عراقی ها را در آن موقعیت نجات بدهیم، مجبور بودیم که برای اتمام عملیات به سکو های البکر و الامیه برگردیم.

ناوچه ی پیکان در خواست مهمات، آب و غذا کرد، تا تجدید قوا کند. هوا روشن شده بود. نیروی هوایی با اعزام هواپیماهای جنگی ما را پوشش دادند.

ناوچه ی پیکان اول به سکوی البکر و سپس الامیه پهلو گرفت تا تکاورانی که کارشان تمام شده است به جز دو نفر از فیوزگذاران را سوار کند.

پس از ساعتی بالگرد بر فراز سکوها به پرواز در آمد. تکاوران، مدارهای جهنمی آتش را یکی پس از دیگری روشن کردند و خود را به بالگرد رساندند. طولی نکشید صدای انفجار و دود سیاهی آسمان را فرا گرفت و قسمت های مختلف سکوها پی در پی منهدم می شد. همه خوشحال بودند. حالا دیگر از هیج نمی هراسم.

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده