خاطرات امیر سرتیپ ناصر آراسته(18)
به او گفتم جناب سرهنگ! بايد براي من بگويي چرا اين قدر سجده طولاني داشتي؟ و نماز شب را شروع نكرده اين قدر گريه ميكردي؟ گفت: آقا برو بگير استراحت كن يا برو نماز بخوان. دست از سر ما بردار. آنقدر اصرار كردم تا اشك بر گونهاش نشست. گفت: امروز ديدي اين پيرمرد با من چه كرد. من تاكنون فكر ميكردم كه در مملكت خودم و در مملكت اسلامي ايران، مديون مردم خودمان و انقلاب اسلامي هستم.

گريه من استغفار به درگاه حضرت حق بود[1]

 

گريه من استغفار به درگاه حضرت حق بود

خيلي از شما شايد از من شنيده باشيد: شهيد بزرگوار صياد‌شيرازي فرمانده نيروي زميني بود، فكر مي‌كنم در سال 1364، كه به عنوان مشاور نظامي مقام معظم رهبري ايشان را در سفر به سوریه، الجزایر، لیبی همراهي مي‌كردم (حضرت آقا آن موقع رئيس جمهور بودند). من هم در خدمت فرمانده نيروي زميني ارتش، سرهنگ صياد شيرازي بودم، رفتيم به آن سه کشور. مذاكرات و كارهاي سياسي انجام شد تا جايي كه شهيد صياد شيرازي باید در خدمت رياست محترم جمهوري وقت مي‌بود. بعد از جلسه از ايشان پرسيدند آقا! من در مذاكرات فردا مسئوليت و كار خاصي ندارم؟ ايشان در پاسخ فرمودند خير.

 بلافاصله براي ملاقات با ژنرال طلاس وزير دفاع وقت سوريه برنامه ريزي كرد. بد نيست  این را بگويم که ایشان بسيار علاقه‌مند به حضرت امام(ره) بودند، به طوري كه بهترين هديه زندگي‌اش را يك تخته قاليچه‌اي مي‌دانست كه مردم اصفهان تصوير حضرت امام(ره) را روي قاليچه با ابريشم بافته بودند و به وی هديه كرده بودند، با شوق آن هديه را نشانمان دادند.

 ژنرال طلاس ابیاتی از حافظ و مولوي را به فارسي حفظ كرده بود و براي ما مي‌خواند، البته نه به فارسي روان. كتابي هم درخصوص امام خميني(ره) نوشته بود به نام«قبس النّور من الامام» يعني شعله‌اي از نور امام. شهيد صياد شيرازي و من رفتيم به منزل ايشان. شهيد صياد شيرازي به ژنرال طلاس گفتند كه من مي‌خواهم بروم جنوب لبنان.

ژنرال طلاس گفت نه! آنجا امن نيست. رژيم صهيونيستي مرتب به آنجا حمله مي‌كند و ديوار صوتي مي‌شكند. الان هم مي‌داند شما در سوريه هستيد و من حاضر نيستم شما را كه ميهمان آقاي حافظ اسد هستيد، ببرم آنجا و خداي ناخواسته آسيبي ببينيد. از شهيد صياد اصرار و از ايشان امتناع و مي‌گفت: چنين چيزي امكان ندارد. بعد برگشت به صياد گفت كه شما دو سه روزي آمديد در سوريه و دمشق، اينجا تفريح كنيد و حالا كه در جنگ نيستيد، بگذايد يك دو سه روزي درآسايش باشيد. برويد زيارت.

شهيد صياد گفت: زيارت رفتيم.

ژنرال طلاس دوباره گفت: برويد بگرديد، سوغاتي تهيه كنيد. من هم سفارش مي‌كنم؛ شما را به جاهاي ديدني ببرند.

صياد گفت: همرزمان من، فرزندان سرباز من و بچه‌هاي بسيج و همرزمانم در سپاه پاسداران و ساير نيروهاي مسلح همه در جنگ هستند و من بنا به اوامر امام و رئيس جمهورم به اين سفر آمده‌ام و الان هم كار سياسي من تمام شده است. به قول شما بايد بگرديم و برويم تفريح يا اينكه برگرديم كشورمان. در حالي كه كشور من هم در حال جنگ است، چگونه تفریح کنم؟! اگر همين حالا خداوند عمر مرا به پايان ببرد و جان مرا بگيرد و از اين دنيا ببرد، بگويم در حال انجام دادن چه كاري بودم؟ زماني كه دوستان و فرزندان من مي‌جنگند، بگويم من در حال تفريح در دمشق بودم. پاسخي براي خدا ندارم. حالا كه نمي‌توانم در آنجا بجنگم، و امروز و فردا هم مأموریت و کار موظفی ندارم. دوست دارم كه بين رزمندگان شما حضور پيدا كنم، تا اگر لحظه‌اي ديگر در اين دنيا نبودم، لحظه مرگ پاسخي براي حضرت حق داشته باشم.

ژنرال طلاس گفت: نمي‌گذارم شما به جنوب لبنان برويد ولي با اصرار شما نظرم این است که برويد به بعلبك كه يك اردوگاه آموزشي در آنجا هست. سپاه پاسداران شما در آنجا حضور دارند و در حال آموزش رزمندگان مسلمان هستند. برويد آنجا را بازديد كنيد و تجربياتتان را به آنان منتقل كنيد.

صياد پذيرفت، يك تيپ ورزيده به عنوان تأمين مسير و يك گروهان هم براي حفاظت ما انتخاب كردند. من هم در كنار ايشان راه افتادم و رفتيم. يك سرتيپ سوريه‌اي هم همراه ما بود، و آنها را راهنمايي مي‌كرد. قرار شد به بعلبك برویم. وقتي مي‌خواستيم حركت كنيم، شهيد صياد شيرازي سرتيپ سوريه‌اي را خواست و گفت طوري برنامه‌ريزي كنيد كه هر وقت، وقت نماز شد، ما در يكي از مساجد و یا در منزل یک شهید بتوانيم نماز اوّل وقت را به‌جا بياوريم.

سرتيپ سوري هم برنامه را رديف كرد. ما براي نماز صبح رسيديم به منزل كسي كه خانواده‌اش پنج شهيد داده بود؛ از شيعيان اطراف بعلبك، پيرمردي بود كه قبلاً با او هماهنگ كرده  بودند، رفتيم آنجا.

در آنجا از ما استقبال كردند. نماز را در آنجا خوانديم و برايمان صبحانه پيش‌بيني كرده بودند. نان، كره و پنير محلي. هنگام صرف صبحانه توجه اين پيرمرد مداوم به شهيد صياد بود؛ طوري كه براي من كه در كنار صياد نشسته بودم، خوردن صبحانه مشكل شده بود. ديدم اين پيرمرد چشم از ما برنمي‌دارد.

بعد از صبحانه شهيد صياد به او گفت پدر! سؤالي داريد؟ كاري داريد؟ چيزي مي‌خواهيد بگوئید؟ گفت نه! گفت: چون متوجه من هستيد فكر كردم امري داريد. در پاسخ گفت: من فكر مي‌كنم دارم خواب مي‌بينم. چون هر‌چه به شما نگاه مي‌كنم، امام را مي‌بينم – منظورش حضرت امام خميني(ره) بود- پيش خودم مي‌گويم اين امام نيست، اين سرهنگ صياد شيرازي است. باز پلك مي‌زنم و به شما نگاه مي‌كنم، دوباره تصوير امام را مي‌بينم. من به جاي صياد شيرازي، امام را دارم مي‌بينم. از منزل كه خواستيم بياييم بيرون، پیرمرد دستي كشيد روي پوتين شهيد صياد شيرازي و خاك آن را به صورتش ماليد و كف دست خودش را بوسيد.

شهيد صياد خيلي منقلب شد و به اين پيرمرد گفت: چرا اين كار را با من مي‌كنيد. دست اين پيرمرد را گرفت و با اصرار و تلاش آن را بوسيد. آنگاه به او گفت: تو خودت وارث پنج شهيد هستي، چرا اين كار را با من كرديد، حرف پدر شهيد در بعلبك در پاسخ صیاد اين بود؛ نه مي‌توانم و نه لايق هستم كه بيايم دست و پاي امام را ببوسم. مي‌خواهم وقتي رفتيد ايران به امام بگوييد كه اگر لايق نبودم و نتوانستم بيايم، ولي پاي سربازت را بوسيدم. شهيد صياد شيرازي هم‌ بار ديگر دست ايشان را بوسيد و حركت كرديم.

 يك سفرطولاني بود آن هم با خودروي لندور. ايشان هم اذيت شد. چون هنوز جراحت‌هايش به طور كامل بهبود نيافته بود و اذيتش مي‌كرد. برگشتيم آن جايي كه بايد استقرار پيدا مي‌كرديم. من و شهيد صياد در همان مكاني كه ميهمان بوديم سوئيتي داشتيم و با هم هم‌اتاق بوديم. پاسي از شب گذشته بود، بايد مي‌خوابيديم. وضو گرفتيم و دو ركعت نماز خوانديم و من اجازه گرفتم و خوابيدم. ديدم ايشان هم رفت سر نماز خواندن.

يك ساعتي را خوابيدم و بعد بيدار شدم، ديدم هنوز مشغول نماز هستند. البته هنوز وقت نماز شب نشده بود. ساعت حدود يك بعد از نيمه شب بود. ايشان همواره يك ساعت قبل از اذان صبح از خواب برمي‌خاست و نماز شبش را مي‌خواند. دوباره يك چرتي زدم و بيدار شدم، باز ديدم كه در حال عبادت است. از جاي برخاسته و خواستم از او بپرسم كه چه كار مي‌كني، چرا استراحت نكردي؟ ديدم به سجده رفت و به شدت گريه مي‌كرد. وقتي گريه‌اش تمام شد، سريع رفتم روبه‌رويش يعني پشت به قبله نشستم. مي‌دانستم هر وقت چيزي از او بپرسم، درسي ياد مي‌گيرم. حالا اگر عمل نكنم اين ديگر اشكال من است.

به او گفتم جناب سرهنگ! بايد براي من بگويي چرا اين قدر سجده طولاني داشتي؟ و نماز شب را شروع نكرده اين قدر گريه مي‌كردي؟ گفت: آقا برو بگير استراحت كن يا برو نماز بخوان. دست از سر ما بردار. آن‌قدر اصرار كردم تا اشك بر گونه‌اش نشست. گفت: امروز ديدي اين پيرمرد با من چه كرد. من تاكنون فكر مي‌كردم كه در مملكت خودم و در مملكت اسلامي ايران، مديون مردم خودمان و انقلاب اسلامي هستم. امروز فهميدم كه من نه تنها مديون مردم خودم هستم، بلكه هر جايي در اين دنيا مظلومي است، شيعه‌اي است، مسلماني است، من به او مديون هستم. هر جا كسي عليه ظلم مي‌جنگد، من بايد حضور پيدا كنم. من به او مديون هستم. هر مظلومي كه دارد مي‌جنگد، من به او مديون هستم. گريه من استغفار به درگاه حضرت حق بود.

اين گفت‌وگويي بود كه بين من و شهيد صياد كه فقط خدا گواه آن است، رد و بدل شد. گفت گريه‌ام از اين است كه من در كشور خودم در ايران قادر به انجام تكاليفم آن طوري كه مقبول ذات خداوند باشد، نيستم. چگونه مي‌توانم همه جاي دنيا كه ديگر مي‌دانم مديون هستم، انجام وظيفه كنم. من كه قادر نيستم هر جايي كه جنگي هست، حضور پيدا كنم و هر جايي كه مظلومي هست، دينم را به او ادا كنم. چاره‌اي غير از استغفار به درگاه خدا ندارم. كار من امشب استغفار بود كه خدايا مرا ببخش. من از انجام وظيفه‌ام در جمهوري اسلامي عاجزم،  چگونه مي‌توانم در جاهاي ديگر دينم را ادا كنم. اين قصور و عجز مرا در اداي تكليفم در قبال مظلومين و محرومين دنيا عفو فرما.

 

منبع: نردبان طنابی، آراسته، ناصر،1388، ایران سبز، تهران

 


[1] . بيان خاطره در دانشگاه شهيد ستاري، سال 1387.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده