پسرم از جنگ متنفر باش (7)
وقتی زخمی ها از هواپیمای نظامی پیاده شدند، مردم به کمک آمبولانس و حتی خودرو های شخصی آنان را به مراکز درمانی منتقل کردند. اکبر را در اتاقی مشرف به سالن اصلی بیمارستان بود، جای دادند. طولی نکشید که مردم با کشیدن سیم تلفن منزلشان، امکان ارتباط با خانواده های رزمندگان را بر قرار کردند. آنان هر کمکی که از دستشان بر می آمد انجام دادند.

اکبر

علی اکبر برزگر

اکبر با ساکی که مدام به این دست و آن دست می دهد به کندی قدم بر می دارد. مسافت زیادی را تا ترمینال طی کرده است، پای راستش می لنگد. عرق پیشانی را با آستینش خشک می کند. روی سکویی می نشیند. دکمه ی بالایی پیراهن آبی رنگش را باز می کند تا بازدمی را به تن خسته اش در غروب دم کرده آبادان بدمد.

از وقتی که جنگ تمام شده، این اولین باری است که به این جا می آید.

آبادان و خرمشهر برای او خاطرات تلخ و شیرینی را به همراه دارد. با آرامش قدم زدن در شهر، او را به یاد هم رزمانش می اندازد که برای این موهبت چه جانفشانی هایی کرده اند.

***

وقتی اکبر نیمه جان بود، از خرمشهر – محل درگیری با عراقی ها – مثل خزنده ای، خود را کشان کشان به عقب رساند. از فرط گرسنگی و تشنگی، نای باز کردن چشمانش را نداشت. با سر و صورتی خون آلود و پایی که اصلاً احساسش را نمی کرد، شب را در میان جاده خرمشهر – آبادان بیهوش شد.

***

حالا دیگر درد پایش را حس می کرد. صدای ناله ای به گوش می رسد. به آهستگی چشمان بی رمقش را باز می کند. همه جا پر از سفیدی است. گمان می کند کالبدش از جان تهی شده است. اما دردِ پایش او را از این فکر منصرف می کند. احساس سوزشی در دستانش او را به یاد اولین گلوله ای که به پایش اصابت کرد، می اندازد. کسی نزدیک گوشش نجوا کنان می گوید: امروز بهتری؟ صدایم را می شنوی؟ اکبر، اکبر، جواب بده.

در همین حین، صدای افتادن و شکستن چیزی او را به عملیات می کشاند.

***

 

خرمشهر یک پارچه دود و آتش بود. صدای انفجار و چرخ تانک های عراقی فضای شهر را پر کرده بود. مردم که در حمله ای نابرابر، به دفاع از شهر می پرداختند، با نیرو های اندک نظامی به جنگ تن به تن با دشمن مقابله کردند. مهمات و سلاح به اندازه کافی نبود، اما رزمندگان تا آخرین نفس مبارزه کردند.  اکبر در این گیر و دار مرتب با مرکز تماس می گرفت و در خواست نیروی کمکی می کرد. ناگهان اصابت گلوله ی تانک در نزدیکی سنگر که آخرین سنگر دفاع بود، اکبر را به حالت بیهوشی برد. در همین حین صدای بی سیم شنیده شد، که می گفت: اکبر، اکبر، مهدی… اکبر جواب بده.

اکبر، مهدی… صدای مبهم مهدی از بی سیم با پارازیت و خش خش به گوش می رسید.

اکبر! صدایم را می شنوی، بیشتر مقاومت کنید. به زودی بقیه نیرو های تکاور می رسند. اما خیلی دیر شده بود. اکبر نای جواب را نداشت. در آن وضعیت شاسی بی سیم را مرتب قطع و وصل می کرد تا به مهدی بفهماند همه شهید شده اند و خرمشهر سقوط کرده است.

***

اکبر، اکبر! تو در بیمارستانی و ما هم پزشک هستیم. عملیات تمام شده است. چشمانت را باز کن. اکبر که هنوز در حال و هوای عملیات است، مرتب می گوید: مهدی، مهدی! همه بچه ها شهید شده اند، باید نیروی کمکی بفرستید. تکاوران، مهمات می خواهند. گریه های بلند او، بقیه زخمی ها را به دور تختش جمع کرد. هر کس اسمش را می گفت: ناو استوار رضایی، مهناوی قبادی، ناوی طوفانی و سپس داریوش یزدانی گفت: بلند شو تکاور، من هستم داریوش.

پرستار به آرامی باندِ دور چشمانش را باز کرد. اکبر به سختی توانست پلک هایش را باز کند. یکی روی ویلچر، آن یکی با عصا، دیگری سر و صورت باند پیچ شده و داریوش نیز سالم، به دور تختش حلقه زدند. با خوشحالی دستانش را باز کرد. همرزمان، او را در آغوش کشیدند. اکبر با صدای بریده گفت: این جا کجاست؟

محمود رضایی جواب داد: ما الان در بیمارستان صحرایی هستیم.

اکبر با گریه گفت: پس خرمشهر چه شد؟ و سپس بی اختیار ملحفه را روی صورتش کشید و در حالی که به هق هق افتاده بود، ادامه داد: باید خرمشهر را آزاد کنیم. اکبر بیهوش شد. پس از چند روز تمامی زخمی ها را از بیمارستان صحرایی به یکی از بیمارستان های مشهد اعزام کردند.

وقتی زخمی ها از هواپیمای نظامی پیاده شدند، مردم به کمک آمبولانس و حتی خودرو های شخصی آنان را به مراکز درمانی منتقل کردند. اکبر را در اتاقی مشرف به سالن اصلی بیمارستان بود، جای دادند. طولی نکشید که مردم با کشیدن سیم تلفن منزلشان، امکان ارتباط با خانواده های رزمندگان را بر قرار کردند. آنان هر کمکی که از دستشان بر می آمد انجام دادند.

پس از بهبودی نسبی، همه ی زخمی ها را در نیمه شبی به صحن مطهر " امام هشتم (ع)" بردند. اکبر هم مثل بقیه با لباس بیمارستان به زیارت رفت. زائرین به احترام رزمندگان صحن اصلی مرقد را خالی کردند و با سلام و صلوات آنان را برای یک زیارت مخصوص دعوت نمودند. زیارت تا سحرگاه در مرقد حضرت امام رضا (ع) برای اکبر و دیگران خاطره ای گرانبها و دل انگیز بود.

***

آبادان – مشهد، کسی جا نمونه، آبادان – مشهد، جا نمونی مسافر مشهد، آقای اکبر…

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده