خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی(36)
آقای دکتر جلالوند با این وسایل، عمل جراحی روی پای من را شروع کرد. ابتدا با تیغ ریش تراشی مقدار زیادی از عفونت ها و چرک های اطراف زخم پای من را تراشید، تا حدی که به گوشت های سالم رسید. اصلاً بی هوشی و این حرف ها در کار نبود و من و همۀ مجروحانی که به این ترتیب عمل می شدند، باید تحمل می کردند.

پایم را با انبردست جراحی کردند!

بهمن ماه سال1361 در عملیات والفجر مقدماتی در گردان حبیب ابن مظاهر لشگر حضرت رسول تیپ سلمان بودم. در جریان حمله، مورد اصابت تیربار عراقی قرار گرفتم، تیرها از پایین پای چپ تا بالای ران چپ و کمرم اصابت کرد. به زمین افتادم و بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم، حس کردم پایم قطع شده؛ چون هر چه دست می کشیدم، فکر می کردم پا ندارم.

به علت شدت جراحت و درد پا مدام بی هوش می شدم و به هوش می آمدم. تا این که دیدم نیروهای عراقی دارند به طرف من می آیند. یک آیفا آمد. عراقی ها اول جنازه های خودشان را پشت ماشین انداختند و بعد من و آقای امینی از بچه های سپاه کرج را روی جنازه ها پرت کردند. شروع کردم این آیۀ قرآن را خواندن؛

« إِذَا سَأَلَک عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ. » (بقره؛186)

نمی دانم چند بار این آیه را خواندم، تا آیفا رسید به قرارگاهی که ماهر عبدالرشید آنجا بود. من را انداختند روی زمین. بعد از چند دقیقه یک افسر بعثی خشن همراه یک مترجم آمد. افسر بعثی همان اول یک لگد محکم زد به پای چپم که به شدت مجروح بود. تا لگد زد، از درد به خودم پیچیدم و چند لحظه از هوش رفتم. به هوش که آمدم، شروع کرد به بازجویی کردن.

بعد من را به بیمارستان العماره فرستادند، در آنجا یک افسر عراقی که دکتر بود، تا پای من را با آن وضعیت وخیم دید، گفت: «قطع رجله»؛ یعنی «پایش را قطع کنید.» من چون کمی عربی بلد بودم، با زحمت همۀ توانم را در پایم جمع کردم و کمی سر انگشت هایم را تکان دادم و گفتم: «دکتر، رجلی سالم»؛ بعد گفت: «خلیه، خلیه»؛ یعنی «ولش کنید.»

وضعیت پایم بعد از ضربات افسر بعثی و عدم رسیدگی پزشکان عراقی در بیمارستان، خیلی وخیم شده و عفونت کرده و تحمل آن طاقت فرسا بود.

پس از آن مرا به بیمارستان نیروی هوایی بغداد و بعد هم به اردوگاه مجروحین اسرای ایرانی در استان «الانبار» که مرکزش «الرمادی» بود، بردند. در این اردوگاه حدود نُه پزشک ایرانی با تخصص های مختلف که در جریان اشغال خرمشهر اسیر شده بودند، حضور داشتند.

همه می گفتند پایت باید قطع شود؛ اما یکی از آنها به نام دکتر مجید جلالوند پذیرفت که قطع نشود و درمان من را شروع کرد؛ اما مشکل این بود که ایشان هیچ دارو و تجهیزاتی در اختیار نداشت. با این وجود، چند بارکه او را برای معاینۀ نیروهای عراقی به مراکز درمانی عراق برده بودند، با زیرکی توانسته بود مقداری چسب، چند عدد تیغ ریش تراشی، مقداری دارو و یک انبردست بردارد و داخل آسایشگاه بیاورد.

آقای دکتر جلالوند با این وسایل، عمل جراحی روی پای من را شروع کرد. ابتدا با تیغ ریش تراشی مقدار زیادی از عفونت ها و چرک های اطراف زخم پای من را تراشید، تا حدی که به گوشت های سالم رسید. اصلاً بی هوشی و این حرف ها در کار نبود و من و همۀ مجروحانی که به این ترتیب عمل می شدند، باید تحمل می کردند.

بارها در طول عمل، از شدت درد بی هوش شدم. او با همان انبردست، روی من و دیگران عمل جراحی انجام می داد. خدا می داند که مجروحین هنگام عمل، همراه با بقیۀ بچه ها چقدر اشک می ریختند و با یک حال عجیبی به ائمۀ معصومین متوسل می شدند و آرام آرام ناله می کردند. ابزار بی هوشی و درمان ما در اسارت همین دعا و توسلات بود.

منبع : دکتر بدو، منتظر، رضا، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده