پسرم از جنگ متنفر باش (6)
عمق صحنه، زنی آرام تر از آرام، اشکی بر گونه هایش می چکد. زن میان نیم دری به سوی دریا، افق را نظاره می کند. افقِ دیدگانش میان صحنه است. از دور صدای پوتین و آتشبار خنده ی دژخیمان به گوش می رسد. راوی: گذر از خاکریزِ دشمن فقط از اسبی بر می آید که راکبش از جنس شقایق باشد. اکنون شب به نیمه رسیده است. سایه های منور از روی معبر عبور می کنند. ندایی به گوش می رسد.

آغوش خون

عبدالرحمن برزگر

آدم های بازی:

  • تکاور اول
  • تکاور دوم
  • مادر

نمایش آغاز می گردد

صحنه ی اول:

خاموشی مطلق، گاهی کورسویی از گوشه گوشه ی صحنه نمایان می شود.

گاهی، شیهه ی اسب، سکوت دهشت بار صحنه را با ناله ی مردی درهم می آمیزد، انگار در آوردگاهی سهمگین گلوی اسبی را می درند و مرکب سوارش بر آن مویه می کند. صحنه از تب می سوزد.

نور، آهسته بر صحنه سرک می کشد. صدای نفس های اسب به گوش می رسد. ناله ی مرد و چکاچک شمشیر هر دم فضای صحنه را پر می کند.

عمق صحنه، زنی آرام تر از آرام، اشکی بر گونه هایش می چکد. زن میان نیم دری به سوی دریا، افق را نظاره می کند. افقِ دیدگانش میان صحنه است. از دور صدای پوتین و آتشبار خنده ی دژخیمان به گوش می رسد.

راوی: گذر از خاکریزِ دشمن فقط از اسبی بر می آید که راکبش از جنس شقایق باشد. اکنون شب به نیمه رسیده است. سایه های منور از روی معبر عبور می کنند. ندایی به گوش می رسد.

تکاور اول: با تو اگر باشم، دیگر مرا هراسی از مرگ نیست.

تکاور دوم: با که هستی؟

تکاور اول: هیچ کس! من می روم، تو بمان.

تکاور دوم: من اسب را زین کرده ام، غزل خداحافظی را هم خوانده ام. آب با کوچک ترها است. تشنه ام، تشنه ی تشنه. تو قول داده بودی. این بار نوبت من است.

تکاور اول: (لبانش را می گزد) ناگزیرم، حداقل بگذار پیشانی ات را بوسه ای زنم.

تکاور دوم: هیس! بگذریم.

مُهر کردند و دهانش دوختند. ای وای، بار دیگر سخن از مُهر به میان آمد. دو رکعت نماز به جایم بخوان، فراموش نکن.

تکاور دوم جای مُهرش را برای آخرین بار بوسه گاهِ برادر می کند. آنان غرق در اشک می شوند. تکاور دوم به پیش می رود. زن از آن نیم دری، بی صدا هر چه فریاد و ضجه دارد می زند که بیش از این به پیش نرو، اما قهرمانِ شقایق گون به میان…

صدای مبهم پوتین، کوبش طبل، شلیک گلوله…

ناگاه گلدانِ گِلی مادر از دستش سفیر کشان رها می شود. صحنه از عطر گُل مملو می شود. صحنه آن چنان پر نور می شود که کسی را یارای دیدن نیست.

صحنه ی دوم:

نمایش می خواهد پایان یابد.

] از عمق صحنه، تکاور اول در حالی که غُل و زنجیر به پایش بسته اند و صدای تازیانه فضای صحنه را پر کرده است، وارد می شود. [

تکاور اول: (میان صحنه رو به روی تماشاچیان) آیا موسیقی تازیانه را شنیده اید؟ آیا پشته ای از کُشتگان را دیده اید؟ آیا برادر خود را در غرقه در خون دیده اید؟ سال هاست که زخمِ دلم التیام نشده است. ای کاش من جای او بودم.

سال های اسارت چقدر سخت است. (صدای تازیانه)

اکنون زن تمامی صحنه را از گلدانِ گِلی گلگون می کند. جایی برای نفس کشیدنِ نفرت بارِ دژخیم میان صحنه نیست. هر آن چه می کوشد تا رهایی یابد، بیشتر در طنین تازیانه ی خود فرو می رود.

اکنون آزاده و زن تابلویی از مِهرِ مادری را به نمایش می گذارند.

تکاور اول: مادر! زنجیرم را بگسل می خواهم در پی برادر باشم.

مادر: قهرمانِ ما را، میان فراموش شدگان به خاک سپرده اند.

تکاور اول: مادر! مردم را چه شده است؟

مادر: بر گذشتگان نباید مویه کرد، امیدی به آینده. اکنون زنجیر ها را به کنار بگذار، تو آزادی!

تکاور اول: (در حالی که غُل و زنجیر از پایش باز می کند، پای مصنوعیش را به کناری می گذارد)

هزار بار به جایت نماز خواندم. کاش تو بودی و به جای من یک بار نماز می خواندی. در اسارت گاه، لب فرو بسته بودم. مُهر کرده بودند و دهانم را دوختند.

نمایش می خواهد به پایان برسد.

تکاور اول، چادرِ مادر را رها نمی کند. مادر لالائی می خواند.

بخواب ای مهربان ای یار. بخواب ای کشته ی بیدار.

هر دو به سوی تماشاگران فیکس می شوند.

صحنه ی آخر

از دور دست صدای سرود خوانانِ عاشق به گوش می رسد.

"نمایش پایان نمی پذیرد"

هرگز…

منبع : پسرم از جنگ متنفر باش، برزگر، عبدالرحمن، 1389، دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نداجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده